به اطلاع همه کسانی که با اینجانب آشنایی دارند، میرسانم که من گوشیام راهمین چند ساعت پیش گم کردم. البته گم نشد. دزدیده شد. حالا برای حفظ آبرو به خودم دلداری میدهم که گوشیام گم شده. در یک لحظه خام شدم و گوشیام را بردند. لعنت به این حال و روزی که الان دارم. آنوقت انتظار دارند که آدم بخندد و سر حوصله سیگارش را ترک کند! نه این طوری نمیشود. انگار گرفتار دستهای از فیوج شده بودم. مثل آن روزی که بعد از 24 ساعت رانندگی مداوم کنار ورودی سبزوار نگه داشتم و خوابم برد و گوشیام را دو دستی تقدیم آقای دزد کردم. 24 ساعت رانندگی کرده بودم. وقتی رسیدم به سبزوار زدم بغل و خوابیدم. توی خواب و بیداری می دیدم که یک نفر آمده است بالای سرم و دستش را دراز میکند تا گوشیام راکه زیر شکمم افتاده بود، بردارد. خیلی خسته بودم. دوست نداشتم بیدار شوم. فقط برای این که بیدارم نکنند، خودم گوشیام را به آقای دزد تحویل دادم. همان وقت ِخواب هم می دانستم یارو دزد است. امروز هم داشتم میرفتم نمایندگی ایران خودرو. میخواستم برای داداش یک ماشین بخرم. دو سه روز پیش ثبت نام کرده بودم و گفته بودند که شنبه بیایم برای رسید. صبح که میرفتیم، دلم بد جور هوای کلبچ کرده بود. می خواستم به مهندس اسکود بگویم. ترسیدم که بعدش ویر سیگار کنم. به اسکود گفتم، گور پدر کلبچ، گفت چطور؟ گفتم هیچی، بعد از ظهر باید برگردم کرج و رسید ماشین را بگیرم. از صبح دخترهای داداش پیامک می فرستادند که عموجان وانت مبارک. گفتم برای من که نیست، میفرستم برای داداش. داداش گفته بود دوگانه سوز بخرم. میگفت با این بنزین لیتری خدا تومان فقط دوگانه سوزش به درد می خورد. سر ساعت 3 و بیست و پنج دقیقه از قزوین برگشتیم و درست 4و چهل و پنج رسیدیم سر سه راه اندیشه و از اسکود جدا شدم. لعنت خدا به من. همیشه همین طوری هستم. وقتی اسم مسیری را بلد نیستم فقط اشاره میکنم. هیچ حواسم به اطراف نیست. داشتم فکر میکردم که اسم نمایندگی ایران خودرو چی بود که یک پیکان سفید ایستاد. اول فکر کردم که می خواهد آدرسی چیزی بپرسد. راننده گردن دراز کرد تا بپرسد کجا؟ از روز اول از پیکان بدم می آید. از رانندهی پیکان به اندازهی رانندهی نیسان و خاور هم بدم میآید. راننده گفت بیا بالا. گفتم جا داری؟! گفت: این آقا الان پیاده میشود. گفتم: می ترسم اذیت بشوند. بعد رو کردم به مسافر چاقی که جلوی ماشین نشسته بود و خودش را عقب داده بود و بغل باز کرده بود برای من. دیدم عجب جایی برایم باز شده. کمی روی صندلی و کمی روی زانوی مسافر، نشستم. مسافر جلویی هم کمی جابجا شد. ماشین راه افتاد. خیلی وقت بود که این طوری سفر نکرده بودم. یعنی آن وقتها هم اگر این طوری سوار میشدم، فقط یک دلیل داشت. حتماً زیدی جلو نشسته بود. خوب این سفرها هیچ تضمینی ندارند. بیشتر وقتها یکی به مقصد نمیرسد. یا خانم، امداد به راننده می بَرد و تو به اجبار پیاده می شوی و یا طرف میزند روی داشبورد و با اخم میگوید، نگهدار، نگهدار آقای راننده. بعد همه می خواهند ببیند تو خواهر و مادر داری یا نه! سر سفره بابات بزرگ شدهای و ننهات مال خودت است یا زن همسایه بوده است و ...