در پست قبلی به موضوع خشونت گریزی جریان سبز ملت اشاره کردم. از تقابل گل و گلوله حرف زده بودم. حالا این سئوال پیش می آید که حوادث اخیر ریشه در کجا دارند؟ این بمب گذاری و انتحار ریشه در چه چیزی دارد؟
چند سال پیش با یکی از اقوام که سال های زیادی است در اروپا زندگی می کند، صحبت داشتم و از وضعیت ایرانی ها و اروپایی ها پرسیدم. صحبت به مسائل مذهبی کشید. دوست ما می گفت، ایرانی ها در میان سایر ملل مسلمان ساکن اروپا، مردم آرام تری هستند. اشاره می کرد که اگر در ماه رمضان، مسلمان های دیگر بدانند که مسلمانی ولی روزه نیستی، جور عجیب و غریبی نگاه می کنند ولی ایرانی ها این طور نیستند. می خواهم بگویم که ما ایرانی ها ملت خاصی هستیم. دارای تجربه های بزرگی در زمینه تساهل و تسامح هستیم. پیری تاریخی اگر هزار عیب داشته باشد، لااقل این حسن را دارد که در خشت خام چیزهایی ببینیم که دیگران اصرار دارند، همین الان و در آینه ببینند. سنت هزاران ساله صوفیه به ما آموخته است، هیچ چیز ارزش ظلم و جنایت را ندارد، خون را فقط با خون نمی شویند. و عشق، عشق اساس هستی است. گمان نمی کنم در طول تاریخ، ملتی اندازه ما در مورد عشق حرف زده باشد، شعر گفته باشد و داستان و مثل و عاشق داشته باشد. اصلاً ما ملت عشقی هستیم و عشق پرستی خاصی در ما هست مثل خدا پرستی، وطن پرستی، شاه پرستی، امام پرستی و مردم پرستی. در هر کدام از موضوعات مورد اشاره تا نفس مان به شماره بیفتد، نمونه داریم. کم عارف نداریم که زنده زنده سوزانده شدند یا پوست شان کنده شد؟ کم قصه از فرهادها نداریم که هنوز صدای تیشه شان از همه کوه های ایران مان می آید؟ قصه توده ای ها یا چریک هایی که در نیم قرن اخیر شکنجه شدند، آوارگی دیدند و یا بردار شدند، این ها بخش زیادی از جذبه سیاست دیروز ملت ما بود. همین طور استوار و افسرهایی که جلوی جوخه اعدام و درست وقتی گلوله های سرخ سینه شان را می شکافت فریاد می زدند، جاوید شاه. فقط یک ملت عشقی می تواند، چنین بجنگد، آوارگی ببیند و بمیرد. عشق و مظلومیت موتور پیشبرنده مردم ماست. هیچ چیزی اندازه این دو نیرو و سرعت نمی بخشد. در برابر این مفاهیم، ملت های زیادی هستند که موتور محرک شان فاتح بودن است. جنگجویانی که هر شب با کوله باری از سر و دست های بریده شده دشمنان به خانه باز می گردند، بسیار مقرب ترند. گرم ترین تخت خواب ها و زیباترین دختران و لذیذترین لقمه ها مال ایشان است. در میان این ملت ها خون فقط خون را می شوید. حالا خون چه کسی و به چه اندازه در محاسبه نمی آید. باید کشت. آن قدر هم کشت که خون از رکاب اسب ها بالا بیاید و آسیاب ها با خون به حرکت در آید.
وقتی همه دنیا به هوش ما ایرانی ها باور دارند و کم از استعداد و مخ هم بی بهره نیستیم - بهترین جاعلین که کپی را بهتر از اصل در می آورند، راه های گریز از قانون را خوب کشف و استفاده می کنند، بازنده را برنده می کنند، آسمان و زمین را به هم ریسمان می کنند- آیا همین ملت نمی تواند راه ها و ظرفبت های قانونی مبارزه را کشف و استفاده کند؟ همین الان می شود، تقویم مبارزه مسالمت جویانه ای بر اساس باورهای مذهبی و تاریخی ملت ایران درست کرد که هیچ احدی نمی تواند آن را انکار کند. می توانند؟ می شود محرم و صفر را نادیده گرفت و اسلام زنده بماند؟ 13 آبان چطور یا 22 بهمن یا مراسم ارتحال امام و خرداد را.
بمب گذاری اخیر فاقد روح تاریخی ایرانی است. فاقد هرگونه روشنفکری است و از هیچ ایرانی ی ساخته و پذیرفته نیست. راستش خیلی هم مشکوک است. تقلای دیگری برای شروع سرکوب های جدید است. مشروعیت بخشی کشتار های تازه است. قصه شستن خون با خون است. ده ها دلیل دیگر هم می تواند داشته باشد. انباشت نفرت یا عقاید سلفی و سلبی مذهبی، اما مهمترین دلیل نداشتن و نیافتن ظرفیت های قانونی ابراز مخالفت است. نمی دانم چرا آقایان نمی فهمند که همه جای ایران، تهران نیست. نمی دانند که مترو تهران غیر از کوره راه های کردستان یا کویر سیستان و بلوچستان است. در این مناطق باید مثل کبک باشی یا مثل عقرب تا زندگی کنی. باور ندارند که فقط گنج در خرابه نیست، در خرابه رطیل و عقرب فراوان است که وقتی نیش می زند در ثانیه می کشد.
