تبليغاتX
آرش رضايی

 

اینجا جای غریبی است. یعنی همه ایران غریب است. من هر جا بوده ام احساس غربت کرده ام. همیشه سعی کرده ام بومی باشم. ولی با همه بومی گری م، غریب بودنم بیشتر از هر چیز به چشم می آید.

اینجا عجیب و غریب تر از همه جاهایی دیگر است. ناپایداری در ذات این جاست. پیش بینی هوایش کار سختی است. پاییز که می آید، نمی شود گفت کی آفتابی است و کی باران می بارد. همه چیز دست باد است. بادهایی که از شمال می وزند یا از جنوب و یا از هر جایی که خیلی دور نیست. شمال و رطوبت آن قدر نزدیک است که کویر و سرما و برف. حالا دارد باد می وزد. بادهایی که تشخیص جهت شان سخت است. برای همین نمی شود گفت، بارانی که از دیشب می بارید، ادامه خواهد داشت یا نه. دو شب گذشته را این جا بوده ام. دلم برای دوستم ایلی تنگ شده و نقاشی های دختر همیشه ناراضی. می خواهم به خانه برگردم. گوش بدهم به ساز ایلی و اگر شد، اگر حوصله داشت و یا به زیر و بم صدام ایراد نگرفت، کمی آواز بخوانم. از دختر ناراضی خواهش کنم، نقاشی هایش را ببینم. این دختر هم عجیب است. اکراه دارد که نقاشی هایش را ببینم، همیشه می گوید هموز کار دارد، تمام نشده است.

گاهی آواز باید خواند. آواز خواندن یکی از کشف های بزرگ بشر است. مهمتر از آتش و مهمتر از هر چیزی که دور و بر ماست. آواز خواندن کشف درون است به وسیله حنجره. خوانده ام و دیده ام، صوفیه می گویند کسی که صدا ندارد، دل ندارد. حکایت های زیادی از صدر نشینی مطربان و مغنیان در مجلس انس و خلوت درویشان شنیده ام. دل دادن به صدای مرد دویش رقت قلب می آورد، مثل گریه کردن است. کافی است که درویشی آواز بخواند، بند دل م پاره می شود، گاهی آواز می خوانم. بهار یا پاییز فصل خواندن من است. جایی همین اطراف هست. یک میدان بزرگ است. قبلاً اسمش غریب کش بوده. گاهی آژانس می گیرم، می روم آن جا. دور میدان پیاده می شوم. نه که کمی پرت است، راننده با تعجب نگاه می کند. می گویم منتظر یکی از دوستان هستم. می گذارم ماشین دور شود، با احتیاط از عرض خیابان رد می شوم. داخل میدان مثل ورزشگاه های قدیم رومی و یونانی است. جایی دارد که خیلی کیپ است. و صدایت خوب می نشیند به سینه دیوار، خوب لوله می شود تا ته تونل. همان جا می ایستم. برای خودم آواز می خوانم و نگاهم به خروجی و ورودی تونل است. خیلی وقت ها کسی را ندیده ام و ساعت ها برای خودم خوانده ام.

حالا که باد می آید و زمین از باران دیشب نم برداشته است، دلم آواز می خواهد، حتی می دانم دلم اصفهان می خواهد و دوست دارد بزند به دشتی، هیچ جایی نمی روم. مشکلی نیست. همه چیز مرتب است. همه چیز کمی می چرخد. دلم چیزی مثل صدای مرد درویش می خواهد. به قول مولانا:

مرد درویش گر بگوید فلسفه/ بوی عشق آید از آن خوش دمدمه

همیشه به یکپارچگی جهان اعتقاد داشته ام. فکر می کنم، جهان جریانی بی فاصله است میان ازل و ابد.

چه خوب است دهانت تا ابد بوی عشق بدهد!

+  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:0   آرش رضايی  | 

 

دلم قهوه می خواهد. ایستاده ام پشت پنجره. این چندمین بار است که می آیم پشت این پنچره ی گل و گشاد و نگاه می کنم به درخت چنار بزرگی که از سرمای دو سال قبل ریشه اش سوخته است. از صبح هر وقت آمده ام پشت این پنجره و به این درخت نگاه کرده ام، دلم قهوه خواسته است. درخت چنار به اطراف بال کشیده، شاخه هایش سبز هستند. وسط درخت، جایی که من از این پنجره ی طبقه دوم نگاه می کنم، خشک و سیاه است. از صبح مدام می آیم اینجا و نگاه می کنم به بارانی که نرم نرم می بارد.