البته چون تو نیستی که به این سئوالها جواب دهی، نمیتوانی از نتیجه این تحقیقات هم خبردار شوی. خوب اگرهم کسی پیاده نشود، میتوان انتظار داشت اتفاق خوبی افتاده است و مادرت به سفر کوتاهی خواهد رفت و خواهرت مدام زنگ خواهد زد و سر آخر کلی دعوا خواهد کرد و داماد جانت که تو را ببیند، مدام متلک بارت خواهد کرد و توعین خیالت نخواهد بود. این وقتها زنگ میزنی به خواهرت و میگویی امشب دیر میرسی خانه. می گویی خواهر، جان تو و جان مامان! خواهرمامان را به خانه میبرد و تا شام و تا دیر وقت منتظر میشود، شام البته از دهان افتاده و آقا داماد برای چندمین بار غر میزند که بابا نمیآید! نمی آید! خواهر هم داد میزند: بس کن شدی عین بچهها! جنستان یکی است. خوب از پس و پیش هم خبردارید! حالا دامادمان خیلی پیر شده و از پشت آن عینک ته استکانی نگاهش به قطعات ریز فلزی است که مدام و با وسواس تراش میخورند. آن وقتها چقدر خوب بود. کسی موبایل نداشت و کسی ردت را نداشت. اگر نمیخواستی باشی هرگز نبودی و هیچ وقت پیدایت نمیشد. مسیری که باید میرفتم 10 دقیقه بیشتر نبود. میترسیدم دیر کنم. خانم مسئول گفته بود تا ساعت 5 هستیم. حالا دو به شکَ بودم. نمیدانم گفته بود یک ربع به پنج یا یک ربع بعد از پنج. چه گندی زده بودم به یکی از عاشقانههایم وقتی نشانی درختِ چِنار را با کُنار اشتباه شنیدم. لعنت به من که هیچ وقت حافظه دقیقی ندارم. همیشه به خودم میگویم حالا 15 دقیقه چه اهمیتی دارد و همین دقایق کارم را توی فرودگاه، سرکار و سر هر قرار ملاقاتی گره زدهاند. به بغل دستی چاقم گفتم: جات بده؟ گفت: نه! اگر دستت را پشت سرم بیندازی راحتترم. دستم را حلقه کردم دور گردن کلفتش. از این کارها آن موقع هم میکردم. مخصوصاً وقتی که تفاهم برقرار بود و کسی دچار سوءتفاهم نمیشد. نه راننده و نه هیچ کدام از مسافرهای صندلی عقب. این جور موقعها من کرایه دو نفر را حساب میکردم. خواهرم مدام زنگ میزد خانه و من فقط به گوشی قرمز رنگ روی میز نگاه میکردم و تنها دو سه ساعت بعد که از تخت پایین میآمدم و دوش میگرفتم، شاید میلم میکشید، جواب بدهم یا ندهم و در جواب خواهرم خیلی راحت میگفتم بابا خوابم برده بود. خواهرم میگفت تو گفتی و من باور کردم! یالله بیا مامان را ببر، خیال نداری که رفت و برگشت را من حساب کنم. مرد گندهی چاقی که جلو نشسته بود با کتف راستش فشار میآورد به شانهام. بدجوری لباسم دفورمه شده بود. در همان بی تعادلی کرایه را آماده کردم. پول توی دستم بود. این روزها کیف پولم را داخل کیف دستیام می گذارم. امنتراست. منتظر بودم که کی به نمایندگی میرسم. گردن میکشیدم. میخواستم از زیر کتف سنگین مرد چاق نجات پیدا کنم. مرد چاق