دولتمندان ما باید به راه ها و ظرفیت های قانونی موجود که امکان مخالفت را می دهد، احترام بگذارند. باید در مقابل درخواست های مسالمت آمیز واکنش منطقی نشان دهند. نترسند، جنبش سبز این مردم نسیم روح بخش و جان فزاست. آن که ویران می کند، طوفان است. زلزله ای مهیب است که فقط به کار برچیدن طومار می آید. ما کم طومار نداشته ایم که از ین برچیده شده اند. طومار هخامنشیان، طومار اعراب، طومار ظالم و طومار دروغ و دغل
داشتم نظر و راهکار اخیر آقای مطهری در خصوص مسائل و اتفاقات اخیر را می خواندم. به فکرم رسید چرا دولتمندان ما به عمق و گستره مسائل اخیر اینقدر بی توجهند! اصولاْ آقای مطهری برایم آدم جالبی است. پیشنهاد ایشان که البته ظاهراً منشا خیلی از رفت و آمدهای پشت صحنه سیاست امروز ایران است، مرا یاد پایان جنگ صفین و عاقبت کار حکمیت می اندازد. این دسته از دولتمندان فکر می کنند، دعوا سر لحاف ملاست که البته هست ولی نه به این غلیطی. دعوا سر این نیست که چه کسی بالا بیاید و یا حذف شود و یا برافتد. دعوا اصلاً بر سر حق و باطل نیست. در آن صورت ما باز در چرخه بی نهایت "مطلق" گرفتار می شدیم. آن وقت عده ای خشک مغز حرفی می زدند و سنگی در چه می انداختند که تا انتهای تاریخ بشر جهان را به دو پاره تقسیم می کرد. دو خط موازی درست می شد که تا ابدالآباد به هم نمی رسید. حالا این وسط هر چه فلان و بهمان دستور بدهند، دو خط موازی که گوششان به حرف ما و شما نیست. دو خط موازی فقط دو خط موازی هستند که اهل تفلید نیستند. در همه جهان و میان همه اقوام و ملل با هر دین و ایمانی همدیگر را قطع نمی کنند. ما شاید بتوانیم ادعای مدیریت دو نیمکره زمین را داشته باشیم ولی اکثر مردم دنیا از جنس همین خط های موازی هستند. به اقلی از اصول و موازین پایبندند. تاریخ شان راه آمده و امثال مدعیان ما را بسیار دیده است. چهره خشن نژاد پرستی، مافیا، استبداد، پولشویی های میلیارد دلاری و خرید موسسات بزرگ با پول تقلبی و فروش مواد مخدر در سطوح بین المللی، ایجاد بلوا در چار گوشه دنیا، گرفتن و بستن و زدن و بریدن و کشتن را تجربه کرده اند و حالا به همین جایی رسیده اند که ما می خواهیم برسیم.
از آقای مطهری گفتم، امثال ایشان خیلی دوست دارند، تاریخ همانی باشد که می شناسند. تاریخ مقدس، تاریخ حق و باطل، تاریخ یزید و حسین. دوست دارند هر روز عاشورا باشد و هر جا کربلا. آن ها کار خودشان را راحت می کنند. می گردند و مصداقی پیدا می کنند و تا ته کار با آه و اشک به تاخت می روند. اما ما تاریخ اسطوره را پشت سر گذاشته ایم. تاریخ مقدسین، اسب های سفیدی که هر جمعه زین می شوند، زیبا هستند، ولی ناریخی که امروز نوشته می شود، تاریخ آدمیزاد است. تاریخ دختران و پسران ماست. بد یا خوب. کسی که فرمان می دهد یا فرمان می راند. کسی که می میرد یا می کشد. تاریخ کوچه ها و خیابان هایی که ما ساعت ها در ترافیک و دود و دمش کلافه می شویم. تاریخ شهرهایی که ما را سر کیسه می کند یا در کوجه ای از کوچه هایش ممکن است عاشق شویم. و بوی یاسی ی خانه ای در انتهای کوچه و از درختی که سر لختش را بیرون کشیده، حالی به حالی امان می کند. (حسین نوروزی و بانو)
مردم ما اخیراً لذت تجربه های ناب را لمس کرده اند و دست بر قضا چون آدمیم و مثل همه آدم ها کمی تا حدودی اهل تجربه ایم و این تجربه های اخیر هم به کاممان خوش آمده است می خواهیم ادامه بدهیم. این روزها که با فلسفه انباشت "نفرت" آشنا می شویم و به عمق و شدت و اثرات ویرانگر این تنفر پی می بریم، می خواهیم به عشق و مهربانی بیشتر میدان بدهیم. مردم ما دارند کم کم لذت "بخشیدن" را تجربه می کنند. توی خیابان از بلند فکر کردن کیف می کنند. وقتی می ایستند از شجاعت خودشان و از این که کوتوله نیستند، حظ می کنند. وقتی رهبرانشان از زندگی حرف می زنند، گوششان را تیزتر می کنند. این مردم دیگر از کسی تنفر نخواهند داشت. آن ها از دروغ متنفرند تا دروغ گو. از قتل و شکنچه بیزارترند تا قاتل و شکنجه گر.
ما مدت هاست، در تنهایی ی که محصورمان کرده فکر می کنیم. دوره ای 8 ساله خیلی یواش تر فکر می کردیم و چون کسی صدایمان را نمی شنید و در تنهایی و استبداد خودمان محصور بودیم، اشتباه زیاد هم می کردیم. حالا که بلندتر فکر می کنیم و روزهای زیادی دور هم جمع می شویم و فکرهایمان را با صدای بلند و گاهی با بلندگو و بی نیاز از سخنگو می زنیم، می بینیم چه حرف های خوب و درستی از حلقوم خودمان می شنویم. حالا کمتر اشتباه می کنیم. بعید می دانم دیگر کسی بخواهد روی هر تیر چراغ برقی یا آویزان به درختی از درخت های تهران، یکی را آویخته ببیند.
کافی ست حالا که ما از با هم بودن و بلند فکر کردن لذت می بریم، آن ها هم از عمق بخشش و زیبایی روح ما خبر داشته باشند. فکر می کنید دیگر در همین هفت تیر تهران کسی با جسم سخت و نرم دنبال کسی می افتد، کسی را کف خیابان در هوای سرد یا گرم می خوابانند!
چرا عده ای هنوز اصرار دارند استخوان را جلو گاو بیندازند و یونجه را جلوی سگ؟!
زن فقط نگاهش کرد. دوست داشت هیچ چیزی نگوید.