صبح به آبدارچی گفته بودم امروز باران است.

 گفت: کاش امروز نبارد.

گفتم: دوست داری کی ببارد درویش؟

گفت: دو سه روز دیگر آقا.

 پرسیدم: چرا؟

گفت: سقف خانه ام نم می دهد، هنوز ایزوگامش نکرده ام.

نگاه می کنم به کارگرانی که از انبار به سمت واحد تولید می روند. درخت از وسط سوخته است و ریشه اش داخل سبزی های چمن است. چمن خط باریکی است تا درخت بعدی. کارگر انتظامات با جیره صبحانه از زیر درخت سرسوخته می گذرد. شل و آرام می رود سمت در نگهبانی. باران تندتر می شود. درویش با عجله می آید داخل اتاق. نگاهش نمی کنم. برگه مرخصی اش را امضاء می کنم. با عجله می رود. از پنجره رفتنش را نگاه می کنم. دوست دارم ساعت ها راه رفتنش را نگاه کنم. دوست دارم درِ خروجی ساعت ها از درویش فاصله داشته باشد. تا حالا این طوری به مردی که سقف خانه اش نم می دهد، نگاه نکرده بودم. درویش قدم هایش را تند می کند. مدام چشم به آسمان دارد. حتماً صورتش خیس خیس است. حتماً التماس می کند که امروز باران نبارد. حالا یک ساعت است که رفته است و من هنوز دلم قهوه داغ و تلخ می خواهد. پنجره اتاق را باز می کنم. همه پنجره هارا باز میکنم. امروز منشی نیامده، دیروز مرخصی گرفت و رفت.

 سیگارم را روشن می کنم. چقدر می چسبد سیگار پشتِ سیگار بکشی و جلویت یک درخت سوخته باشد که زیر باران خیس بخورد، شاخه های سیاهش از سبزی برگ های انبوه بیرون زده باشد، کارگرها کار کنند، منشی ات نباشد، همه پنجره ها را باز کنی و راحت و بی توجه به باران ریزی که می بارد، بی خیال کارگرهای سر به هوایی که از زیر پنجره می گذرند و درختی که کاکلش سیاه سوخته است، ، پاهایت را بچسبانی به گرمای رادیاتور، تلفن زنگ نزند، کسی داخل اتاق نشود و همین هایی را که می بینی راحت بنویسی.

کاش دل آدم مثل سقف خانه درویش بود، باران که می آمد و نم که می زد، ایزوگامش می کردی.

 امروز دلم چقدر درویش را می خواهد...

 

+  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:2   آرش رضايی  | 

 

صبح همه جا را خواهد گرفت.

 

این هم یک تحلیل فوکویی از عشق:

دو نگرش بر عشق در ادبیات فارسی: عشق با سلطه، عشق بر سلطه

شاید کمکی کند برای فهم پیچیده ترین رابطه و اتفاق دنیای بشریت

پ. ن

حالا برو به زندگی ات برس.

+  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:36   آرش رضايی 

 

 

این جا را ببینید

کروبی یک آخوند است. این ویژگی از او یک مبارز پیگیر ساخته است. نمی دانم این شهامت و ایستادن در مقابل ماشین هولناک و ویرانگر موجود ریشه در آخوند بودن او و تفکرات و آموخته هایش دارد یا ریشه در  لر بودنش. انصافاً در دو دهه اخیر هیچ کس اندازه کروبی در زمینه حقوق فردی و حقوق اقلیت های ایران مبارزه و تلاش نکرده است. نهادهای حقوق بشری در خواب هستند! چرا مبارزه و تکاپوی کروبی را نمی بینند و از او به عنوان یک شخصیت جهانی تجلیل نمی کنند. کروبی به گواه نامه ها و بیانیه هایش هرگز در دو دهه اخیر سکوت نکرده است. اصولاً کروبی دو دهه اخیر با کروبی دهه های قبل و با هیچ روشنفکر و اصلاح طلب دیگری قابل مقایسه نیست. از هر کسی که مورد ظلم قرار گرفت و مظلوم واقع شد، دفاع کرد. هرگز توجهی به مرام و مسلک کسی نکرده از بهاییان و الحق و جنبش های زنان دفاع کرده است. برای صوفیه تا پای جان ایستاد.

