دلم قهوه می خواهد. ایستاده ام پشت پنجره. این چندمین بار است که می آیم پشت این پنچره ی گل و گشاد و نگاه می کنم به درخت چنار بزرگی که از سرمای دو سال قبل ریشه اش سوخته است. از صبح هر وقت آمده ام پشت این پنجره و به این درخت نگاه کرده ام، دلم قهوه خواسته است. درخت چنار به اطراف بال کشیده، شاخه هایش سبز هستند. وسط درخت، جایی که من از این پنجره ی طبقه دوم نگاه می کنم، خشک و سیاه است. از صبح مدام می آیم اینجا و نگاه می کنم به بارانی که نرم نرم می بارد.
صبح به آبدارچی گفته بودم امروز باران است.
گفت: کاش امروز نبارد.
گفتم: دوست داری کی ببارد درویش؟
گفت: دو سه روز دیگر آقا.
پرسیدم: چرا؟
گفت: سقف خانه ام نم می دهد، هنوز ایزوگامش نکرده ام.
نگاه می کنم به کارگرانی که از انبار به سمت واحد تولید می روند. درخت از وسط سوخته است و ریشه اش داخل سبزی های چمن است. چمن خط باریکی است تا درخت بعدی. کارگر انتظامات با جیره صبحانه از زیر درخت سرسوخته می گذرد. شل و آرام می رود سمت در نگهبانی. باران تندتر می شود. درویش با عجله می آید داخل اتاق. نگاهش نمی کنم. برگه مرخصی اش را امضاء می کنم. با عجله می رود. از پنجره رفتنش را نگاه می کنم. دوست دارم ساعت ها راه رفتنش را نگاه کنم. دوست دارم درِ خروجی ساعت ها از درویش فاصله داشته باشد. تا حالا این طوری به مردی که سقف خانه اش نم می دهد، نگاه نکرده بودم. درویش قدم هایش را تند می کند. مدام چشم به آسمان دارد. حتماً صورتش خیس خیس است. حتماً التماس می کند که امروز باران نبارد. حالا یک ساعت است که رفته است و من هنوز دلم قهوه داغ و تلخ می خواهد. پنجره اتاق را باز می کنم. همه پنجره هارا باز میکنم. امروز منشی نیامده، دیروز مرخصی گرفت و رفت.
سیگارم را روشن می کنم. چقدر می چسبد سیگار پشتِ سیگار بکشی و جلویت یک درخت سوخته باشد که زیر باران خیس بخورد، شاخه های سیاهش از سبزی برگ های انبوه بیرون زده باشد، کارگرها کار کنند، منشی ات نباشد، همه پنجره ها را باز کنی و راحت و بی توجه به باران ریزی که می بارد، بی خیال کارگرهای سر به هوایی که از زیر پنجره می گذرند و درختی که کاکلش سیاه سوخته است، ، پاهایت را بچسبانی به گرمای رادیاتور، تلفن زنگ نزند، کسی داخل اتاق نشود و همین هایی را که می بینی راحت بنویسی.
کاش دل آدم مثل سقف خانه درویش بود، باران که می آمد و نم که می زد، ایزوگامش می کردی.
امروز دلم چقدر درویش را می خواهد...
صبح همه جا را خواهد گرفت.
این هم یک تحلیل فوکویی از عشق:
دو نگرش بر عشق در ادبیات فارسی: عشق با سلطه، عشق بر سلطه
شاید کمکی کند برای فهم پیچیده ترین رابطه و اتفاق دنیای بشریت
پ. ن
حالا برو به زندگی ات برس.
کروبی یک آخوند است. این ویژگی از او یک مبارز پیگیر ساخته است. نمی دانم این شهامت و ایستادن در مقابل ماشین هولناک و ویرانگر موجود ریشه در آخوند بودن او و تفکرات و آموخته هایش دارد یا ریشه در لر بودنش. انصافاً در دو دهه اخیر هیچ کس اندازه کروبی در زمینه حقوق فردی و حقوق اقلیت های ایران مبارزه و تلاش نکرده است. نهادهای حقوق بشری در خواب هستند! چرا مبارزه و تکاپوی کروبی را نمی بینند و از او به عنوان یک شخصیت جهانی تجلیل نمی کنند. کروبی به گواه نامه ها و بیانیه هایش هرگز در دو دهه اخیر سکوت نکرده است. اصولاً کروبی دو دهه اخیر با کروبی دهه های قبل و با هیچ روشنفکر و اصلاح طلب دیگری قابل مقایسه نیست. از هر کسی که مورد ظلم قرار گرفت و مظلوم واقع شد، دفاع کرد. هرگز توجهی به مرام و مسلک کسی نکرده از بهاییان و الحق و جنبش های زنان دفاع کرده است. برای صوفیه تا پای جان ایستاد.
کروبی یک روحانی مذهبی است که مدافع سرسخت دیگراندیشان است و این از عجایب روزگار است! کافی است به نام هایی که به حمایت از این شیخ بزرگ اعلامیه دادند و صریح یا ضمنی حمایت کردند نگاهی بیندازیم. جناب آقای دکتر تابنده قطب سلسله نعمت الهی گنابادی رجل ملی- مذهبی، آقا سید نظام مشعشعی بزرگ االحق، دکتر بابک احمدی، دکتر سروش، دکتر جواد طباطبایی و ... دهها اسم دیگر با گرایش های متفاوب و نه لزوماً متعارض در میان حامیان کروبی هستند. چتر اندیشه و شخصیت باید چنان فراخ باشد تا مردانی چنین سترگ به حمایت برخیزند و این ویژگی کروبی است. این شخصیت های بزرگ که بزرگی خود را در طول یک عمر زندگی، مبارزه، طرد و منکوب شدن حفظ کرده اند بی جهت به کروبی نظر نداشته اند. آن ها سیاست زده نیستند. هرگز بازی های سیاسی و دسته بندی های خلق الساعه را مبنای ائتلاف خود قرار نداده اند. آن ها به صداقت کروبی در راه پایبندی به شعارهایش ایمان دارند.
تخریب کروبی تنها یکی از فجایع انتخابات دهم نبود. تخریب دیگراندیشان هدف متقلبان بود و هولناکی فاجعه اینجاست. آن ها می خواستند دیگر گروه های مذهبی و عقیدتی را که در طول سه دهه به انحاء مختلف سرکوب کرده بودند، این بار به شکلی وسیع تر و توهین آمیزتر و وقیح تر لگد مال کنند. چه کسی می پذیرد که آراء کروبی حدود300000 هزار رای باشد، در حالی که میلیون ها نفر درویش و الحق در ایران زندگی می کنند و این گروه ها سر در پی پیر و مولای خود دارند. یا تعداد جنبش زنان و جنبش های فکری و عقیدتی دیگر را یا قومیت های کرد و لر را یا مردم مناطق اهل تسنن را نادیده بگیرند.