گفت دستت را راحت بینداز پشت سرم. گفتم: آره مث قدیمها! و گفتم: خیلی وقت پیش من خودم این کاره بودم! مرد چاق کمی جا خورد. چند دقیقه بعد که متوجه نبودن گوشیام شدم و زنگ زدم به خودم و خود مادر مردهام به جای هر حرفی گفت مشترک مورد نظر خاموش است، فهمیدم که چرا مرد چاق جا خورد. چرا در تمام مدتی که سوار بودم، یک نفر از 5 نفری که سوار پیکان سفید رنگ بودند، یک کلمه حرف نزدند و حالا که این حرفها را میزنم، مطمئنم خیلی شانس آوردهام. اگر مسیرم طولانی بود یا در همان مسیری که به سمت باغهای شهریار میرفت، ادامه میدادم، نمیدانستم آخر این سفر چه میشد. راننده نگاهی کرد و گفت: در باز است. گفتم فکر نمیکنم. برای این که مطمئن شود، در را باز و بسته کردم. راننده حالیام کرد که در بسته نشده است. دوباره در را باز کردم. فکر کردم به خاطر نداشتن تعادل نمیتوانم در را خوب ببندم. راننده خودش اقدام کرد. چند بار در را باز و بسته کرد و هر بار که در را باز میکرد، من زیر فشار بیشتری از طرف راننده و مرد چاق قرار میگرفتم. انگار یکی یقهام را می کشید. داشتم کلافه می شدم. راننده انگار چفت در را میکشید و انتظار داشت تا در با فشار باد بسته شود. برایم خیلی عجیب بود. اصلاً ترسیدم. فکر کردم الان است که در ِ ماشین تا آخر باز شود و از ماشین پرت شوم بیرون. هنوز صد متری تا نمایندگی مانده بود که به راننده گفتم، پیاده میشوم. مرد چاق تکرار کرد، پیاده میشود، پیاده میشود! از خودم بدم آمد که خودم را در مخمصه گذاشته بودم. هنوز پیاده نشده بودم که ماشین تند راه افتاد. تعجب کردم که چرا این قدر عجله دارد. به نمایندگی که رسیدم یاد گوشی تلفن همراهم افتادم. جیب بغلم را گشتم، نبود. همه جیبها را گشتم. جیبهایم را چند بار دیگر گشتم. جیب کیف قهوهای رنگم را و حتی داخل کیف پولم را. بعد فکر کردم که نکند کتم جیبهای دیگری هم دارد. دوست داشتم بعد از دو سال که این کت کتان را پوشیده بودم، یک جیب جدید کشف میکردم و میدیدم که گوشیام را داخل آن جیب گذاشتهام. اما هیچ جیب جدیدی نیست و هرچه زنگ میزنم به خودم میگوید، خاموش هستم. حالا آشناهایی که دوست دارند، هم چنان با من در ارتباط باشند، لطف کنند و شماره تلفن خودشان را برای من کامنت بگذارند. و بدانند اگر تماس برقرار نشد فقط به خاطر این است که من گوشیام را گم کردهام. یعنی گوشیام را دزد برده است.
نشستهام درست پایین قبر مادرم. دو ساعت راه آمدم تا رسیدم اینجا. پیاده آمدم. از کوچه باغهای پایین قبرستان گذشتم. نمیخواستم از خیابان اصلی بیایم. حوصله پنجشنبه بازار را نداشتم و ماشینهایی که از لابهلای آدمها رد میشدند. کمی وسوسه میشوم. حس میکنم، میشود کسانی را دید. کسانی که سالهاست ندیدهام. مدام میکشم به خیابان اصلی. مثل ماشینی که فرمان میزند و جلوبندیاش عیب و ایرادی دارد. دلم میخواهد بروم لابهلای ماشینها و آدمهایی که معلوم نیست برای پنجشنبه آخر سال