کروبی یک روحانی مذهبی است که مدافع سرسخت دیگراندیشان است و این از عجایب روزگار است! کافی است به نام هایی که به حمایت از این شیخ بزرگ اعلامیه دادند و صریح یا ضمنی حمایت کردند نگاهی بیندازیم. جناب آقای دکتر تابنده قطب سلسله نعمت الهی گنابادی رجل ملی- مذهبی، آقا سید نظام مشعشعی بزرگ االحق، دکتر بابک احمدی، دکتر سروش، دکتر جواد طباطبایی و ... دهها اسم دیگر با گرایش های متفاوب و نه لزوماً متعارض در میان حامیان کروبی هستند. چتر اندیشه و شخصیت باید چنان فراخ باشد تا مردانی چنین سترگ به حمایت برخیزند و این ویژگی کروبی است. این شخصیت های بزرگ که بزرگی خود را در طول یک عمر زندگی، مبارزه، طرد و منکوب شدن حفظ کرده اند بی جهت به کروبی نظر نداشته اند. آن ها سیاست زده نیستند. هرگز بازی های سیاسی و دسته بندی های خلق الساعه را مبنای ائتلاف خود قرار نداده اند. آن ها به صداقت کروبی در راه پایبندی به شعارهایش ایمان دارند.

تخریب کروبی تنها یکی از فجایع انتخابات دهم نبود. تخریب دیگراندیشان هدف متقلبان بود و هولناکی فاجعه اینجاست. آن ها می خواستند دیگر گروه های مذهبی و عقیدتی را که در طول سه دهه به انحاء مختلف سرکوب کرده بودند، این بار به شکلی وسیع تر و توهین آمیزتر و وقیح تر لگد مال کنند. چه کسی می پذیرد که آراء کروبی حدود300000 هزار رای باشد، در حالی که میلیون ها نفر درویش و الحق در ایران زندگی می کنند و این گروه ها سر در پی پیر و مولای خود دارند. یا تعداد جنبش زنان و جنبش های فکری و عقیدتی دیگر را یا قومیت های کرد و لر را یا مردم مناطق اهل تسنن را نادیده بگیرند.

بدون شک تقلب در اعلام میزان واقعی آراء کروبی با هدف کوبیدن جبهه دیگراندیشی به عنوان آخرین حلقه سرکوب هرگز فراموش نخواهد شد.

کروبی همچنان برای نظرات و اندیشه های صوابش ایستادگی و پایمردی می کند. اعلامیه می دهد. حرف می زند. تخریب می شود و کتک می خورد. انگار جانش را سر دست گرفته و به میدان آمده است. دیروز خواندم و دیدم که چه بی حرمتی از او شده است. سرش شکسته بودند و عمامه اش را درآورده بودند. و با همه این ها هیچ اتفاقی نیفتاد. هرگز اسلام به خطر نیفتد و کروبی نیز یک گام پس نگذاشت.

مطمئن هستم این مرد نه از ننگ نام می هراسد و نه در پی جاه و مقام دارد. از این که در وطنم هنوز مرد نفس می کشد به خود می بالم.

 

+  شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:40   آرش رضايی  | 

 

در پست قبلی به موضوع خشونت گریزی جریان سبز ملت اشاره کردم. از تقابل گل و گلوله حرف زده بودم. حالا این سئوال پیش می آید که حوادث اخیر ریشه در کجا دارند؟ این بمب گذاری و انتحار ریشه در چه چیزی دارد؟