زن پرسید: چرا؟ و کلمات مثل قطرات باران از دهان زن بیرون ریخت. مثل شبنم روی صورت مرد نشست.
زن گفت: از ساعت 3 شب بیدارم. مدام همه چیز توی سرم می چرخد ولی بگو چرا؟
مرد همه چیز را شنید. همه چیز را می دانست. سکوت کرد. هیچ نگفت.
مرد راه افتاد. انگار تیر خورده بود. و انگار ردی از خون از سینه مرد جاری بود. مرد افتاد. لحظه ای بی حرکت ماند. بعد آرام برگشت و نگاهش را به آسمان کرد. رنگ آسمان مسی بود. مثل سطح صیقلی خورده ای مدت ها ضربات پتک را تحمل کرده بود. مرد فکر کرد کاش نمی پرسید چرا. هیچ چیزی به ما تعلق ندارد. همیشه چیزی که در دست من است به من تعلق دارد. مرد دست هایش را جلوی چشم گرفت. دست هایش خالی بود. خالی خالی. انگار مرد مدت ها پیش مرده بود.
پرسید: نکند روزی از من سیر بشوی؟
گفتم: سیر نمی شوم زتو ای مه دل ربای من
در تمام مسیری که می آمدم، فکر کردم. پیش از این که تو بیایی به چند نفر این حرف را زده بودم. این شعر مولانا را خوانده بودم.
اسم ها از برابرم رژه رفتند. چهره ها می آمدند، با لبخندهای کودکانه با اخم با نگاهی مهربان. چهره ها روبرویم راه می رفتند، پیچیده در چادرهای مشکی و زمخت در گرمای جنوب با قطرات عرق نشسته بر پیشانی یا کنار موهایی که از زیر مقنعه های تیره بیرون زده بودند. در مانتوهای آبی تیره، در روسری های کوتاه و رنگ رنگ. در هواهای بارانی و گرگ و میش های صبحگاهی، در مسیر مدرسه. من کودک می شدم. قد می کشیدم. صورتم را تیغ می کشیدم، با عجله به اولین تاکسی می رسیدم. با عجله به هر جایی که گفته بودند، می آمدم. گاهی فقط نگاه، گاهی با نوشته های کج و معوجی که شب دور از چشم همه و زیر لحاف نوشته شده بود.
گفتی: می دانی جذابیت تو در چیست؟ و بلافاصله گفتی:
این که جذابیت را در زن ایجاد می کنی. تصویر نمی کنی، واقعاً ایجاد می کنی.
خبر نداری چقدر به دلم نشست. چقدر کیف کردم. کنارت ایستادم. دیدم شانه به شانه ام هستی.
گفتم: با تو می شود روی همه فرش های قرمز جهان راه رفت. می شود سر همه چهار راه های جهان ایستاد و برای همه دست تکان داد. تو فقط ترسیدی کسی نبیندت.
راه افتادیم. ایستادی و آستین کتم را کشیدی. گفتی:
به چند نفر این حرف ها را زده ای.
باز آدم ها از جلویم رژه رفتند و زن های زیادی روبرویم مثل همین جایی که تو ایستاده ای، قدم آهسته کردند. من به همه خیره شدم. مگر پای چند نفر را با گلاب کاشان شسته بودم! آرزو داشتم روزی توی تشتی می گذاشتمت. مثل جنینی که در رحم مادر مچاله شده، تو دستت را دور ساق پاهایت می گذاشتی و سرت را روی زانویت خم می کردی. خودت را جمع می کردی و کودک می شدی. تنگ های بلور شراب قرمز شیراز را روی سرت خالی می کردم. قطره های قرمز از روی شانه هایت از نوک مژهایت سُر می خورد. تو چشم می بستی تا تشت پر از شراب شود. از لای انگشتان پایت بالا بیاید و با دست مشت مشت از آن را به رویت می زدی. همه ی تنت در شراب خیس می خورد. من کنارت می نشستم و از شراب قرمزی که لبالب تشت را پر کرده بود، پیاله پیاله بر می داشتم. مست می شدم. آنقدر مست که تو را از شراب قرمزی که تشت را پر کرده است، تشخیص نمی دادم.
راه افتاده بودیم. دیگر هیچ کس در برابرم نبود. تو بودی، دور دور.
گفتم: تا حالا کسی را تا کمر در شطی ازشراب ندیده ام.
نگاه می کردی و می خندیدی. ترسیدم بپرسی تا حالا به چند نفر این را گفته ای؟
پرسیدی با این همه دلتنگی چه کنم؟ نگفتم تو بگو من با این همه تصویر با این همه رویا چه کنم؟ اصلاً بگو با این تصویر تشت و شراب قرمز شیراز چه کنم؟ حالا تو مغرور باش. بازویت را از من دور بگیر. با فاصله از من راه برو. کافی است، نگاهت کنم و بگویم چه بویی می دهد تنت. یک لحظه بایستم. دست هایم را باز کنم و چشم هام را ببندم، تمام بوی تنت را به داخل سینه ام بکشم. وقتی بگویم که با تو تا ته عالم خیابان گردی می کنم. بگویم عاشق رنگ آبی ام ولی شلوار شکلاتی یا قهوه ای سوخته دوست دارم، با من تا ته همه کوچه های شهر خواهی آمد، اما نپرس تا حالا پای چند نفر را با گلاب شسته ای. هرگز و هرگز نپرس چند نفر را توی تشت شراب قرمز خوابانده ای. هرگز از آخرین رویایم چیزی نپرس. نمی خواهم از دستت بدهم.
