تبليغاتX
آرش رضايی
 

"دنبال خودم می گردم. دنبال دست هایم و چشم هایم. باید خودم را پیدا کنم. مثل ظرف بلوری یک روز افتادم و شکستم. هزار تکه شدم. تکه هایی از تنم افتاده زیر کابینت آشپزخانه، روی میز ناهار خوری، داخل ظرف ژله توت فرنگی. کسی سر من را ندیده است؟ کسی چشم های مرا ندیده است؟

باید خودم را پیدا کنم قبل از این که موش ها انگشت هایم را پیدا کنند یا با خاک انداز جمع ام کنند و سپور محل همراه کیسه های سیاه و متعفن بار گاری ام کند."

جدی می پرسم کسی من را ندیده است؟

.....

مدتی نخواهم بود. مسافرت می روم. مدت هاست از سفر می ترسم. حوصله جابه جایی ندارم. امروز دل به جاده می دهم به پیچ های مسیر و آسفالت سیاه جاده و آدم هایی که می شناسم یا نمی شناسم. می روم.

 

+  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:30   آرش رضايی 

 

 توی این یک ماه که کمی مرتب تر از قبل می نویسم، حداقل 20 مطلب نیمه تمام و ناقص دارم که همین طوری زخمی توی یک فایل افتاده اند. چند تایی را به این خاطر که جلسه پیش آمد، ول کردم و دیگر تمامش نکردم. و بقیه را هم به دلایل دیگر.  هیچ دلیلی مهم تر از این نبود که چنگی به دل خودم نمی زنند. حس می کنم، خودم را راضی نمی کنند یا سایه ای که همیشه همراه من است، حتی نیم نگاهی به این نوشته ها نخواهد کرد. من همیشه با یک مخاطب فرضی زندگی می کنم. خیلی کم توانسته ام راضی اش کنم. و راستش دیگر امیدی ندارم که حتی نوشته هایم را بخواند. به همین خاطر این روزها بیشتر پریشان نویسی می کنم. تا همین چند روز پیش می آمد روبروم، می ایستاد کنارم و از روی شانه ها و یا پشت سر زل می زد به نوشته هام. گاهی سرش را تکان می داد، مثلاً ای بد نیست. گاهی اخم می کرد و گاهی هیچ نمی گفت. یعنی با سکوتش می گفت، خیلی مزخرف می نویسی. مزخرف می نوشتم. راست می گفت. اصلاً هر چه می گفت درست بود. حجت شرعی و آیت الله العظمای من در نوشتن بود. با حجاب و بی حجاب با ادب و بی ادب هر چه می گفت، درست بود. یک روز روبروم ایستاد، آن قدر نزدیک که نفسش را تو دهانم حس کردم. قول گرفت تا بهمن ماه یکی از سه کار نیمه تمام را تمام کنم. دقیقاً قرار است 10 بهمن ماه کار تمام شود. حالا سه ماه از آن تاریخ می گذرد. من فقط دو ماه وقت دارم وحتی یک خط به کارم اضافه نشده است. درست مثل پازلی که توی خانه مانده. دو سال است که فقط نگاهش می کنم. جرات رفتن به سمتش را ندارم. هرگز باور نمی کنم، روزی وقت خواهم داشت که بازش کنم، روی میز خالی ش کنم و با آرامش و از سر حوصله تک تک قطعه ها را به هم بجسبانم و تصویر بزرگش را در بیاورم. حالا که فکر می کنم، می ترسم دیگر نتوانم بنویسم و دنبال فرصتی باشم برای دوران بازنشستگی. این درست شبیه مردی است که فکر می کند باید وقتی بازنشسته شد و سر فرصت که حوصله داشت و عاشق شد به خواستگاری برود. بچه دار شود و بچه هایش را بزرگ کند. ولی نمی شود. حداقل این روحیه با ذات نوشتن جور در نمی آید. "خوز" را فقط وقتی جنوب هستی، می توانی بنویسی. وقتی که گرما مغزت را به جوش آورده و کلمن های آب تمام کارون عطشت را نمی شکنند و مزه گس خارک های نارس تو دهنت ماسیده است. و چهره های سیاه مردانی که شب از مزارع سوخته نی بر می گردند، مجذوبت کرده. هیچ تضمینی برای فردا نیست، برای شورهایی که درون ماست. ترکشی که آرام آرام به سمت قلبت راه افتاده، ممکن است در یکی از همین شب ها کارت را تمام کند. حالا گور پدر تمام شدگی و نابودگی. این که نمی توانی مثل بچه آدم بخوری و بخوابی و آروغ بزنی که مثلاً خیلی خوشبختی هم مهم نیست. پریشانی بد دردی است. انگار دو پاره و چند پاره شده ای. انگار وزنه ای به پایت بسته اند که کند و سنگین راه می روی. و با این همه باید نقش بازی کنی. در نقش یک آدم جدی، مردی که برای لحظه لحظه زندگی و کارش برنامه دارد و قاطعانه پاسخ خیلی از مسائل را آماده کرده است. این دروغ است. تو حتی نمی دانی که خودت چه درد بی درمانی داری. با این همه آدم که مثل کرم توی روحت و جانت خانه کرده اند چه می کنی؟ آدم های داستان حتی آن هایی که بی رحمند و حتی قاتلند، همه چشم به دست نویسنده دارند. خیلی هاشان آرزو مرگ دارند. آرزو دارند به آخر خط برسند. اصلاً مهم نیست که آخر خط چه باشد. اگر آخر خط طناب داری را برایشان آمده کرده ای، تکان بدهی مثل سگ های آزمایش پاولف دم تکان می دهند و زوزه می کشند و تا پای دار می دوند. عجله دارند که خودشان صندلی را از زیر پاشان بکشند. التماس می کنند که تمامش کنی. بدترین درد نویسنده، شنیدن صدای این آدم هاست. دیدن اشکشان و کمی توجه به آن ها کافی نیست. آن ها از نویسنده فقط پایان زندگی فلاکت بارشان را می خواهند. بد است که بی توجه باشی به این همه صدا و این همه صورت. برای من نوشتن از آدم مهم است. هیچ موضوعی به اندازه آدم و روابط انسانی و بند و بست های عاطفی ارزش پرداختن ندارد. قهرمان امروز داستان نگاهش به درون است. فتح پستوهای ذهن خودش مهمتر از فتح تمام سرزمین های جغرافیایی است. قهرمانی نیست. قهرمان ها بی مصرف ترین آدم های امروزند. آدم قصه ی امروز له و لورده  است. آخرش چی؟ هیچ. یک پایان باز و بی انتها. یک حیرت و سرگشتگی بی نهایت. نه آبی آبی و نه سیاه و قرمز. فقط خاکستری. اصلاً مگر هر شخصیتی ارزش کشتن ندارد. بد یا خوب، زشت یا زیبا روی پیشانی هر کسی یک داغ می گذاری و رهایش می کنی به حال خودش. شاید روزی تو خیابان ببینیش و نگاهش کنی و فقط جوری که خودت بشنوی، بگویی این خودش است. حالا قبول کن که خیلی خریت می خواهد به خودت بگویی صبر کن. نمی شود صبر کرد با این همه کابوس. کابوس این روزهایم این است که هر لحظه ممکن است، یکی از این آدم های ذهنم با یکی از این خط های الکی دو سه هزار تومانی زنگ بزند. شاید کلی بد و بیراه نصیبم کند. شاید اشک بریزد. شاید التماس کند که تمامش کنم. بعد که حرفش را زد، عقده اش را خالی کرد، گوشی اش را پرت کند تو جوب آب. می دانم دارم زجرش می دهم. شاید همین نوشته ها هم زجرش بدهند. من عمداً این کار را می کنم. من هم کارم را بلدم. این قدر حاشیه نویسی می کنم و سر اصل مطلب نمی روم که گریه اش بگیرد. این روزها برای من این کارها خودش هنری است. باید بلد باشی به سایه خودت رکب بزنی وگرنه از همه عالم رکب می خوری و به همه گناه های کرده و ناکرده اعتراف می کنی. اعتراف نویسنده پشیزی ارزش ندارد. آن چه مهم است اعتراف آدم قصه است. باید بلد باشی به حرف شان بکشی. تعارف نداریم. محال است یک نویسنده شکنجه گر خوبی نباشد. عکس نویسنده ها را خوب نگاه کنید. مجسمه شرارت هستند. جوری نگاه می کنند که انگار چند قتل اثبات شده در پرونده دارند. پر از سوء ظن هستند. هر جایی که می روند چند تا جنازه و جنایت پشت سرشان می گذارند. نویسنده که آدم خوبی نیست. شاید یک رذل بالفطره باشد. حالا من هم کاری را می کنم که بلدم. استعداد ذاتی ام را نشان می دهم. دارم خواب آدم های قصه ام را می گیرم. هر شب بیدارشان می کنم. چراغ به صورت شان می اندازم. سرشان را داخل تشت آب می کنم. لازم باشد سیگارم را روی سینه لخت شان خاموش می کنم. بد نیست که بوی گوشت سوخته خودشان را حس کنند. باید اعتراف کنند. مجبورشان می کنم صد بار از اول قصه را تعریف کنند. صد بار بنویسند. اولین بار کجا همدیگر را دیدند؟ آن مرد با کاپشن قرمز و سر بی مو کی بود؟ چرا دور میدان ونک قرار گذاشتند؟ آدرس تمام هتل هایی که رفته اند را بنویسند. قضیه شیراز چطور شروع شد؟ انکار بی فایده است. شیراز و آن شراب های قرمز یا چنارهای تهرانی باید راز اصلی قصه است. من همه چیز را می دانم. تمام تماس ها را شنود کرده ام. حتی اس ام اس ها و ایمیل هایی که رد و بدل شده اند را دارم. فقط می خواهم خودشان بگویند. صحنه به صحنه را شرح بدهند. بوسه ها و هم خوابگی ها را. هیچ چیزی زشت نیست. زشت را من تشخیص می دهم و سانسور. قرار نیست که از اول سانسور باشد. سانسور را می گذارم برای آخر. دور زدن سانسور و گذشتن از این میدان مین و این حلقه آتش هم هنر نویسنده است. دست کم گرفتن نویسنده حماقت است. می خواهم آن قدر به آن ها بی خوابی  بدهم که روی پایم بیفتند و  تا 10 بهمن به همه چیز اعتراف کنند. من که به اندازه "ابد" وقت ندارم.