بدون شک تقلب در اعلام میزان واقعی آراء کروبی با هدف کوبیدن جبهه دیگراندیشی به عنوان آخرین حلقه سرکوب هرگز فراموش نخواهد شد.
کروبی همچنان برای نظرات و اندیشه های صوابش ایستادگی و پایمردی می کند. اعلامیه می دهد. حرف می زند. تخریب می شود و کتک می خورد. انگار جانش را سر دست گرفته و به میدان آمده است. دیروز خواندم و دیدم که چه بی حرمتی از او شده است. سرش شکسته بودند و عمامه اش را درآورده بودند. و با همه این ها هیچ اتفاقی نیفتاد. هرگز اسلام به خطر نیفتد و کروبی نیز یک گام پس نگذاشت.
مطمئن هستم این مرد نه از ننگ نام می هراسد و نه در پی جاه و مقام دارد. از این که در وطنم هنوز مرد نفس می کشد به خود می بالم.
در پست قبلی به موضوع خشونت گریزی جریان سبز ملت اشاره کردم. از تقابل گل و گلوله حرف زده بودم. حالا این سئوال پیش می آید که حوادث اخیر ریشه در کجا دارند؟ این بمب گذاری و انتحار ریشه در چه چیزی دارد؟
چند سال پیش با یکی از اقوام که سال های زیادی است در اروپا زندگی می کند، صحبت داشتم و از وضعیت ایرانی ها و اروپایی ها پرسیدم. صحبت به مسائل مذهبی کشید. دوست ما می گفت، ایرانی ها در میان سایر ملل مسلمان ساکن اروپا، مردم آرام تری هستند. اشاره می کرد که اگر در ماه رمضان، مسلمان های دیگر بدانند که مسلمانی ولی روزه نیستی، جور عجیب و غریبی نگاه می کنند ولی ایرانی ها این طور نیستند. می خواهم بگویم که ما ایرانی ها ملت خاصی هستیم. دارای تجربه های بزرگی در زمینه تساهل و تسامح هستیم. پیری تاریخی اگر هزار عیب داشته باشد، لااقل این حسن را دارد که در خشت خام چیزهایی ببینیم که دیگران اصرار دارند، همین الان و در آینه ببینند. سنت هزاران ساله صوفیه به ما آموخته است، هیچ چیز ارزش ظلم و جنایت را ندارد، خون را فقط با خون نمی شویند. و عشق، عشق اساس هستی است. گمان نمی کنم در طول تاریخ، ملتی اندازه ما در مورد عشق حرف زده باشد، شعر گفته باشد و داستان و مثل و عاشق داشته باشد. اصلاً ما ملت عشقی هستیم و عشق پرستی خاصی در ما هست مثل خدا پرستی، وطن پرستی، شاه پرستی، امام پرستی و مردم پرستی. در هر کدام از موضوعات مورد اشاره تا نفس مان به شماره بیفتد، نمونه داریم. کم عارف نداریم که زنده زنده سوزانده شدند یا پوست شان کنده شد؟ کم قصه از فرهادها نداریم که هنوز صدای تیشه شان از همه کوه های ایران مان می آید؟ قصه توده ای ها یا چریک هایی که در نیم قرن اخیر شکنجه شدند، آوارگی دیدند و یا بردار شدند، این ها بخش زیادی از جذبه سیاست دیروز ملت ما بود. همین طور استوار و افسرهایی که جلوی جوخه اعدام و درست وقتی گلوله های سرخ سینه شان را می شکافت فریاد می زدند، جاوید شاه. فقط یک ملت عشقی می تواند، چنین بجنگد، آوارگی ببیند و بمیرد. عشق و مظلومیت موتور پیشبرنده مردم ماست. هیچ چیزی اندازه این دو نیرو و سرعت نمی بخشد. در برابر این مفاهیم، ملت های زیادی هستند که موتور محرک شان فاتح بودن است. جنگجویانی که هر شب با کوله باری از سر و دست های بریده شده دشمنان به خانه باز می گردند، بسیار مقرب ترند. گرم ترین تخت خواب ها و زیباترین دختران و لذیذترین لقمه ها مال ایشان است. در میان این ملت ها خون فقط خون را می شوید. حالا خون چه کسی و به چه اندازه در محاسبه نمی آید. باید کشت. آن قدر هم کشت که خون از رکاب اسب ها بالا بیاید و آسیاب ها با خون به حرکت در آید.
وقتی همه دنیا به هوش ما ایرانی ها باور دارند و کم از استعداد و مخ هم بی بهره نیستیم - بهترین جاعلین که کپی را بهتر از اصل در می آورند، راه های گریز از قانون را خوب کشف و استفاده می کنند، بازنده را برنده می کنند، آسمان و زمین را به هم ریسمان می کنند- آیا همین ملت نمی تواند راه ها و ظرفبت های قانونی مبارزه را کشف و استفاده کند؟ همین الان می شود، تقویم مبارزه مسالمت جویانه ای بر اساس باورهای مذهبی و تاریخی ملت ایران درست کرد که هیچ احدی نمی تواند آن را انکار کند. می توانند؟ می شود محرم و صفر را نادیده گرفت و اسلام زنده بماند؟ 13 آبان چطور یا 22 بهمن یا مراسم ارتحال امام و خرداد را.
بمب گذاری اخیر فاقد روح تاریخی ایرانی است. فاقد هرگونه روشنفکری است و از هیچ ایرانی ی ساخته و پذیرفته نیست. راستش خیلی هم مشکوک است. تقلای دیگری برای شروع سرکوب های جدید است. مشروعیت بخشی کشتار های تازه است. قصه شستن خون با خون است. ده ها دلیل دیگر هم می تواند داشته باشد. انباشت نفرت یا عقاید سلفی و سلبی مذهبی، اما مهمترین دلیل نداشتن و نیافتن ظرفیت های قانونی ابراز مخالفت است. نمی دانم چرا آقایان نمی فهمند که همه جای ایران، تهران نیست. نمی دانند که مترو تهران غیر از کوره راه های کردستان یا کویر سیستان و بلوچستان است. در این مناطق باید مثل کبک باشی یا مثل عقرب تا زندگی کنی. باور ندارند که فقط گنج در خرابه نیست، در خرابه رطیل و عقرب فراوان است که وقتی نیش می زند در ثانیه می کشد.