سال هاست که تصویری در ذهنم جا به جا می شود. با من سفر می رود و هر از گاهی که نمی دانم درست چه لحظاتی است، وقتی که ناراحتم یا شادم یا اصلاً بی تفاوتم و فکرم هیچ جا نیست یا همه جاست، سراغم می آید. من هرگز نمی توانم پسرکی سیاه و لاغر را فراموش کنم که همسایه ها از لاغری پوست بازوهایش را می کشیدند و به هم نشان می دادند. انگشت های بلندش را می کشیدند و به گونه های چروکیده و پیرش نگاه می کردند. آنقدر لاغر بود که درست نمی توانست بایستد یا سرش را روی گردنش نگه دارد. من آن روز شاید 9 سالم بود و با کفش های کتانی سفید چینی که خریده بودم و فکر می کنم همان کتانی ها برای اولین بار نام و هویت چین را به من یادآور شدند، داشتم فوتبال بازی می کردم. سر کوچه چند زن و مرد آن پسر لاغر و مردنی که مطمئنم تازه از یکی از روستاهای اطراف به شهر آمده بود را دوره کرده بودند و به هم نشان می دادند. من هرگز در تمام سال های بعد موجودی به لاغری آن پسر ندیدم جز در این عکس
نمی دانم آن پسر چند سال داشت و حتی یادم نمی آید که چند سال گذشت. من بزرگ شده بودم. شلوار جین می پوشیدم و مثل همه بچه های آن دوره که دیگر فوتبال کوچه و خیابان ارضاء مان نمی کرد یا تازه متوجه خودمان و اطراف شده بودیم، سر کوچه ایستاده بودم که جوانی با موتور جلوم ایستاد و تذکر داد که زودتر راه بیفتم و دیگر هم سر کوچه نایستم. این جوان خیلی برایم آشنا بود. لباس سبز پاسداری پوشیده بود و ریش تنکی داشت ولی هم چنان لاغری عجیبی داشت. جایی دیده بودمش. کابوسی در چهره اش بود که همه آن سال ها و تا حالا مدام همراه من است. همان پسر لاغر و سیاهی که سرش را به سختی روی گردن نحیفش می کشید، حالا جوان کشیده و بلند قدی شده بود که بعدها هم روزی چند بار سوار موتور هوندایی دیدمش. حالا با گذشت 30 سال از آن سال ها باز کابوسش دست از سرم بر نمی دارد. هنوز گاهی سراغم می آید. تعداد دفعاتی که به آن پسر لاغر و سیاه و آن جوان سبز پوش با آرم سپاه فکر کرده ام بی نهایت است. مدام فکرمی کنم برای آن بچه و آن جوان چه اتفاقی افتاد؟ شهید شد یا این که حالا در مناصب بالای حکومتی است! چه ماشینی سوار می شود؟در کدام شهر است و هزار سئوال دیگر. اما این سئوال که آیا کابوس خودش را مثل من شفاف و دقیق به یاد دارد یا نه مهم ترین سئوال ذهن من است. اگر زنده است چه نیرویی او را زنده نگهداشت و اگر مرده است در راه کدام عقیده یا نیاز جانش را از دست داد.
برای همین تا شنیدم آقای کوین کارتر سه ماه بعد از شاهکار عکاسی اش خودکشی کرد، هیچ تعجب نکردم و بلافاصله یاد آن پسر و سر بزرگی که روی گردن لاغرش کج گرفته بود افتادم و کابوس هایم زنده تر از همیشه در ذهنم به حیات خودشان ادامه دادند.
درست که حال و هوای همه عوض شده ولی باید فکر کنیم که چیز بدی اتفاق نیفتاده است. ما خورد نشده ایم. تغیر کرده ایم. بارمان را سبک کرده ایم. کمی پاها و دست هایمان بزرگ شده. اتفاقاً ما در مسیر خوبی هستیم. در مسیر یک تغییریم. یک تغییر عمیق که از قضا ناگهانی نیست. ما با یک خیزش مواجه ایم نه فقط با یک نه بلکه با نه های زیاد. روبروی ما دهان های بازی می گویند نه. باید از این نه گفتن ها از این دهان های باز استقبال کنیم. باید روی نه هایی که می گوییم، بایستیم و عمیق تر فکر کنیم. باید از آفت های سطحی نگری بپرهیزیم. من هم دارم همین کار را می کنم. دلم می خواهد فکر کنم و از این بهتی که همه را – ما و آن ها را- گرفته خارج بشویم. ما باید بیشتر بخندیم. کمی به فکر هوای تازه ای که درست شده، باشیم. دلم می خواهد نهضت نوشتن در هوای تازه ایجاد شود. حندیدن در هوای تازه و راه رفتن در خیابان ها و کوچه هایی که به امروز تعلق دارند. دارم برای همین تلاش می کنم. کمک می خواهم و کمک می کنم. تو هم باید قدم برداری. حمیدرضا + مینو و همه کسانی که دور و برمان هستند. ما حالا بیشتر از هر زمانی به ایفای یک نقش تاریخی نیاز داریم. همه چیز برای این ایفای نقش آماده است. آدم ها، خیابان ها و همین پاییزی که سرخوش از راه می رسد و دارد ما را می برد. همین درخت هایی که کنارمان دارند زرد می شوند. زردی ی که می گوید به بودا فکر کنیم. و وقتی نام بودا می آید، بی اختیار سر در گریبان می کنم و به شادی فکر می کنم. شاید هم شاد می شوم و دنبال تقسیمش با دیگران با تو و با همه آدم هایی که می بینم و صداشان در گوشم می پیچد، می افتم. سمانه نمی دانی چقدر شادم این روزها و نمی دانم چرا ما جشن نمی گیریم و نمی رقصیم و به بازی دهان های باز و نه گفتن ها نمی پیوندیم. ما امکانات زیادی برای شادخواری ایجاد کرده ایم ولی کمتر شادیم. نسل ما به دوره مصدق تعلق ندارد. آن ها دنبال چیزی بودند که نبود. زمانه اش نرسیده بود. نسل ما همه چیز دارد. قرار نیست دوباره صادق هدایت ها متولد شوند و یا اخوان زمستانش را بسراید. ما در زمانه دیگری هستیم. ما باید دانش خندیدن و رقصیدنمان را بیشتر کنیم. ما بیش از هر چیزی نیازمند رهایی هستیم. رهایی در کلمات، در دست ها و پاها. ما امروز دشمنی جز یاس برای آینده و برای همین لحظاتی که در آن نفس می کشیم نداریم. همین لحظاتی که دخترم دارد به سیمین غانم گوش می دهد و پسرم می خواند "وقتی چشم هات هم می آید/ دو ستاره کم می آید". حالا باید قدر ستاره هایی که داریم را بدانیم. به شاعرانمان احترام بگذاریم. آثار جدید نویسنده هامان را بخریم و بخوانیم. برای تجلیل از بزرگان مان هورا بکشیم. مواظب دنیا دیده ها باشیم. مواظب شجریان و دولت آبادی، احمدرضا احمدی، کیمیایی و بقیه باشیم. گاهی هورا کشیدن کار صد گل را می کند و گاهی هو کشیدن و نه گفتن از هزار گلوله بدتر است. امروز روز تقابل گل و گلوله و نه و آری است. این روزها ما چقدر به یک گاندی نیاز داریم. مردی پوست و استخوانی که بتواند بخندد. وقتی می خندد، شیارهای صورتش در همه جهات راه پیدا کند و ترکش های لبخندش همه را بگیرد.
