پرسید: نکند روزی از من سیر بشوی؟
گفتم: سیر نمی شوم زتو ای مه دل ربای من
در تمام مسیری که می آمدم، فکر کردم. پیش از این که تو بیایی به چند نفر این حرف را زده بودم. این شعر مولانا را خوانده بودم.
اسم ها از برابرم رژه رفتند. چهره ها می آمدند، با لبخندهای کودکانه با اخم با نگاهی مهربان. چهره ها روبرویم راه می رفتند، پیچیده در چادرهای مشکی و زمخت در گرمای جنوب با قطرات عرق نشسته بر پیشانی یا کنار موهایی که از زیر مقنعه های تیره بیرون زده بودند. در مانتوهای آبی تیره، در روسری های کوتاه و رنگ رنگ. در هواهای بارانی و گرگ و میش های صبحگاهی، در مسیر مدرسه. من کودک می شدم. قد می کشیدم. صورتم را تیغ می کشیدم، با عجله به اولین تاکسی می رسیدم. با عجله به هر جایی که گفته بودند، می آمدم. گاهی فقط نگاه، گاهی با نوشته های کج و معوجی که شب دور از چشم همه و زیر لحاف نوشته شده بود.
گفتی: می دانی جذابیت تو در چیست؟ و بلافاصله گفتی:
این که جذابیت را در زن ایجاد می کنی. تصویر نمی کنی، واقعاً ایجاد می کنی.
خبر نداری چقدر به دلم نشست. چقدر کیف کردم. کنارت ایستادم. دیدم شانه به شانه ام هستی.
گفتم: با تو می شود روی همه فرش های قرمز جهان راه رفت. می شود سر همه چهار راه های جهان ایستاد و برای همه دست تکان داد. تو فقط ترسیدی کسی نبیندت.
راه افتادیم. ایستادی و آستین کتم را کشیدی. گفتی:
به چند نفر این حرف ها را زده ای.
باز آدم ها از جلویم رژه رفتند و زن های زیادی روبرویم مثل همین جایی که تو ایستاده ای، قدم آهسته کردند. من به همه خیره شدم. مگر پای چند نفر را با گلاب کاشان شسته بودم! آرزو داشتم روزی توی تشتی می گذاشتمت. مثل جنینی که در رحم مادر مچاله شده، تو دستت را دور ساق پاهایت می گذاشتی و سرت را روی زانویت خم می کردی. خودت را جمع می کردی و کودک می شدی. تنگ های بلور شراب قرمز شیراز را روی سرت خالی می کردم. قطره های قرمز از روی شانه هایت از نوک مژهایت سُر می خورد. تو چشم می بستی تا تشت پر از شراب شود. از لای انگشتان پایت بالا بیاید و با دست مشت مشت از آن را به رویت می زدی. همه ی تنت در شراب خیس می خورد. من کنارت می نشستم و از شراب قرمزی که لبالب تشت را پر کرده بود، پیاله پیاله بر می داشتم. مست می شدم. آنقدر مست که تو را از شراب قرمزی که تشت را پر کرده است، تشخیص نمی دادم.
راه افتاده بودیم. دیگر هیچ کس در برابرم نبود. تو بودی، دور دور.
گفتم: تا حالا کسی را تا کمر در شطی ازشراب ندیده ام.
نگاه می کردی و می خندیدی. ترسیدم بپرسی تا حالا به چند نفر این را گفته ای؟
پرسیدی با این همه دلتنگی چه کنم؟ نگفتم تو بگو من با این همه تصویر با این همه رویا چه کنم؟ اصلاً بگو با این تصویر تشت و شراب قرمز شیراز چه کنم؟ حالا تو مغرور باش. بازویت را از من دور بگیر. با فاصله از من راه برو. کافی است، نگاهت کنم و بگویم چه بویی می دهد تنت. یک لحظه بایستم. دست هایم را باز کنم و چشم هام را ببندم، تمام بوی تنت را به داخل سینه ام بکشم. وقتی بگویم که با تو تا ته عالم خیابان گردی می کنم. بگویم عاشق رنگ آبی ام ولی شلوار شکلاتی یا قهوه ای سوخته دوست دارم، با من تا ته همه کوچه های شهر خواهی آمد، اما نپرس تا حالا پای چند نفر را با گلاب شسته ای. هرگز و هرگز نپرس چند نفر را توی تشت شراب قرمز خوابانده ای. هرگز از آخرین رویایم چیزی نپرس. نمی خواهم از دستت بدهم.
...
شب قبل دیرتر از هر وقت برگشته بود. به فرشته گفته بود، می رود پیاده روی. از در خانه که دور شد، تاکسی دربست گرفت و رفت تماشای چنارهای تهرانی. تمام شب های این 3 ماه را رفته بود، تماشای چنارهای تهرانی. آنقدر به این درختها خیره میشد که بوی چنار می گرفت. می ترسید فرشته بپرسد:
«چنار بغل کرده ای که این همه بوی چنار می دهی ؟»
پرسید:
«چقدر دیر آمدی فرهاد ؟»
گفت:
«دلتنگم شدی؟»
«صد بار از نگرانی مردم و زنده شدم.»
سر زبانش بود که بگوید، کاش میمردی و من راحت میشدم. چرا نگفت دلتنگت بودم، نگفت داشتم از دوریات میمردم. فقط نگرانش شده بود. مثل خودش که نگران سد میشد. نگران کارکنانش میشد که لای قطعات بزرگ بتونی گیر نکنند. بونکر بتون روی شان نیفتد. اتفاقی نیفتد که پروژه بخوابد. مطمئن بود که فرشته نگرانش شده است. همانقدر که نگران همه چیز بود. ولی مگر او هم جزیی از این چیزها بود؟ مثل اجاق گاز که وقتی میرفتند شمال فرشته دل شوره داشت که شیر گاز را بستی فرهاد! یا نیمه شب از خواب میپرید، میپرسید:
«فرهاد مطمئنی در خانه را قفل کردهای؟»
واقعاً مهم نبود که فرشته نگرانش باشد؟ یا میخواست دلایلش را علیه او و له عشق جمع کند؟ دنبال بهانه میگشت تا تیر خلاصش را بر پیکر 5 سال زندگی مشترک فرود بیاورد. فرشته خیلی دیر نگران شده بود. کار به جاهای خیلی باریک کشیده بود. مثل ریسمانی که دارد میبرد. مثل خانهای که در یک فیلم مسخره دیده بود. هرچه فکر می کرد نه اسم فیلم یادش بود و نه اسم دختر فیلم و نه جادوگر قصه.
معلوم نبود که او جادوگر قصه است یا فرشته. ظاهراً او جادوگر بود و فرشته دختر معصوم و بی گناه فیلم که اسیر نقشههای پلید جادوگر شده است. فرهاد فکر میکرد، این ظاهر قصه است. کسی که اسیر جادو شده است، من هستم. دوست داشت از این جادو نجات پیدا کند. باد او را از جا بکند و به سرزمینی دیگر ببرد. چقدر خوب می شد باد جادوگر جایی میبردش که پر باشد از چنارهای تهرانی و میتوانست یکی از این چنارها را بغل کند و بخوابد و صبح بیدار شود و ببیند تبدیل شده است به یکی از همین چنارهای تهرانی.
فرهاد فکر کرد حالا که او جادوگر شده است، فوتی کند به این خانه تار عنکبوتی. شاید با همین فوت فرشته را پرت کند جایی که بین شان هفت دریا و هفت کوه و هفت بیابان فاصله باشد.
.
.
.