دولتمندان ما باید به راه ها و ظرفیت های قانونی موجود که امکان مخالفت را می دهد، احترام بگذارند. باید در مقابل درخواست های مسالمت آمیز واکنش منطقی نشان دهند. نترسند، جنبش سبز این مردم نسیم روح بخش و جان فزاست. آن که ویران می کند، طوفان است. زلزله ای مهیب است که فقط به کار برچیدن طومار می آید. ما کم طومار نداشته ایم که از ین برچیده شده اند. طومار هخامنشیان، طومار اعراب، طومار ظالم و طومار دروغ و دغل
داشتم نظر و راهکار اخیر آقای مطهری در خصوص مسائل و اتفاقات اخیر را می خواندم. به فکرم رسید چرا دولتمندان ما به عمق و گستره مسائل اخیر اینقدر بی توجهند! اصولاْ آقای مطهری برایم آدم جالبی است. پیشنهاد ایشان که البته ظاهراً منشا خیلی از رفت و آمدهای پشت صحنه سیاست امروز ایران است، مرا یاد پایان جنگ صفین و عاقبت کار حکمیت می اندازد. این دسته از دولتمندان فکر می کنند، دعوا سر لحاف ملاست که البته هست ولی نه به این غلیطی. دعوا سر این نیست که چه کسی بالا بیاید و یا حذف شود و یا برافتد. دعوا اصلاً بر سر حق و باطل نیست. در آن صورت ما باز در چرخه بی نهایت "مطلق" گرفتار می شدیم. آن وقت عده ای خشک مغز حرفی می زدند و سنگی در چه می انداختند که تا انتهای تاریخ بشر جهان را به دو پاره تقسیم می کرد. دو خط موازی درست می شد که تا ابدالآباد به هم نمی رسید. حالا این وسط هر چه فلان و بهمان دستور بدهند، دو خط موازی که گوششان به حرف ما و شما نیست. دو خط موازی فقط دو خط موازی هستند که اهل تفلید نیستند. در همه جهان و میان همه اقوام و ملل با هر دین و ایمانی همدیگر را قطع نمی کنند. ما شاید بتوانیم ادعای مدیریت دو نیمکره زمین را داشته باشیم ولی اکثر مردم دنیا از جنس همین خط های موازی هستند. به اقلی از اصول و موازین پایبندند. تاریخ شان راه آمده و امثال مدعیان ما را بسیار دیده است. چهره خشن نژاد پرستی، مافیا، استبداد، پولشویی های میلیارد دلاری و خرید موسسات بزرگ با پول تقلبی و فروش مواد مخدر در سطوح بین المللی، ایجاد بلوا در چار گوشه دنیا، گرفتن و بستن و زدن و بریدن و کشتن را تجربه کرده اند و حالا به همین جایی رسیده اند که ما می خواهیم برسیم.
از آقای مطهری گفتم، امثال ایشان خیلی دوست دارند، تاریخ همانی باشد که می شناسند. تاریخ مقدس، تاریخ حق و باطل، تاریخ یزید و حسین. دوست دارند هر روز عاشورا باشد و هر جا کربلا. آن ها کار خودشان را راحت می کنند. می گردند و مصداقی پیدا می کنند و تا ته کار با آه و اشک به تاخت می روند. اما ما تاریخ اسطوره را پشت سر گذاشته ایم. تاریخ مقدسین، اسب های سفیدی که هر جمعه زین می شوند، زیبا هستند، ولی ناریخی که امروز نوشته می شود، تاریخ آدمیزاد است. تاریخ دختران و پسران ماست. بد یا خوب. کسی که فرمان می دهد یا فرمان می راند. کسی که می میرد یا می کشد. تاریخ کوچه ها و خیابان هایی که ما ساعت ها در ترافیک و دود و دمش کلافه می شویم. تاریخ شهرهایی که ما را سر کیسه می کند یا در کوجه ای از کوچه هایش ممکن است عاشق شویم. و بوی یاسی ی خانه ای در انتهای کوچه و از درختی که سر لختش را بیرون کشیده، حالی به حالی امان می کند. (حسین نوروزی و بانو)
مردم ما اخیراً لذت تجربه های ناب را لمس کرده اند و دست بر قضا چون آدمیم و مثل همه آدم ها کمی تا حدودی اهل تجربه ایم و این تجربه های اخیر هم به کاممان خوش آمده است می خواهیم ادامه بدهیم. این روزها که با فلسفه انباشت "نفرت" آشنا می شویم و به عمق و شدت و اثرات ویرانگر این تنفر پی می بریم، می خواهیم به عشق و مهربانی بیشتر میدان بدهیم. مردم ما دارند کم کم لذت "بخشیدن" را تجربه می کنند. توی خیابان از بلند فکر کردن کیف می کنند. وقتی می ایستند از شجاعت خودشان و از این که کوتوله نیستند، حظ می کنند. وقتی رهبرانشان از زندگی حرف می زنند، گوششان را تیزتر می کنند. این مردم دیگر از کسی تنفر نخواهند داشت. آن ها از دروغ متنفرند تا دروغ گو. از قتل و شکنچه بیزارترند تا قاتل و شکنجه گر.
ما مدت هاست، در تنهایی ی که محصورمان کرده فکر می کنیم. دوره ای 8 ساله خیلی یواش تر فکر می کردیم و چون کسی صدایمان را نمی شنید و در تنهایی و استبداد خودمان محصور بودیم، اشتباه زیاد هم می کردیم. حالا که بلندتر فکر می کنیم و روزهای زیادی دور هم جمع می شویم و فکرهایمان را با صدای بلند و گاهی با بلندگو و بی نیاز از سخنگو می زنیم، می بینیم چه حرف های خوب و درستی از حلقوم خودمان می شنویم. حالا کمتر اشتباه می کنیم. بعید می دانم دیگر کسی بخواهد روی هر تیر چراغ برقی یا آویزان به درختی از درخت های تهران، یکی را آویخته ببیند.
کافی ست حالا که ما از با هم بودن و بلند فکر کردن لذت می بریم، آن ها هم از عمق بخشش و زیبایی روح ما خبر داشته باشند. فکر می کنید دیگر در همین هفت تیر تهران کسی با جسم سخت و نرم دنبال کسی می افتد، کسی را کف خیابان در هوای سرد یا گرم می خوابانند!
چرا عده ای هنوز اصرار دارند استخوان را جلو گاو بیندازند و یونجه را جلوی سگ؟!
زن فقط نگاهش کرد. دوست داشت هیچ چیزی نگوید.
زن پرسید: چرا؟ و کلمات مثل قطرات باران از دهان زن بیرون ریخت. مثل شبنم روی صورت مرد نشست.
زن گفت: از ساعت 3 شب بیدارم. مدام همه چیز توی سرم می چرخد ولی بگو چرا؟
مرد همه چیز را شنید. همه چیز را می دانست. سکوت کرد. هیچ نگفت.
مرد راه افتاد. انگار تیر خورده بود. و انگار ردی از خون از سینه مرد جاری بود. مرد افتاد. لحظه ای بی حرکت ماند. بعد آرام برگشت و نگاهش را به آسمان کرد. رنگ آسمان مسی بود. مثل سطح صیقلی خورده ای مدت ها ضربات پتک را تحمل کرده بود. مرد فکر کرد کاش نمی پرسید چرا. هیچ چیزی به ما تعلق ندارد. همیشه چیزی که در دست من است به من تعلق دارد. مرد دست هایش را جلوی چشم گرفت. دست هایش خالی بود. خالی خالی. انگار مرد مدت ها پیش مرده بود.