سمانه دلم می خواهد تو هم از خاطره های گذشته فاصله بگیری. از همین امروزت بنویسی. از پنجره که نگاه کنی بعد از ماشینی که رد می شود و عابری که می گذرد، برگی می بینی که از روی خیابان بلند شده و میل رفتن دارد. امروز پر از خاطره است. خاطره همین لحظه ها. همین جملاتی که من می نویسم و تو می خوانی و حمیدرضا می خواند.
سمانه نسل ما فقط به همین روزها تعلق دارد. ما داریم رودخانه ای را می بینیم که دیگر تکرار نمی شود. دریغ که دست دراز نکنیم و مشتی از خنکایش را به صورتمان نزنیم.
سمانه بنویسیم و از ته دل بخندیم.
این جا هم همیشه پر از حرف های تازه و عمیق و خنده های مردی است که همیشه ی زندگیش بازیگر است:
من تمام دوشنبه ها دلتنگ نبودنشم. که بیاید و با هم سالاد فصل بخوریم با روغن زیتون رودبار و اگر پا داد از عشق که دلمشغولی همه عمرمان است حرف بزنیم.
ترسوها پایان خودشان را انکار می کنند. گاهی باید پایان را پیش بینی کرد و شجاعانه به استقبالش شتافت. فقط احمق ها برای رسیدن پایان، سینه چاک می کنند و برای تعویق آن حقه می زنند و تقلب می کنند.
شده ام ریل راه آهن، روزی صد قطار از رویم رد می شود و صدام در نمی آد. اگر فقط یک بار صدام در بیاد با پتک و چکش به جانم می افتند.
گاهی همه عالم و آدم روتحمل می کنم و صدام فقط برای یک نفر درمی آد. خدا رحم کند به آن یک نفری که صدای من فقط برای او در می آد.
---------
واقعاْ امروز علاقه ای نداشتم چیزی بنویسم که هیچ بویی از سیاست بدهد. حتی این که برای صدمین بار نشر چشمه هم از انتشار رمانم ابراز بی خبری کرد هم نمی توانست وادارم کند که سیاسی بنویسم. ولی چه می شود کرد یا گفت! همه چیز ما سیاسی است. سیاست همه چیز و همه جای ما را آلوده کرده است. و مدام به ما فشار می آورد. وقتی خبر تصادف پروین احمدی نزاد با یک درخت را خواندم دیگر نتوانستم خوددار باشم و یاد ابراهیم رها نیفتم که مدام می نویسد "درخت ما رو شکستن/دارند باهاش پز می دن". بعد یادم افتاد که درخت گردکان به این بزرگی/ درخت خربزه الله اکبر و از ته دل دوست داشتم فریاد می زدم "الله اکبر"
به این جمله بیانیه ۱۳ میر نگاه کنید:
"مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است."
خدای من چه اتفاقی در این ۳۰ سال افتاده است؟ این جنینِ انسان گرایی و اگزیستانسیالیسم چطوری این همه رشد کرده، بزرگ شده و مانند یک جوان بالغ و رشید در درون تک تک ما به حیات خود ادامه داده تا روزی بگوید، مبارزه اگر مقدس است، چون پایانش به زندگی است، بگوید اگر این همه پیامبر کوچک و بزرگ آمدند، فقط برای سعادت بشر بوده است و سعادت یعنی زندگی. بگوید هدف از خلقت میراندن نیست، جان ستاندن نیست که جان دادن است. پیروزی خنده بر ترس و ترش رویی است.
نسل ما از میان خون و دود و مرگ و مبارزات مقدس و نامقدس، امروز برای دیدن، چشیدن و لمس کردن زندگی، چشم می چرخاند. دست پیش می آورد و زمزمه می کند. و با گذر از دوران تقدس ایدئولوژی ها و تقدس برادرکشی و فرزندکشی ها دنبال زندگی است. این معجزه عصر ماست. معجزه ملت ایران است که پیر و جوان این خاک دنبال زندگی هستند. زندگی ی که با عشق و انسانیت همراه است. دشمنان این مسیر، آن هایی که آب را گل می کنند، چماق دست می گیرند و خفه می کنند، نمی دانند. راه را عوضی رفته اند. زمانه را اشتباهی کوک کرده اند. هنوز در عصر نامیمون ایدئولوژی مقدس هستند. برای همین است که به مرام مارکسیست هایِ ژنده پوشِ بولشویک مسلک نزدیک و نزدیک تر می شوند و مانند آن ها عمل می کنند. آن ها فقط اقلیتی در این کشور و در روی کره خاکی و ربع مسکونند. در مقابل تاریخ ما، عرفان ما و لطافت ما قطره ای بیش نیستند. کف روی آب هستند. خاشاک هوایند.
خوشحالم که در جبهه ای هستم به اندازه تمام دنیا سبز است.