 

 دولت آبادی چقدر درست می گوید:

"وقتی اندوه از حد می‌گذرد دیگر هیچ هنرمندی نمی‌تواند اثری خلق کند."

لینک از تادانه 

 

+  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:38   آرش رضايی  | 

 

دمی با مولانا
 
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
   آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
 
قمري جان صفتی در ره دل پيدا شد 
   در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
 
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
  گفت می ‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو 
 
گفتم اين روی فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم ای جان، پدری كن نه كه اين وصف خداست
گفت اين هست ولی جان پدر هيچ مگو

+  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:33   آرش رضايی  | 

 

از سمت رستوران رفتم طرف انبارها. ویرم گرفت از داخل انبار بزرگ بگذرم. می خواستم وضع خروجی محصولات را هم چک کنم و بعد سری به باسکول بزنم. لا به لای کوهی از کارتون نشسته بود و داشت به نقطه ای دور نگاه می کرد. خندیدم. گفتم، ها چیزی شده؟ انگار مرد رویاهایش را دور از چشم خودش فروخته بودند. نزار بود و پیراهن سفیدش گله گله سیاه و کثیف بود با موهای پریشان که جا به جا سفید شده بودند. گفت، می خواهم خودم را بکشم. وقتی کلمات از لای دهان خشکش بیرون می آمد، دهانش طعمی از مرگ داشت. ترسیدم. با هر کلمه ای که از کشتن و مردن می گفت، بیشتر فضا بوی مرگ می گرفت. گفتم، جدی؟ گفت، جدی. حرف می زدم. مدام کلمه ها و واژه های مختلف از دهانم خارج می شد. شاید ترسیده بودم و بوی مرگ اطرافم را حس کرده بودم. از چه می گفتم؟ از زندگی یا بچه ها و یا آینده هایی که می آیند و جهان پر از زیبایی می شود! نه. از مرگ گفتم. چقدر راحت می شوی. کافی ست یک لحظه صبر کنی. دندان روی جگر بگذاری. چشم هایت را ببندی یا نیست می شوی یا غافلگیر می شوی. حداقل از این غافلگیری کلی حال می کنی. دنیای جدید با مقررات جدید و پایان رنج ها. پایان چیزهایی که دوست نداری. کنارش نشستم. همانطوری که نشسته بود. با هم یک بار کامل نقشه مرگ را مرور کردیم. بیمه عمر مشکلی نداشت. همه چیز برای ادامه یک زندگی شرافتمندانه تامین بود. نوع مرگ هم سرنگ هوا بود. خودش فکر می کرد، آسان ترین روش خودکشی است. همه چیز از نظر من هم درست طراحی شده بود. همه چیز سرجایش بود. روی مکان خودکشی با هم اختلاف پیدا کردیم. فکر می کرد که همین جا توی انبار جای مناسبی است. من مخالف بودم. گفتم پای پلیس وسط کشیده می شود. یا حتی ممکن است من و بقیه همکاران چند روزی بی خبر نبودنت باشیم و بوی تعفن همه جا را بگیرد. برایش تصور کردم که یک لاشه متلاشی شده و عفن و تهوع آور چه حالی به بقیه می دهد. حتی از راندمان کاری حرف زدیم. قبول کرد که جای مناسبی نیست. تازه صاحب شرکت و بقیه چه گناهی دارند که هر روز به کابوس جنازه متلاشی شده تو فکر کنند و حتی ممکن است چند روز دل و دماغ کار کردن و غذا خوردن را هم نداشته باشند. در مورد مکان خودکشی نتوانستیم به نتیجه مشترک برسیم. البته قبول کرد که ایده اش زیاد مناسب نیست. گفتم، من هرگز به مرگ فکر نکرده ام. گفت، خوش به حالت. گفتم، فکر می کنی این هم از سر سیری و پری است؟ خندید و چیزی نگفت. گفتم این جای من مثل یک ترمینال شلوغ است. اشاره کردم به دلم. ابروهایش را بالا انداخت. بوی مرگ کم شده بود. بوی اسانس جعبه و کارتون ها را حس می کردم. گفت، خوب سرت خیلی شلوغ است. سرم  هم شلوغ است. مدت هاست که دلم آشوب است. برایش حرف زدم. می خندید. از انبار زدیم بیرون. رفتیم پشت دیوار شرکت. سیگارم را درآوردم. یکی من روشن کردم و یکی او. گفت، یگانه زندگی اش را بیش از همه دنیا دوست دارد. گفتم، باهاش بازی می کنی؟ گفت، عشق می کنم برسم خونه و روی شکمم بازی کند. دستی به شکمش کشید. دستش درست روی یکی از لکه های چرب پیراهنش ایستاد. گفتم، برای همین شکمت این قدر بالا آمده، سیگار دوم را هم روشن کردیم. خنده هایش بیشتر شده بود. مسئول باسکول نگاهی کرد و خندید. گفتم، حالا کی شروع می کنی؟ گفت چی؟ بوی غذا و اسانس همه جا را گرفته بود. نگاهش کردم. تازه یادش آمد. سیگار آخر را هم روشن کردیم. گفتم، برای آخرین بار به زنت چه می خواستی بگویی؟ گفت، برات می فرستم.

هنوز دور نشده بودم. گوشی ام تکان خورد. بر گشتم، ایستاده بود و می خندید.

نوشته بود:

"خسته شدم از این زندگی از این همه حقارت از این همه پوچی. دلم می خواد بترکم. نابود بشم."

 

+  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:39   آرش رضايی  | 

محمد حسن شهسواری برای رمان جدیدش "شب ممکن" مجوز گرفت.

خیلی خوش حالم از این موضوع. شهسواری نویسنده خوبی است. این خوب بودن را از آن جهت گفتم  که لفظ "استاد"  این روزها خیلی بند تنبونی شده. هر کسی دو روزه استاد می شود. خیلی ها دوست دارند او را در قالب یک مدرس جا بزنند تا یک نویسنده. می خواهند قانعش کنند که شما بیشتر شایسته تدریس نویسندگی و معلمی هستی تا نویسنده ناب بودن. این توهم مخصوصاْ وقتی بیش تر مطرح شد که نتوانستند از تدریس و کارگاه نویسندگی منصرفش کنند. ولی شهسواری هم مدرس خوبی است و هم نویسنده خوبی. حرف های زیادی در مورد خودش و "شب ممکن" ش دارم. صبر می کنم تا رمان به دستم برسد. حتماْ جاهایی ش را سوراخ کرده اند. مثل سربازهایی که با نوک سرنیزه داخل اسباب مسافرها را می کاوند و فکر می کنند شاید با هر نیزه ای که فرو می کنند باید صدای چیزی را در بیارند. ولی عجالتاْ یکی از جاندارترین کارهای چند سال اخیر  رمان ایرانی است. خیلی ها را قانع خواهد کرد. قصه ای چند وجهی دارد با ضرباهنگ (ریتم و تمپو) خیلی عالی که خواننده را وادار به خوانش یک نفس کتاب خواهد کرد. به نظرم "شب ممکن"  تمام مختصات سبکی یافته ها و گفته ها و دریافت شهسواری را از رمان دارد.

بازهم خوش حالم و منتظر

+  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:52   آرش رضايی  |