سال هاست که تصویری در ذهنم جا به جا می شود. با من سفر می رود و هر از گاهی که نمی دانم درست چه لحظاتی است، وقتی که ناراحتم یا شادم یا اصلاً بی تفاوتم و فکرم هیچ جا نیست یا همه جاست، سراغم می آید. من هرگز نمی توانم پسرکی سیاه و لاغر را فراموش کنم که همسایه ها از لاغری پوست بازوهایش را می کشیدند و به هم نشان می دادند. انگشت های بلندش را می کشیدند و به گونه های چروکیده و پیرش نگاه می کردند. آنقدر لاغر بود که درست نمی توانست بایستد یا سرش را روی گردنش نگه دارد. من آن روز شاید 9 سالم بود و با کفش های کتانی سفید چینی که خریده بودم و فکر می کنم همان کتانی ها برای اولین بار نام و هویت چین را به من یادآور شدند، داشتم فوتبال بازی می کردم. سر کوچه چند زن و مرد آن پسر لاغر و مردنی که مطمئنم تازه از یکی از روستاهای اطراف به شهر آمده بود را دوره کرده بودند و به هم نشان می دادند. من هرگز در تمام سال های بعد موجودی به لاغری آن پسر ندیدم جز در این عکس
نمی دانم آن پسر چند سال داشت و حتی یادم نمی آید که چند سال گذشت. من بزرگ شده بودم. شلوار جین می پوشیدم و مثل همه بچه های آن دوره که دیگر فوتبال کوچه و خیابان ارضاء مان نمی کرد یا تازه متوجه خودمان و اطراف شده بودیم، سر کوچه ایستاده بودم که جوانی با موتور جلوم ایستاد و تذکر داد که زودتر راه بیفتم و دیگر هم سر کوچه نایستم. این جوان خیلی برایم آشنا بود. لباس سبز پاسداری پوشیده بود و ریش تنکی داشت ولی هم چنان لاغری عجیبی داشت. جایی دیده بودمش. کابوسی در چهره اش بود که همه آن سال ها و تا حالا مدام همراه من است. همان پسر لاغر و سیاهی که سرش را به سختی روی گردن نحیفش می کشید، حالا جوان کشیده و بلند قدی شده بود که بعدها هم روزی چند بار سوار موتور هوندایی دیدمش. حالا با گذشت 30 سال از آن سال ها باز کابوسش دست از سرم بر نمی دارد. هنوز گاهی سراغم می آید. تعداد دفعاتی که به آن پسر لاغر و سیاه و آن جوان سبز پوش با آرم سپاه فکر کرده ام بی نهایت است. مدام فکرمی کنم برای آن بچه و آن جوان چه اتفاقی افتاد؟ شهید شد یا این که حالا در مناصب بالای حکومتی است! چه ماشینی سوار می شود؟در کدام شهر است و هزار سئوال دیگر. اما این سئوال که آیا کابوس خودش را مثل من شفاف و دقیق به یاد دارد یا نه مهم ترین سئوال ذهن من است. اگر زنده است چه نیرویی او را زنده نگهداشت و اگر مرده است در راه کدام عقیده یا نیاز جانش را از دست داد.
برای همین تا شنیدم آقای کوین کارتر سه ماه بعد از شاهکار عکاسی اش خودکشی کرد، هیچ تعجب نکردم و بلافاصله یاد آن پسر و سر بزرگی که روی گردن لاغرش کج گرفته بود افتادم و کابوس هایم زنده تر از همیشه در ذهنم به حیات خودشان ادامه دادند.
درست که حال و هوای همه عوض شده ولی باید فکر کنیم که چیز بدی اتفاق نیفتاده است. ما خورد نشده ایم. تغیر کرده ایم. بارمان را سبک کرده ایم. کمی پاها و دست هایمان بزرگ شده. اتفاقاً ما در مسیر خوبی هستیم. در مسیر یک تغییریم. یک تغییر عمیق که از قضا ناگهانی نیست. ما با یک خیزش مواجه ایم نه فقط با یک نه بلکه با نه های زیاد. روبروی ما دهان های بازی می گویند نه. باید از این نه گفتن ها از این دهان های باز استقبال کنیم. باید روی نه هایی که می گوییم، بایستیم و عمیق تر فکر کنیم. باید از آفت های سطحی نگری بپرهیزیم. من هم دارم همین کار را می کنم. دلم می خواهد فکر کنم و از این بهتی که همه را – ما و آن ها را- گرفته خارج بشویم. ما باید بیشتر بخندیم. کمی به فکر هوای تازه ای که درست شده، باشیم. دلم می خواهد نهضت نوشتن در هوای تازه ایجاد شود. حندیدن در هوای تازه و راه رفتن در خیابان ها و کوچه هایی که به امروز تعلق دارند. دارم برای همین تلاش می کنم. کمک می خواهم و کمک می کنم. تو هم باید قدم برداری. حمیدرضا + مینو و همه کسانی که دور و برمان هستند. ما حالا بیشتر از هر زمانی به ایفای یک نقش تاریخی نیاز داریم. همه چیز برای این ایفای نقش آماده است. آدم ها، خیابان ها و همین پاییزی که سرخوش از راه می رسد و دارد ما را می برد. همین درخت هایی که کنارمان دارند زرد می شوند. زردی ی که می گوید به بودا فکر کنیم. و وقتی نام بودا می آید، بی اختیار سر در گریبان می کنم و به شادی فکر می کنم. شاید هم شاد می شوم و دنبال تقسیمش با دیگران با تو و با همه آدم هایی که می بینم و صداشان در گوشم می پیچد، می افتم. سمانه نمی دانی چقدر شادم این روزها و نمی دانم چرا ما جشن نمی گیریم و نمی رقصیم و به بازی دهان های باز و نه گفتن ها نمی پیوندیم. ما امکانات زیادی برای شادخواری ایجاد کرده ایم ولی کمتر شادیم. نسل ما به دوره مصدق تعلق ندارد. آن ها دنبال چیزی بودند که نبود. زمانه اش نرسیده بود. نسل ما همه چیز دارد. قرار نیست دوباره صادق هدایت ها متولد شوند و یا اخوان زمستانش را بسراید. ما در زمانه دیگری هستیم. ما باید دانش خندیدن و رقصیدنمان را بیشتر کنیم. ما بیش از هر چیزی نیازمند رهایی هستیم. رهایی در کلمات، در دست ها و پاها. ما امروز دشمنی جز یاس برای آینده و برای همین لحظاتی که در آن نفس می کشیم نداریم. همین لحظاتی که دخترم دارد به سیمین غانم گوش می دهد و پسرم می خواند "وقتی چشم هات هم می آید/ دو ستاره کم می آید". حالا باید قدر ستاره هایی که داریم را بدانیم. به شاعرانمان احترام بگذاریم. آثار جدید نویسنده هامان را بخریم و بخوانیم. برای تجلیل از بزرگان مان هورا بکشیم. مواظب دنیا دیده ها باشیم. مواظب شجریان و دولت آبادی، احمدرضا احمدی، کیمیایی و بقیه باشیم. گاهی هورا کشیدن کار صد گل را می کند و گاهی هو کشیدن و نه گفتن از هزار گلوله بدتر است. امروز روز تقابل گل و گلوله و نه و آری است. این روزها ما چقدر به یک گاندی نیاز داریم. مردی پوست و استخوانی که بتواند بخندد. وقتی می خندد، شیارهای صورتش در همه جهات راه پیدا کند و ترکش های لبخندش همه را بگیرد.