چند سال پیش با یکی از اقوام که سال های زیادی است در اروپا زندگی می کند، صحبت داشتم و از وضعیت ایرانی ها و اروپایی ها پرسیدم. صحبت به مسائل مذهبی کشید. دوست ما می گفت، ایرانی ها در میان سایر ملل مسلمان ساکن اروپا، مردم آرام تری هستند. اشاره می کرد که اگر در ماه رمضان، مسلمان های دیگر بدانند که مسلمانی ولی روزه نیستی، جور عجیب و غریبی نگاه می کنند ولی ایرانی ها این طور نیستند. می خواهم بگویم که ما ایرانی ها ملت خاصی هستیم. دارای تجربه های بزرگی در زمینه تساهل و تسامح هستیم. پیری تاریخی اگر هزار عیب داشته باشد، لااقل این حسن را دارد که در خشت خام چیزهایی ببینیم که دیگران اصرار دارند، همین الان و در آینه ببینند. سنت هزاران ساله صوفیه به ما آموخته است، هیچ چیز ارزش ظلم و جنایت را ندارد، خون را فقط با خون نمی شویند. و عشق، عشق اساس هستی است. گمان نمی کنم در طول تاریخ، ملتی اندازه ما در مورد عشق حرف زده باشد، شعر گفته باشد و داستان و مثل و عاشق داشته باشد. اصلاً ما ملت عشقی هستیم و عشق پرستی خاصی در ما هست مثل خدا پرستی، وطن پرستی، شاه پرستی، امام پرستی و مردم پرستی. در هر کدام از موضوعات مورد اشاره تا نفس مان به شماره بیفتد، نمونه داریم. کم عارف نداریم که زنده زنده سوزانده شدند یا پوست شان کنده شد؟ کم قصه از فرهادها نداریم که هنوز صدای تیشه شان از همه کوه های ایران مان می آید؟ قصه توده ای ها یا چریک هایی که در نیم قرن اخیر شکنجه شدند، آوارگی دیدند و یا بردار شدند، این ها بخش زیادی از جذبه سیاست دیروز ملت ما بود. همین طور استوار و افسرهایی که جلوی جوخه اعدام و درست وقتی گلوله های سرخ سینه شان را می شکافت فریاد می زدند، جاوید شاه. فقط یک ملت عشقی می تواند، چنین بجنگد، آوارگی ببیند و بمیرد. عشق و مظلومیت موتور پیشبرنده مردم ماست. هیچ چیزی اندازه این دو نیرو و سرعت نمی بخشد. در برابر این مفاهیم، ملت های زیادی هستند که موتور محرک شان فاتح بودن است. جنگجویانی که هر شب با کوله باری از سر و دست های بریده شده دشمنان به خانه باز می گردند، بسیار مقرب ترند. گرم ترین تخت خواب ها و زیباترین دختران و لذیذترین لقمه ها مال ایشان است. در میان این ملت ها خون فقط خون را می شوید. حالا خون چه کسی و به چه اندازه در محاسبه نمی آید. باید کشت. آن قدر هم کشت که خون از رکاب اسب ها بالا بیاید و آسیاب ها با خون به حرکت در آید.

وقتی همه دنیا به هوش ما ایرانی ها باور دارند و کم از استعداد و مخ هم بی بهره نیستیم - بهترین جاعلین که کپی را بهتر از اصل در می آورند، راه های گریز از قانون را خوب کشف و استفاده می کنند، بازنده را برنده می کنند، آسمان و زمین را به هم ریسمان می کنند- آیا همین ملت نمی تواند راه ها و ظرفبت های قانونی مبارزه را کشف و استفاده کند؟ همین الان می شود، تقویم مبارزه مسالمت جویانه ای بر اساس باورهای مذهبی و تاریخی ملت ایران درست کرد که هیچ احدی نمی تواند آن را انکار کند. می توانند؟ می شود محرم و صفر را نادیده گرفت و اسلام زنده بماند؟ 13 آبان چطور یا 22 بهمن یا مراسم ارتحال امام و خرداد را.

بمب گذاری اخیر فاقد روح تاریخی ایرانی است. فاقد هرگونه روشنفکری است و از هیچ ایرانی ی ساخته و پذیرفته نیست. راستش خیلی هم مشکوک است. تقلای دیگری برای شروع سرکوب های جدید است. مشروعیت بخشی کشتار های تازه است. قصه شستن خون با خون است. ده ها دلیل دیگر هم می تواند داشته باشد. انباشت نفرت یا عقاید سلفی و سلبی مذهبی، اما مهمترین دلیل نداشتن و نیافتن ظرفیت های قانونی ابراز مخالفت است. نمی دانم چرا آقایان نمی فهمند که همه جای ایران، تهران نیست. نمی دانند که مترو تهران غیر از کوره راه های کردستان یا کویر سیستان و بلوچستان است. در این مناطق باید مثل کبک باشی یا مثل عقرب تا زندگی کنی. باور ندارند که فقط گنج در خرابه نیست، در خرابه رطیل و عقرب فراوان است که وقتی نیش می زند در ثانیه می کشد.

دولتمندان ما باید به راه ها و ظرفیت های قانونی موجود که امکان مخالفت را می دهد، احترام بگذارند. باید در مقابل درخواست های مسالمت آمیز واکنش منطقی نشان دهند. نترسند، جنبش سبز این مردم نسیم روح بخش و جان فزاست. آن که ویران می کند، طوفان است. زلزله ای مهیب است که فقط به کار برچیدن طومار می آید. ما کم طومار نداشته ایم که از ین برچیده شده اند. طومار هخامنشیان، طومار اعراب، طومار ظالم و طومار دروغ و دغل

 

+  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:8   آرش رضايی  |