آمدهاند یا خرید و دید و بازدید. مثل همیشه میروم سراغ پدرم. همیشه از همین جا شروع میکنم. نمیدانم برای این که قدیمیتر از بقیه مرده هایم است یا خیابانش سر راستتر است. پدر دمِ دست است. اولِ قبرستان یک قبر دو نبش دارد. مینشینم بالای سرش. همیشه این طور بوده. تنها به دیدنش رفتهام. حرفهایی زدهام که خیلی خصوصی بوده است. چند شاخه گل روی قبر پدر پلاسیده است و خنکی آبی که قبر را تازه کرده است. حتماً صلات ظهر یکی اینجا بوده است. شاید یکی از خواهرها بوده. سیگارم را روشن میکنم. یاد سیگار کشیدنهای پدر میافتم. سیگار یکی از معدود یادگارهایی است که از پدر به من رسیده است. حالا توی خونم است. شاید همین است که نمیتوانم ترکش کنم. سیگار را آهسته آهسته میکشم. قیافهاش جلوی چشمم میآید. سالهای ندیدنش را میشمرم. هفده سال گذشته است. دو سه ماه آخری هم که زنده بود و من ندیدمش. رابطه من با پدر همیشه اینطوری بوده. حالا هم که مرده است دوستتریم. با هم راحتتریم. حرفم را میزنم. گوش میدهد. از گذشتهها میگویم و میخندم. از سایهای که گاه و بیگاه تو خیابان خاکی کنار پارک همقدمش میشد، میگویم. از سیگار کشیدنهای دور از چشم مادر. دو بسته میخریدی شکل هم. یکی را قایم میکردی و یکی را کنار دستت میگذاشتی. تا شب فقط 3 تا کشیده بودی و آن یکی تمام شده بود. هیچ وقت مخفی کار خوبی نبودی. یادت هست که مادر چه قشقرقی راه میانداخت وقتی روزی یک پاکت خالی را از داخل آت و آشغالها بیرون میکشید. یا وقتی که سایهای را با تو دیده بود در خیابان خاکی کنار پارک. با پدر میتوانم به همه جا بروم. تا کنار کودکیهایم. حمامهای جمعه. کیسههای زبری که روی تنم میکشیدی. نوشابههای کانادادرای که توی حمام باز میکردی. اول داخلم خنک میشد و بعد رنگم میپرید و بیحس می شدم. میگفتی: نگفتم ناشتا حمام نیا. و یادت میرفت اول صبح زده بودیم به چاک. همیشه میگفتی: زودتر راه بیفت تا حسن و حسین و تقی و بلبل و کور و کچل حمام را پر از اخ و اوخ و تف و مف نکردهاند. چند سیگار کنارت میکشم. مدام چهرهات جلوی چشمم است. هیچ وقت از خاطرات گذشته ناراحت نمیشوی. برای همین است که تو همین سالی یک بارها که کنارت می نشینم از همه چیز میگویم. کنارت زمان را از یاد میبرم. همیشه اینجا پر حرفی میکنم. می دانم خوشت میآید. همه میگویند، عین آن خدا بیامرزم. هم شکل و ریختم و هم پر حرفیام. همه چیز را میگویم. از زنم حرف میزنم و بچههایی که هرگز ندیدی. بچه هایم یا بچه هایت! همیشه میگفتی ببینی تخم و ترکه تو چه شکلی باشند! ندیدی ولی چیزی شبیه من هستند و شبیه خودت. یادت هست، هر جا میرفتی یکی را برام نشان میکردی. خبر نداشتی که دور از چشمت همه را دید میزنم. میگفتم نه! ولی گاهی یکیشان دلم را میبرد. هیچ وقت سلیقهمان یکی نبود، فقط گاهی دلم میرفت. حالا همیشه که نه، ولی گاهی یادتم. وقتی که دورم از اینجا، دور از این سنگ سفید، یادت گاهی سراغم