سمانه دلم می خواهد تو هم از خاطره های گذشته فاصله بگیری. از همین امروزت بنویسی. از پنجره که نگاه کنی بعد از ماشینی که رد می شود و عابری که می گذرد، برگی می بینی که از روی خیابان بلند شده و میل رفتن دارد. امروز پر از خاطره است. خاطره همین لحظه ها. همین جملاتی که من می نویسم و تو می خوانی و حمیدرضا می خواند.
سمانه نسل ما فقط به همین روزها تعلق دارد. ما داریم رودخانه ای را می بینیم که دیگر تکرار نمی شود. دریغ که دست دراز نکنیم و مشتی از خنکایش را به صورتمان نزنیم.
سمانه بنویسیم و از ته دل بخندیم.
این جا هم همیشه پر از حرف های تازه و عمیق و خنده های مردی است که همیشه ی زندگیش بازیگر است:
من تمام دوشنبه ها دلتنگ نبودنشم. که بیاید و با هم سالاد فصل بخوریم با روغن زیتون رودبار و اگر پا داد از عشق که دلمشغولی همه عمرمان است حرف بزنیم.
شده ام ریل راه آهن، روزی صد قطار از رویم رد می شود و صدام در نمی آد. اگر فقط یک بار صدام در بیاد با پتک و چکش به جانم می افتند.
گاهی همه عالم و آدم روتحمل می کنم و صدام فقط برای یک نفر درمی آد. خدا رحم کند به آن یک نفری که صدای من فقط برای او در می آد.
---------
واقعاْ امروز علاقه ای نداشتم چیزی بنویسم که هیچ بویی از سیاست بدهد. حتی این که برای صدمین بار نشر چشمه هم از انتشار رمانم ابراز بی خبری کرد هم نمی توانست وادارم کند که سیاسی بنویسم. ولی چه می شود کرد یا گفت! همه چیز ما سیاسی است. سیاست همه چیز و همه جای ما را آلوده کرده است. و مدام به ما فشار می آورد. وقتی خبر تصادف پروین احمدی نزاد با یک درخت را خواندم دیگر نتوانستم خوددار باشم و یاد ابراهیم رها نیفتم که مدام می نویسد "درخت ما رو شکستن/دارند باهاش پز می دن". بعد یادم افتاد که درخت گردکان به این بزرگی/ درخت خربزه الله اکبر و از ته دل دوست داشتم فریاد می زدم "الله اکبر"
امروز تصمیم گرفتم که وبلاگم را به روزتر کنم. قول نمی دهم هر روز بنویسم ولی تلاش می کنم بنویسم. باید بنویسیم. امروز که می آمدم به ترانه شجریان گوش می دادم. همان شعر مشیری بزرگ را می گویم. همان که از نابرداران می گوید. از کسانی که منطقی جز سردی اسلحه نمی شناسند و دژخیم خو هستند. چنگیزی صفتند و آیین برادری و آیین مسلمانی و ایرانی را گذاشته اند و به سردی اسلحه ها و خود و خفتان چینی و روسی دل بسته اند. یادم افتاد که ما چقدر به شجریان بدهکاریم. چه لحظه های بزرگ و شوق آفرینی این مرد برای ما درست کرده است. این شعر حس عجیبی به من داد. نمی دانم چرا ایمان پیدا کردم که دشمن این مردم چقدر ضعیف است. چقدر زبون است و فهمیدم خار و خاشاک واقعی کیست. و مهمتر این که دشمن می خواهد ما غمگین باشیم. حرف نزنیم و اعتراف کنیم که ضعیفیم. و ننویسیم. باید نوشت. باید جنبش خنده و امید و نوشتن در این کشور فراگیر شود. بیایید بنویسیم. ازاین پیله ای که دور ما می می تنند خارج شویم. و فریاد بزنیم. بخندیم. تا باور کنند که ما زنده ایم. زنده تر از هر زمانی...
این روزها آرزویم نوشتن دوستان است و برای نوشتن های مداوم این روزهای رویا بیژنی کلاه بر می دارم و برای هر کس که به این رکود و خمودگی پشت پا بزند و به انقلاب خنده بپیوندد هورا می کشم.
پس برای کسانی که می نویسند و می خندند هورا
این روزها، روز نامه های تاریخی است. و این از ویژگی های جنبش سبز مردم ایران است. این جنبش بیش از هر جنبش دیگری در کشورمان و حتی در طول تاریخ عاقل و بالغ است. مطالباتش را می شناسد و بی رودروایسی آن را پیگیر می شود. می داند چه چیزی را می خواهد و چه چیزی را نمی خواهد. جنبش سبز ایران همزمان از میراث ملی و میراث جهانی و بشری آگاهی دارد و به آن احترام و عشق می ورزد. روی کریه تجاوز، شکنجه و تهمت و تخریب را می شناسد و آن را نفی می کند. هیچ عقیده و ایده ای و هیچ عالی مقامی نمی تواند او را برای جنایت و ددمنشی قانع کند و با تمام توش و توان آن را انکار می کند. نجابت این جنبش، پویش و روحیه انسانی اش مست می کند. مثل آب زلال در کوه سنگی و مثل اسب نجیب و راهوار راه می پوید و تا رسیدن به سر منزل حقیقی دمی نمی ایستاد.
در متن ذیل جاهایی که برایم جالب بوده است با رنگ نشان داده ام. این جملات برایم جالب بوده است یا از این جهت که هنوز بویی از رسوبات گذشته را در خود دارد یا از لحاظ زیبایی ارزشمند بوده است. و البته دلیل موافقت حداکثری من با آن نیست.