امروز تصمیم گرفتم که وبلاگم را به روزتر کنم. قول نمی دهم هر روز بنویسم ولی تلاش می کنم بنویسم. باید بنویسیم. امروز که می آمدم به ترانه شجریان گوش می دادم. همان شعر مشیری بزرگ را می گویم. همان که از نابرداران می گوید. از کسانی که منطقی جز سردی اسلحه نمی شناسند و دژخیم خو هستند. چنگیزی صفتند و آیین برادری و آیین مسلمانی و ایرانی را گذاشته اند و به سردی اسلحه ها و خود و خفتان چینی و روسی دل بسته اند. یادم افتاد که ما چقدر به شجریان بدهکاریم. چه لحظه های بزرگ و شوق آفرینی این مرد برای ما درست کرده است. این شعر حس عجیبی به من داد. نمی دانم چرا ایمان پیدا کردم که دشمن این مردم چقدر ضعیف است. چقدر زبون است و فهمیدم خار و خاشاک واقعی کیست. و مهمتر این که دشمن می خواهد ما غمگین باشیم. حرف نزنیم و اعتراف کنیم که ضعیفیم. و ننویسیم. باید نوشت. باید جنبش خنده و امید و نوشتن در این کشور فراگیر شود. بیایید بنویسیم. ازاین پیله ای که دور ما می می تنند خارج شویم. و فریاد بزنیم. بخندیم. تا باور کنند که ما زنده ایم. زنده تر از هر زمانی...
این روزها آرزویم نوشتن دوستان است و برای نوشتن های مداوم این روزهای رویا بیژنی کلاه بر می دارم و برای هر کس که به این رکود و خمودگی پشت پا بزند و به انقلاب خنده بپیوندد هورا می کشم.
پس برای کسانی که می نویسند و می خندند هورا
این روزها، روز نامه های تاریخی است. و این از ویژگی های جنبش سبز مردم ایران است. این جنبش بیش از هر جنبش دیگری در کشورمان و حتی در طول تاریخ عاقل و بالغ است. مطالباتش را می شناسد و بی رودروایسی آن را پیگیر می شود. می داند چه چیزی را می خواهد و چه چیزی را نمی خواهد. جنبش سبز ایران همزمان از میراث ملی و میراث جهانی و بشری آگاهی دارد و به آن احترام و عشق می ورزد. روی کریه تجاوز، شکنجه و تهمت و تخریب را می شناسد و آن را نفی می کند. هیچ عقیده و ایده ای و هیچ عالی مقامی نمی تواند او را برای جنایت و ددمنشی قانع کند و با تمام توش و توان آن را انکار می کند. نجابت این جنبش، پویش و روحیه انسانی اش مست می کند. مثل آب زلال در کوه سنگی و مثل اسب نجیب و راهوار راه می پوید و تا رسیدن به سر منزل حقیقی دمی نمی ایستاد.
در متن ذیل جاهایی که برایم جالب بوده است با رنگ نشان داده ام. این جملات برایم جالب بوده است یا از این جهت که هنوز بویی از رسوبات گذشته را در خود دارد یا از لحاظ زیبایی ارزشمند بوده است. و البته دلیل موافقت حداکثری من با آن نیست.
سم الله الرحمن الرحیم
آقای دكتر احمد توكلی در نامهای خطاب به مهندس موسوی و حجت الاسلام و المسلمین خاتمی آنان را به قدرتطلبی و تخطی از خط امام متهم كرده است. او در این نامه ادعا می كند امام در زمان جنگ با سیاستهای دولت مخالف بودند و به خاطر وجود دشمن خارجی آن را تحمل میكردند. از دیگر سخنان قابل توجه در این نامه عبارتی است كه پیش درآمد خبری سایت الف را شکل میدهد: « گویا میخواهید حاكمیت را به برخورد با خود بكشانید. تردیدی نیست كه معارضه چیزی جز خیانت به امام، انقلاب، اسلام، مردم و ایران نیست. تصمیم به بازگشت بگیرید.» با این حال به عنوان كسی كه دوبار این نامه را خواندم هیچیك از عبارات فوق را جان كلام نیافتم. در نامه ایشان جان كلام این است كه آقای موسوی و آقای خاتمی چرا جلوی شعارهای ساختارشکنانه طرفدارانشان را نمیگیرند.
آقای توكلی! امروز كسانی هستند كه شما بتوانید آنان را به این خاطر مورد مواخذه قرار دهید. تصور كنید كه این افراد به خواستههای دوستان شما تن می دادند، تسلیم میشدند و به حق ملت خیانت میكردند. در آن صورت اینک از چه كسانی انتظار داشتید مردم را به خویشتنداری دعوت كنند؟ كشور قطعا در شرایطی خوبی به سر نمیبرد. شعارهایی كه در نامه خود به آنها اشاره كردهاید یقینا مورد علاقه و توصیه كسانی كه برایشان نامه نوشتهاید نیست. آیا به صرف اعلام برائت آنان نگرانی شما رفع میشود؟ آنان حتما این كار را خواهند كرد، و مطمئنا این اقدام آنان صورت مسئله را از میان نخواهد برد، اگر نتواند اعتماد از دست رفته مردم نسبت به حاکمانشان را باز پس بیاورد. آیا فکر نمیکنید برای تامین چنین هدف مهمی متولیان امور هم وظایفی دارند؟ وظایفی که خود باید بار سنگین آن را بردارند؟ و لا تزر وازرة وزر اخری و ان تدع مثقلة الی حملها لا یحمل منه شی و لو کان ذا قربی. و هیچ باربردارندهای بار دیگری را بر نمیدارد و اگر دیگری را به برداشتن بار سنگین خود فراخواند، چیزی از آن برنخواهد داشت، اگرچه خویشاوند باشد.
