... کیف چرمی قهوه ای رنگم را باز کردم. مدارک داخل کیفم را بیرون آوردم. عکس های پروژه را نشانش دادم. عکس او هم بود. عکسش را بیرون آوردم. برای هزارمین بار نگاهش کردم. عکس را گرفت، بی تفاوت نگاهش کرد و لای عکس های دیگر گذاشت.
گفتم: «ببین این دختر چقدر زود پیر شده است اما چه ظرافتی دارد.»
خندید و گفت: «این که پیر نیست، موهاش را استخوانی رنگ کرده. حالا سفیدی آمده است نک موهاش.»
گفتم: «خوشگل است!»
خندید و گفت: «نکند ماجرا این است.» و شروع کرد به خواندن. گفت:«دوستت دارم یک عالمه ولی موهام را استخوانی رنگ نمی کنم.» و دوباره خندید.
ظاهراً هیچ چیزی را جدی نمی گرفت. مدام ازاین شاخه به آن شاخه می پرید. بازیگوشی می کرد. گاهی می خواند و گاهی هم چشم و ابرو بالا می انداخت. خودم هم نمی دانستم، دنبال چه می گشتم. می خواستم ایمانش را به خودم متزلزل کنم یا شک و ترس در دلش بیندازم.
پرسیدم: «پس تا حالا به من شک نکرده ای؟»
با همان خنده گفت: «واقعاً تو فکر می کنی من حتی یک بار به تو شک کرده ام؟»
گفتم: «تو حق داری به من شک کنی.»
گفت: «می گویم حتی یک بار به تو شک نکرده ام و تو اصرار می کنی به تو شک داشته باشم!»
گفتم: «من که به خودم اعتماد ندارم.»
گفت: «مثلاً؟»
گفتم: «در همه کار از صبح که بیرون می روم تا بر می گردم و همین طوری»
گفت: « نه، مثلا؟»
داشت بر عکس می شد. قرار بود، کاری بکنم تا حرف بزند، سرزنشم کند، داد بزند. تهدیدم کند که تنهایم می گذارد و برود.
گفتم: «یعنی نگران نیستی؟»
گفت: «نه. چرا باید نگران باشم. می دانم به همه بی توجه هستی و خودت را می گیری.»
خندیدم. پرسید: «نکند خودت را نگرفته ای.» خنده ام بیشتر شد. خودش هم خندید و گفت: «خیلی ساده ام آره؟ خیلی خرم.»
زیر لب طوری که نشنود گفتم: «آره» و دوباره خندیدم.
گفتم: «تو صادقی و این نجاتت می دهد.»
گفت: «ولی خر نیستم حمید. اگر پات بلغزد من می فهمم. تو فقط یک کار بد می کنی که من خوشم نمی آد.»
با تعجب پرسیدم: «چه کاری؟»
گفت: «همان کاری که من بدم می آید. هر وقت هم کرده ای فهمیده ام.»
منظورش را فهمیدم و با غصه گفتم: «کاش عاشقی هم بو داشت!»
گفت: «بو نداشت هم می فهمیدم. از دور زار می زدی.»
سکوت کردم. پرسید: «مگر عاشق شده ای؟ یعنی عاشق کسی شده ای؟»
آرام گفتم: «نه.»
پرسید: «پس چرا می گویی کاش عاشقی بو داشت!»
گفتم: «کاش آدم صادقی نبودی!»
گفت: «جدی! آن وقت چه نفعی برای تو داشت؟»
می خواستم بگویم، کاش مهربانترین زن دنیا نبودی! خسته بودم. کاش می فهمید، عشق یعنی چه؟ و می دانست، هرگز عاشق هم نبوده ایم. هیچ نشانه ای از عشق با ما نبود. نمی دانم چرا یک دفعه گفتم:
«من همه زن ها را دوست دارم، چرا؟»
گفت: « چون قلب مهربانی داری»
گفتم: «از همه مردها بدم می آید! چرا؟»
با همان خنده همیشگی گفت: «من هم همه مردها را دوست دارم. زن ها و بچه ها و خروس ها را هم دوست دارم.»
گفتم: «تا زنی را می بینم که مثل توست، جذبش می شوم. این قدر به صداقت و مهربانی ات عادت کرده ام که جذب این جور زن ها می شوم.»
گفت: «اگر شیطانی نباشد و برای درام رام نباشد، چه عیبی دارد؟»
گفتم: «دوست دارم این جور زن ها را داشته باشم. همه را در بغل بگیرم. حالا بگو من مقصرم یا تو؟»
گفت: «کسی مقصر نیست به شرطی که کسی را بدبخت نکنی و درام رام هم نکنی»
بعد کمی جدی شد و گفت:
«حمید جدی می گویی یا سر به سرم می گذاری؟»
گفتم: «این صادقانه ترین حرفی است که می زنم. تازه فهمیده ام که این طور هستم. اگر همه زنی را می گیرند که شبیه مادرشان باشد، من جذب زن هایی می شوم که شبیه تو هستند. هیچ وقت هم خودم را مقصر نمی دانم.»
گفت: «حالا من مقصرم هستم؟ خدایا کمکم کن. ببین عزیزم تا وقتی گناه نمی کنی از نظر من عیبی ندارد. نکند راست راستی گرفتار شده ای؟»
از روی تخت بلند شد. موهای بورش را بست و از کنار آبی پذیرایی گذشت. به سمت آشپزخانه رفت. با حوصله خلال های باریک سیب زمینی را داخل ماهی تابه انداخت. دم کن برنج را برداشت، عطر بخار برنج فضای خانه را پر کرد.
گفت:
زخم عشق من كشنده است، زخمی نمیكنم...