سم الله الرحمن الرحیم
آقای دكتر احمد توكلی در نامهای خطاب به مهندس موسوی و حجت الاسلام و المسلمین خاتمی آنان را به قدرتطلبی و تخطی از خط امام متهم كرده است. او در این نامه ادعا می كند امام در زمان جنگ با سیاستهای دولت مخالف بودند و به خاطر وجود دشمن خارجی آن را تحمل میكردند. از دیگر سخنان قابل توجه در این نامه عبارتی است كه پیش درآمد خبری سایت الف را شکل میدهد: « گویا میخواهید حاكمیت را به برخورد با خود بكشانید. تردیدی نیست كه معارضه چیزی جز خیانت به امام، انقلاب، اسلام، مردم و ایران نیست. تصمیم به بازگشت بگیرید.» با این حال به عنوان كسی كه دوبار این نامه را خواندم هیچیك از عبارات فوق را جان كلام نیافتم. در نامه ایشان جان كلام این است كه آقای موسوی و آقای خاتمی چرا جلوی شعارهای ساختارشکنانه طرفدارانشان را نمیگیرند.
آقای توكلی! امروز كسانی هستند كه شما بتوانید آنان را به این خاطر مورد مواخذه قرار دهید. تصور كنید كه این افراد به خواستههای دوستان شما تن می دادند، تسلیم میشدند و به حق ملت خیانت میكردند. در آن صورت اینک از چه كسانی انتظار داشتید مردم را به خویشتنداری دعوت كنند؟ كشور قطعا در شرایطی خوبی به سر نمیبرد. شعارهایی كه در نامه خود به آنها اشاره كردهاید یقینا مورد علاقه و توصیه كسانی كه برایشان نامه نوشتهاید نیست. آیا به صرف اعلام برائت آنان نگرانی شما رفع میشود؟ آنان حتما این كار را خواهند كرد، و مطمئنا این اقدام آنان صورت مسئله را از میان نخواهد برد، اگر نتواند اعتماد از دست رفته مردم نسبت به حاکمانشان را باز پس بیاورد. آیا فکر نمیکنید برای تامین چنین هدف مهمی متولیان امور هم وظایفی دارند؟ وظایفی که خود باید بار سنگین آن را بردارند؟ و لا تزر وازرة وزر اخری و ان تدع مثقلة الی حملها لا یحمل منه شی و لو کان ذا قربی. و هیچ باربردارندهای بار دیگری را بر نمیدارد و اگر دیگری را به برداشتن بار سنگین خود فراخواند، چیزی از آن برنخواهد داشت، اگرچه خویشاوند باشد.
آقای توکلی! موسوی و خاتمی جایی نرفتهاند كه لازم باشد برگردند. آنها به خط امام پشت نكردهاند. آنها به جمهوری اسلامی، حتی پس از رویدادهای تلخ این چند ماه، پایبندند، زیرا آن را قابل اصلاح و غیر آن را موجد هزینههای سنگین و غیرقابل تحمل برای كشور میدانند. ضایعات این چندماهه، حتی حرکات عصبی گروهی از راهپیمایان در روز قدس، نتیجه خطاهای پی در پی متولیان امور است .
متولیان امور!؟ مشکل امروز ما این است که کسی آنان را نمی شناسد. این روزها وقتی از دوستانی که در رسانه ملی مشغول به کارند به خاطر رفتارهای صدا و سیما گله میکنیم میگویند مگر ما تصمیمگیر هستیم؟ سپس رهبری هم در نماز عید از شبههافکنیهایی که در این رسانه انجام گرفته است انتقاد میکنند. پس چه کسی دارد این کارها را انجام می دهد؟ مشابه همین وضعیت را در قوه قضائیه ببینید. وقتی برای قاضی استدلالهای محکمهپسند ارائه میکنی در جواب میگوید مگر دست من است؟ سپس معلوم میشود رئیس قوه قضائیه هم تیغ برایی ندارد. مقام معظم رهبری هم که مخالفت خود را با برخی از مهمترین خطاهای انجام گرفته در دادگاههای اخیر اعلام کردهاند. پس چه کسی دارد این کارها را انجام میدهد؟ وقتی با دوستان سپاهی صحبت می کنی می گویند دل ما بیشتر از شما خون است. «آیا خیال می کنید پاسدارها بیرون از همین جامعه و جدا از همین مردم زندگی می کنند؟ نمی دانیم جواب بچه هایمان را چه باید بدهیم.» پس چه کسی دارد این کارها را انجام می دهد؟ پس از سه ماه هنوز معلوم نیست چه کسانی به کوی دانشگاه حمله کردهاند. رهبری این عمل را محکوم کردهاند. نیروی انتظامی از آن تبری میجوید. مجلس در به در دنبال عوامل این ماجرا میگردد. هیچکس آنها را نمیشناسد. هیچکس نمیداند از فرماندهان و سازماندهندگان حوادث تلخی که بر کشور گذشت باید با چه عنوانی نام ببرد. ما اجمالا نامشان را گذاشتهایم «متولیان امور»؛ متولیان اشتباهات این چند ماهه .
اشتباهات این چند ماهه محصول رفتار کسانی است که تصور میكنند اگر یك امر موهوم را ده بار با صدای بلند و اعتماد به نفس كافی فریاد بزنند آن امر موهوم به واقعیت تغییر ماهیت میدهد و چون این تغییر ماهیت صورت نمی پذیرد همواره به دنبال مقصر هستند. از نظر آنها تقصیر همیشه در یک جایی بیرونی قرار دارد؛ بیرون از مرزها، بیرون از نظام، بیرون از حلقه خودیها، بیرون از جلسه تصمیمگیریها، بیرون از هر جایی که آنها هستند؛ از نظر آنها همه متهم به خیانت و ارتباط با اجنبی و جیرهخواری و هر اتهام دمدستی و نخنمای دیگر هستند، همه به جز خودشان و در الصاق این اتهامات استثنایی جز خودشان وجود ندارد. اگر باور نمیکنید، تا فردا صبر کنید.
آنها کسانی هستند که از حرمت شکنی تغذیه میکنند. در این خطیئه برایشان هیجانی هست که جانشان را تازه میکند. آنها به این کار اعتیاد پیدا کردهاند؛ با دلیل و بیدلیل سراغش میروند و زیادهروی در این اعتیاد را هر روز بیشتر میکنند. لا یرقبون فی مومن الا و لا ذمة در مورد هیچ مومنی نه معیارهای خویشاوندی و نه اصول عهد و پیمان را رعایت نمیکنند. آیا کسانی که حرمت خاندان امام را میشکنند حرمت دیگری را رعایت خواهند کرد. آنها برای اینگونه حرمتشکنیها حتی به دنبال بهانه مناسب هم نیستند؛ بیبهانه و بیمقدمه و بدون رعایت حداقل ظواهر این کار را انجام میدهند. مقاله مدیرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی را در سایت رسمی این موسسه مطالعه کنید و ببینید آیا امام حسین (ع) را با منطق همین مقاله نکشتند؟ «معیار امام راحل مبنی بر " حال فعلی افراد " برای ارزیابی میزان پایبندی خوشسابقهها به اصول و آرمانهای انقلاب و نظام اسلامی ، قطعا" شامل حال اعضای خانواده و بستگان خود ایشان نیز میشود، زیرا اگر به فرموده امام "حفظ نظام از اوجب واجبات است " ، بنابر این در صورت غفلت یا کژتابی افراد مورد احترام نسبت به آرمانهای اصیل انقلاب و نظام ، نمیتوان حرمت آنها را بر حیثیت و اعتبار نظام – که خونبهای هزاران شهید و مرهون ایثارگری جوانان فداکار و گمنام این سرزمین است – مقدم و مرجح دانست». ان الحسین خرج عن دین جده فدمه هدر. حسین از دین جدش خارج شده است پس خونش را باید ریخت.