آقای توکلی! موسوی و خاتمی جایی نرفتهاند كه لازم باشد برگردند. آنها به خط امام پشت نكردهاند. آنها به جمهوری اسلامی، حتی پس از رویدادهای تلخ این چند ماه، پایبندند، زیرا آن را قابل اصلاح و غیر آن را موجد هزینههای سنگین و غیرقابل تحمل برای كشور میدانند. ضایعات این چندماهه، حتی حرکات عصبی گروهی از راهپیمایان در روز قدس، نتیجه خطاهای پی در پی متولیان امور است .
متولیان امور!؟ مشکل امروز ما این است که کسی آنان را نمی شناسد. این روزها وقتی از دوستانی که در رسانه ملی مشغول به کارند به خاطر رفتارهای صدا و سیما گله میکنیم میگویند مگر ما تصمیمگیر هستیم؟ سپس رهبری هم در نماز عید از شبههافکنیهایی که در این رسانه انجام گرفته است انتقاد میکنند. پس چه کسی دارد این کارها را انجام می دهد؟ مشابه همین وضعیت را در قوه قضائیه ببینید. وقتی برای قاضی استدلالهای محکمهپسند ارائه میکنی در جواب میگوید مگر دست من است؟ سپس معلوم میشود رئیس قوه قضائیه هم تیغ برایی ندارد. مقام معظم رهبری هم که مخالفت خود را با برخی از مهمترین خطاهای انجام گرفته در دادگاههای اخیر اعلام کردهاند. پس چه کسی دارد این کارها را انجام میدهد؟ وقتی با دوستان سپاهی صحبت می کنی می گویند دل ما بیشتر از شما خون است. «آیا خیال می کنید پاسدارها بیرون از همین جامعه و جدا از همین مردم زندگی می کنند؟ نمی دانیم جواب بچه هایمان را چه باید بدهیم.» پس چه کسی دارد این کارها را انجام می دهد؟ پس از سه ماه هنوز معلوم نیست چه کسانی به کوی دانشگاه حمله کردهاند. رهبری این عمل را محکوم کردهاند. نیروی انتظامی از آن تبری میجوید. مجلس در به در دنبال عوامل این ماجرا میگردد. هیچکس آنها را نمیشناسد. هیچکس نمیداند از فرماندهان و سازماندهندگان حوادث تلخی که بر کشور گذشت باید با چه عنوانی نام ببرد. ما اجمالا نامشان را گذاشتهایم «متولیان امور»؛ متولیان اشتباهات این چند ماهه .
اشتباهات این چند ماهه محصول رفتار کسانی است که تصور میكنند اگر یك امر موهوم را ده بار با صدای بلند و اعتماد به نفس كافی فریاد بزنند آن امر موهوم به واقعیت تغییر ماهیت میدهد و چون این تغییر ماهیت صورت نمی پذیرد همواره به دنبال مقصر هستند. از نظر آنها تقصیر همیشه در یک جایی بیرونی قرار دارد؛ بیرون از مرزها، بیرون از نظام، بیرون از حلقه خودیها، بیرون از جلسه تصمیمگیریها، بیرون از هر جایی که آنها هستند؛ از نظر آنها همه متهم به خیانت و ارتباط با اجنبی و جیرهخواری و هر اتهام دمدستی و نخنمای دیگر هستند، همه به جز خودشان و در الصاق این اتهامات استثنایی جز خودشان وجود ندارد. اگر باور نمیکنید، تا فردا صبر کنید.
آنها کسانی هستند که از حرمت شکنی تغذیه میکنند. در این خطیئه برایشان هیجانی هست که جانشان را تازه میکند. آنها به این کار اعتیاد پیدا کردهاند؛ با دلیل و بیدلیل سراغش میروند و زیادهروی در این اعتیاد را هر روز بیشتر میکنند. لا یرقبون فی مومن الا و لا ذمة در مورد هیچ مومنی نه معیارهای خویشاوندی و نه اصول عهد و پیمان را رعایت نمیکنند. آیا کسانی که حرمت خاندان امام را میشکنند حرمت دیگری را رعایت خواهند کرد. آنها برای اینگونه حرمتشکنیها حتی به دنبال بهانه مناسب هم نیستند؛ بیبهانه و بیمقدمه و بدون رعایت حداقل ظواهر این کار را انجام میدهند. مقاله مدیرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی را در سایت رسمی این موسسه مطالعه کنید و ببینید آیا امام حسین (ع) را با منطق همین مقاله نکشتند؟ «معیار امام راحل مبنی بر " حال فعلی افراد " برای ارزیابی میزان پایبندی خوشسابقهها به اصول و آرمانهای انقلاب و نظام اسلامی ، قطعا" شامل حال اعضای خانواده و بستگان خود ایشان نیز میشود، زیرا اگر به فرموده امام "حفظ نظام از اوجب واجبات است " ، بنابر این در صورت غفلت یا کژتابی افراد مورد احترام نسبت به آرمانهای اصیل انقلاب و نظام ، نمیتوان حرمت آنها را بر حیثیت و اعتبار نظام – که خونبهای هزاران شهید و مرهون ایثارگری جوانان فداکار و گمنام این سرزمین است – مقدم و مرجح دانست». ان الحسین خرج عن دین جده فدمه هدر. حسین از دین جدش خارج شده است پس خونش را باید ریخت.
«متولیان امور» از قرار زورشان به همه چیز و همه کس می رسد جز واقعیت. تنها واقعیت است که پشت آنان را به خاک میمالد.
اینک صد روز است که جامعه ما صحنه اجرای تدابیر پرهزینه آنان است. آیا امروز بحران عمیقتر است یا سه ماه پیش؟ آیا در جمعه سبز که نه تهدیدی در کار بود و نه تلاقی چند تعطیلی متوالی مردم را به سفر آخر تابستان تشویق میکرد معترضین به نتایج انتخابات پرشمارتر به خیابان آمدند یا در روز قدس؟ کاملا پیداست که هیچکدام از راه حلهای «متولیان امور» فایدهای به همراه نداشته است. آیا وقت آن نرسیده است که دیگر به تحلیلهای مالیخوالیایی آنان اعتماد نشود و فرماندهی همه چیز کشور از دست آنان خارج گردد؟
واقعیت آن است که اینان هیچ تحلیل درستی از شرایط جامعه ندارند .آنها واقعا خیال میکنند اگر مهندس موسوی در روز 23 خرداد به وقایع غمبار صورت گرفته در انتخابات اعترض نمیكرد آب از آب تكان نمیخورد و هیچ از هیچ تغییر نمیكرد.