میآید. مثل وقتی که دنیا برایم تنگ و کوچک میشود. گاهی که تنها میشوم. میدانی آدم هر قدر هم بزرگ شود گاهی دلش میخواهد برای یکی کوچک شود. گاهی دلم برای سایهای تنگ می شود. حرفهایم را میزنم و سراغ مادر میروم. از وقتی که مرده است، فقط دو بار به دیدنش رفتهام. حالا نزدیک سال دومش هستم. در همین دو سال اینجا خیلی شلوغ و پلوغ شده است. قبرستان سر به دامن کوه کشیده است. همین طور میرود بالا. حتماً تا آخر سال مردهها کوه را فتح میکنند. ببینی قبرت آن بالا درست روی قله باشد! ببینی از آن بالا همه مرده ها و زنده ها چه شکلی هستند! قبر مادر را گم کرده بودم. دو بار اول و آخر تمام قطعه های جدید را دید زدم. چند تا از دوستها و آشناها را دیدم. همین امسال مرده بودند و من خبر نداشتم. از این که قبر مادر را گم کرده بودم، خجالت کشیدم. دستم رفت سمت تلفن همراهم، میخواستم از داداش بپرسم، ترسیدم. میدانستم الان است که بگوید: معلوم است که جنابعالی وقتی سال به سال خبری از زندهها نمیگیری، قبر مادر را هم فراموش می کنی! دوباره دوره میکنم همه مردهها و زندهها را. از لابهلای قبرها رد میشوم. هیچ وقت دلم نمیآید پا روی قبری بگذارم. هیچ وقت باور ندارم که آن زیر فقط مشتی استخوان پوسیده باشد، حتی اگر 17 سال یا بیشتر گذشته باشد. نفسم گرفته بود. نشستم، روبروم پیر زنی نشسته بود. لباسهای کهنهای تنش بود. قبر مردهاش را شسته بود. از داخل کیسهای چند رنگی حلوا و بستهای شیرینی درآورد. خشکی شیرینیها از دور پیدا بود. اول حلوا را به طرف چند نفر دراز کرد. اولی و دومی که برداشتند، حلوا را پس کشید و با عجله داخل کیسهاش گذاشت. شیرینیها را فقط نگاه کرد و یکی را به دهان گذاشت. و بقیه را ریخت داخل کیسه. ببینی که مردهاش کیست! پیر است یا جوان، دختر یا پسر؟ بلند که شد، رفتم بالای سر قبر. حساب که کردم محمد تقی اگر زنده بود و 20 سال پیش دستش از دنیا کوتاه نمیشد، حالا 90 سال داشت. نگاهم به قبر محمد تقی بود که دسته گل روی قبر کناری را بلند کردند. جوان بود، حدود 20 ساله. ایستاده بود روی سینه مرده. دستش را به کفشش برد و همزمان دسته گل به یغما رفت. ببینی که این دسته گل به یغما رفته روی قبر چه کسی می نشیند! خدا نکند مادرش باشد. ببینی چه حالی دارد مادری که دسته گل دزدی روی قبرش میگذارند! یاد مادرم میافتم. دوباره قبرها را دوره میکنم. پیدا نمیشود. باز دستم نمیرود که با داداش حرف بزنم. چشمها را بستم. وسط خیابان ایستاده بودم. وقتی برگشتم سنگ سیاه مادرم سمت چپ بود. دو رج بالاتر از مردههایی که در محاصره زندهها افتاده بودند. تصویر مادرم قبل از سنگ سیاه جلو چشمم ایستاده بود. میخندید. صورتش مثل آن وقتها گوشتالو بود. و مثل هر مادری زیبا بود. حالا نشستهام درست پایین قبر مادرم. این روزها فقط برای مادرم گریه میکنم. چقدر سبک میشوم. هیچ حرفی نیست. مادر همه چیز را میداند. همه چیز را میبیند. فقط اشک...