«متولیان امور» از قرار زورشان به همه چیز و همه کس می رسد جز واقعیت. تنها واقعیت است که پشت آنان را به خاک میمالد.
اینک صد روز است که جامعه ما صحنه اجرای تدابیر پرهزینه آنان است. آیا امروز بحران عمیقتر است یا سه ماه پیش؟ آیا در جمعه سبز که نه تهدیدی در کار بود و نه تلاقی چند تعطیلی متوالی مردم را به سفر آخر تابستان تشویق میکرد معترضین به نتایج انتخابات پرشمارتر به خیابان آمدند یا در روز قدس؟ کاملا پیداست که هیچکدام از راه حلهای «متولیان امور» فایدهای به همراه نداشته است. آیا وقت آن نرسیده است که دیگر به تحلیلهای مالیخوالیایی آنان اعتماد نشود و فرماندهی همه چیز کشور از دست آنان خارج گردد؟
واقعیت آن است که اینان هیچ تحلیل درستی از شرایط جامعه ندارند .آنها واقعا خیال میکنند اگر مهندس موسوی در روز 23 خرداد به وقایع غمبار صورت گرفته در انتخابات اعترض نمیكرد آب از آب تكان نمیخورد و هیچ از هیچ تغییر نمیكرد.
ما قانع نیستیم كه چرا باید حق اعتراض،.......... از مردم سلب شود یا کسی حق داشته باشد این اعتراض آنان را تشویش اذهان عمومی بنامند. 1400 سال پیش در محكمهای كه قاضی آن خود خلیفه بود حكمی بر علیه فاطمه زهرا (س) صادر شد كه ایشان به آن اعتراض كرد و 14 قرن است كه هنوز ما داریم به این حكم اعتراض میكنیم. نه در آن زمان و نه در ادوار پس از آن كسی این اعتراض را تشویش اذهان عمومی ننامید؛ مگر آن كه از این پس جمهوری اسلامی به قاعده وحدت رویه قضایی این كار را بكند.
با این حال مسئله ما فعلا این نیست. حتی اگر مهندس موسوی هم اعتراض نمیكرد، مردم به آنچه در انتخابات روی داد اعتراض میكردند. واقعیت این است كه تظاهرات عظیم روز 25 خرداد با منابع اعطایی بنیاد سوروس و به دست كسانی كه از چند روز قبل در زندان به سر میبردند سازماندهی نشد، بلکه این مردم بودند که به صورت خودجوش این رویداد تاریخی را رقم زدند. در روز 25 خرداد از چندین طریق به دفتر مهندس موسوی پیغام رسید که نیروهای ضدشورش با حاضران در تظاهرات .............برخورد خواهند كرد و مسئولیت خون این عده به گردن اوست، از این رو دكتر بهزادیان رئیس ستاد انتخاباتی مهندس موسوی رسما در سایت قلم اعلام كرد چون مجوز لازم صادر نشده است راهپیمایی برگزار نخواهد شد. روز دوشنبه 25 خرداد 1388 ساعت 2 بعدازظهر تعداد قابلتوجهی از دوستان مهندس موسوی در دفتر او جمع شده بودند و به او اصرار میكردند به خیابان نرود، زیرا با توجه به اطلاعیهای که از سوی آقای بهزادیان منتشر شده است تنها تعداد کمی از کسانی که از لغو تظاهرات بیاطلاعند خواهند آمد و قاعدتا برای زهر چشم گرفتن از دیگران، این عده بهشدت سركوب میشوند و جان هرکسی که به میانشان برود هم در معرض خطر قرار میگیرد. اتفاقا آن روز تنها استدلال مهندس موسوی برای حضوردر خیابان این بود كه در چنین شرایطی نمیتواند مردم را تنها بگذارد، شاید حضورش هزینه سركوب را بالا ببرد و از شدت آن كم كند.
علیرغم تمامی این پیشبینیها آن جمعیت عظیم در صحنه حاضر شد. واقعیت اینهاست.
واقعیت این است که اگر موسوی نبود اتفاقی که اینک پس از سه ماه در ابعادی محدود رخ داده و آقای دکتر احمد توکلی این همه از آن نگران است، همان روز اول روی میداد. این موسوی بود که اجازه نداد مردم در دام تبلیغات کسانی بیفتند که میخواستند اسلام را به خطاهای «متولیان امور» متهم کنند. این او بود که جوانان را با منطق انقلاب آشنا کرد و به آنان نشان داد همچنان میتوانند با تکیه بر میراث پدران شهیدشان حقوق مسلم خود را با کمترین هزینه استیفا کنند.
در روز قدس شعارهایی داده شده و اینک مهندس میرحسین موسوی و حجتالاسلام و المسلمین خاتمی از سوی آقای توکلی به این خاطر مورد مواخذه قرار دارند. آیا این مواخذه به حق است؟
اولا گزارشهایی که ما از افراد حاضر در صحنه به دست آوردهایم نشان میدهد شعارهایی که آقای توکلی در نامه خود آورده و صدا و سیما با آب و تاب رویش کار کرده شعارهای اصلی راهپیمایان نبوده است. ثانیا همان عده قلیل هم از روی عصبانیت و نه به عنوان یک سیاست راهبردی این شعارها را سر میدادند.
أیا صدا و سیما انبوه سبزها را ندید؟ به راستی اگر ادعای صدا و سیما درست باشد و این تعداد از مردم ما هوادار اسرائیل باشند دیگر چه چیز از نظام باقی میماند؟!
اگر جوانی عصبانی شود و بر روی دیواری شعار ..... بنویسد وظیفه شهرداری چیست؟ آیا باید آن را پاک کند یا از آن عکس بگیرد و در صفحه اول روزنامه به چاپ برساند؟ هیچ معلوم هست که صدا و سیما چه کار دارد میکند؟ دیگر لازم نیست تا فردا صبرکنید؛ «متولیان امور» حرمت شکنی از استثنائات را از دیروز شروع کردهاند.