ما قانع نیستیم كه چرا باید حق اعتراض،.......... از مردم سلب شود یا کسی حق داشته باشد این اعتراض آنان را تشویش اذهان عمومی بنامند. 1400 سال پیش در محكمهای كه قاضی آن خود خلیفه بود حكمی بر علیه فاطمه زهرا (س) صادر شد كه ایشان به آن اعتراض كرد و 14 قرن است كه هنوز ما داریم به این حكم اعتراض میكنیم. نه در آن زمان و نه در ادوار پس از آن كسی این اعتراض را تشویش اذهان عمومی ننامید؛ مگر آن كه از این پس جمهوری اسلامی به قاعده وحدت رویه قضایی این كار را بكند.
با این حال مسئله ما فعلا این نیست. حتی اگر مهندس موسوی هم اعتراض نمیكرد، مردم به آنچه در انتخابات روی داد اعتراض میكردند. واقعیت این است كه تظاهرات عظیم روز 25 خرداد با منابع اعطایی بنیاد سوروس و به دست كسانی كه از چند روز قبل در زندان به سر میبردند سازماندهی نشد، بلکه این مردم بودند که به صورت خودجوش این رویداد تاریخی را رقم زدند. در روز 25 خرداد از چندین طریق به دفتر مهندس موسوی پیغام رسید که نیروهای ضدشورش با حاضران در تظاهرات .............برخورد خواهند كرد و مسئولیت خون این عده به گردن اوست، از این رو دكتر بهزادیان رئیس ستاد انتخاباتی مهندس موسوی رسما در سایت قلم اعلام كرد چون مجوز لازم صادر نشده است راهپیمایی برگزار نخواهد شد. روز دوشنبه 25 خرداد 1388 ساعت 2 بعدازظهر تعداد قابلتوجهی از دوستان مهندس موسوی در دفتر او جمع شده بودند و به او اصرار میكردند به خیابان نرود، زیرا با توجه به اطلاعیهای که از سوی آقای بهزادیان منتشر شده است تنها تعداد کمی از کسانی که از لغو تظاهرات بیاطلاعند خواهند آمد و قاعدتا برای زهر چشم گرفتن از دیگران، این عده بهشدت سركوب میشوند و جان هرکسی که به میانشان برود هم در معرض خطر قرار میگیرد. اتفاقا آن روز تنها استدلال مهندس موسوی برای حضوردر خیابان این بود كه در چنین شرایطی نمیتواند مردم را تنها بگذارد، شاید حضورش هزینه سركوب را بالا ببرد و از شدت آن كم كند.
علیرغم تمامی این پیشبینیها آن جمعیت عظیم در صحنه حاضر شد. واقعیت اینهاست.
واقعیت این است که اگر موسوی نبود اتفاقی که اینک پس از سه ماه در ابعادی محدود رخ داده و آقای دکتر احمد توکلی این همه از آن نگران است، همان روز اول روی میداد. این موسوی بود که اجازه نداد مردم در دام تبلیغات کسانی بیفتند که میخواستند اسلام را به خطاهای «متولیان امور» متهم کنند. این او بود که جوانان را با منطق انقلاب آشنا کرد و به آنان نشان داد همچنان میتوانند با تکیه بر میراث پدران شهیدشان حقوق مسلم خود را با کمترین هزینه استیفا کنند.
در روز قدس شعارهایی داده شده و اینک مهندس میرحسین موسوی و حجتالاسلام و المسلمین خاتمی از سوی آقای توکلی به این خاطر مورد مواخذه قرار دارند. آیا این مواخذه به حق است؟
اولا گزارشهایی که ما از افراد حاضر در صحنه به دست آوردهایم نشان میدهد شعارهایی که آقای توکلی در نامه خود آورده و صدا و سیما با آب و تاب رویش کار کرده شعارهای اصلی راهپیمایان نبوده است. ثانیا همان عده قلیل هم از روی عصبانیت و نه به عنوان یک سیاست راهبردی این شعارها را سر میدادند.
أیا صدا و سیما انبوه سبزها را ندید؟ به راستی اگر ادعای صدا و سیما درست باشد و این تعداد از مردم ما هوادار اسرائیل باشند دیگر چه چیز از نظام باقی میماند؟!
اگر جوانی عصبانی شود و بر روی دیواری شعار ..... بنویسد وظیفه شهرداری چیست؟ آیا باید آن را پاک کند یا از آن عکس بگیرد و در صفحه اول روزنامه به چاپ برساند؟ هیچ معلوم هست که صدا و سیما چه کار دارد میکند؟ دیگر لازم نیست تا فردا صبرکنید؛ «متولیان امور» حرمت شکنی از استثنائات را از دیروز شروع کردهاند.
حتی برای نظامهایی که در بحران به سر نمیبرند عاقلانه است همواره به روزی که اعتماد مردم را از دست بدهند بیندیشند. اگر واقعا آن جمعیت عظیم چنین شعارهایی را با اعصاب آرام و به عنوان یک تصمیم سر داده بود تکلیف چه بود؟ از موسوی که او را با این الفاظ مورد خطاب و مواخذه قرار میدهید انتظار دارید در کدام فضا و با کدام رسانه از بروز چنین شرایطی پیشگیری کند. آیا این او بود که مردم را به سوی شبکههای ماهوارهای بیگانه گسیل کرد یا دوستان شما بودند؟
آقای توکلی! انصاف بدهید. وجدانتان را قاضی کنید و در خلوتی صادقانه و مسئولانه با خود این پرسش را پاسخ بدهید که به راستی چه کسی باید از راه خطایی که رفته است باز گردد؟