حتی برای نظامهایی که در بحران به سر نمیبرند عاقلانه است همواره به روزی که اعتماد مردم را از دست بدهند بیندیشند. اگر واقعا آن جمعیت عظیم چنین شعارهایی را با اعصاب آرام و به عنوان یک تصمیم سر داده بود تکلیف چه بود؟ از موسوی که او را با این الفاظ مورد خطاب و مواخذه قرار میدهید انتظار دارید در کدام فضا و با کدام رسانه از بروز چنین شرایطی پیشگیری کند. آیا این او بود که مردم را به سوی شبکههای ماهوارهای بیگانه گسیل کرد یا دوستان شما بودند؟
آقای توکلی! انصاف بدهید. وجدانتان را قاضی کنید و در خلوتی صادقانه و مسئولانه با خود این پرسش را پاسخ بدهید که به راستی چه کسی باید از راه خطایی که رفته است باز گردد؟
دین در نقش کاندوم قدرت
این روزها آقای مهدی کروبی به نمایندگی از طیف اصلاح ساز (یا جابنداز و راه بنداز جامعه) با آقای حسین شریعتمداری (به نمایندگی از طیف ترمز و مانع و سرعت گیر و به قول قزوینی ها سرعت کاه) در خصوص یکی از مباحث حقوقی مغازله و مقاطله دارند. بحث از توقف اعدام زیر ۱۸ساله هاست. اعدام افراد زیر ۱۸سال یک موضوع حقوقی است وظاهراً ربطی به انتخابات و مسائل سیاسی - که متاسفانه معیار و مناط هر رفتار دیگری است- ندارد اما تجربه سال های اخیر ثابت کرده است که اصولاً اگر کاری با سیاست نداشته باشید، این سیاست است که با شما کار دارد. این سیاست است که تعیین می کند چه وقت شب است و چه وقت روز، چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت و ملاک راست و درست، ثواب و عقاب والخ چیست. نمی دانم چرا این جا کمی قلمم تند می کند. دوست دارم بگویم: آه ای سیاست تو چه کارها که نمی کنی. تو ای سیاست چه قتل ها، جنایت ها و تجاوزها در روسیه، آمریکای لاتین و همین جا نکرده ای. دوست دارم بگویم، ای سیاست چقدر کثیفی و ...چه رنج ها که ما از قبل تو نکشیده ایم. (انگار این قاعده جوامع جهان سوم است که در غیاب تنوع رفتارها، لذت ها، امیدها و راه های پیشرفت همه فقط خود را دخیل بند امامزاده ای به نام سیاست کنند.)
بحث در مورد اعدام بود. در حالی که در اکثر نظام های حقوقی جهان مسئله اعدام منتفی است در کشور ما هنوز بحث اعدام زیر یا بالای ۱۸ سال مطرح است و انگار هیچ کس متوجه زشتی عمل اعدام نیست. برای همین گفتم جناح جابنداز و راه بنداز، چون مجبوریم فعلاً کمی موضوع اعدام را لق کنیم تا بعداً و سر فرصت و کم شدن بگیر و ببندها آن را انکار و محکوم کنیم. و اندک اندک شهامت پیدا کنیم و فریاد بنیم لطفاً اعدام را متوقف کنید.
موضوع صواب و ناصواب بودن اعدام زیر یا بالای ۱۸ سال البته در تخصص حقوق دانان، فقها یا گروه های حقوق بشری است ولی مسئله مهم برخورد سیاسی طرفداران جریان اعدام افراد زیر ۱۸ سال با این قضیه است.
برای من این قضیه متفاوت از قضیه انتخابات از منظر انسانی مطرح است. آنچه دردآور است این است که ببینم فردی یا عده ای برای اعدام دیگری آن هم دختران و پسرانی نابالغ هورا بکشند. هیچ رفتاری زشت تر و حیوانی تر از این نیست که از ایده اعدام دیگران، دیگرانی که از بلوغ، تجربه و فرصت درک اشتباه و یا لذت زندگی ناتوان و ناقص هستند، دفاع و حمایت شود.
از زمانی که اجداد ما شراب را جایگزین و نماد خون قربانی نمودند، هزاران سال می گذرد. کاش این همه عقب گرد نمی کردیم و امروز هم فرصتی بود تا شراب جایگزین خون قربانی می شد. و کاش امثال آقای حسین شریعتمداری به جای برخورد سیاسی و جناحی با این موضوع آن را به عهده متخصصین امر و حقوق دانان می گذاشتند.
فراموش نکنیم، ما هنوز راهی طولانی تا شهامت ابراز مخالفت با غلط های بدیهی داریم.
امروزه این ذهنیت ظاهراً بیشتر برای طیف حاکم و طرفداران ایشان کاربرد دارد. اما به زعم من این مسئله بیشتر مصداق عمل همه افرادی است که از اندیشه پرهیز و عموماً تمرکز بر انکار دیگران به جای نقد دارند.
پوپولیسم یکی از نحلههای نزدیک به جنبشهای فاشیستی و معتقد به تک صدایی و اعتبار قدرتهای کاریزماتیک و فرابشری و مورد تایید و حمایت گروه های نظامی و شبه نظامی است. نقطه مقابل این اصطلاح نخبهگرایی و نخبهاندیشی است. نخبه گرایی مبتی بر تئوری، شناخت و پرهیز از سطحی نگری است. نخبهگزینی به هیچ وجه داعیه رهبری همه و اکثریت را ندارد و عموماً خود را نقدپذیر و فقط به مثابه یکی از راههای شناخته شده معرفی میکند و حقانیت خود را صرفاً تا زمانی که در بوته نقد قرار نگرفته باشد، میپذیرد. مهمترین آفت پوپولیسم نفی اندیشه، نفی فردگرایی و دوری از تنوع و تکثر است. کشور ما به لحاظ دورههای مختلف تاریخی همیشه آماده گرایش به سمت ایدههای پوپولیستی بوده است. قتلعامهای مذهبی تاریخ ایران مانند قتل عام مزدکیان و بهاییان و یا دیگراندیشانی چون صوفیان و متصوفه بزرگی مثل حلاج، مشتاق و ...همه حکایت از گرایش ما ایرانیان برای تکفیر، انکار و ارعاب و اعدام دارد. نمیخواهم در چند و چون اندیشه و بن مایه پوپولیسم حرف بزنم. در این خصوص با یک جستجوی کوتاه میتوان اطلاعات مفیدی را یافت و مورد استفاده قرار داد. این گفتمان، مرکزی مناسب برای پرورش ناسیونالیسم یا ایدئولوژی مذهبی و طالبانی و صرفاً گزینههایی در راستای آب و نان است و فاقد بینش پایانبینی است، حاضر به انتخاب درست از غلط و آماده پیمودن راههای دشوار و صعب نیست. همیشه سهلالوصول و آماده خواه است. کینه و نفرت کور را بر روشنگری و روشناندیشی ترجیح می دهد. چون از هسته مرکزی فکری برخوردار نیست، دنبال تخریب و برهم زدن اجتماعات، سازمانها و نظم پذیرفته شده است. به راحتی منکر نظم اجتماعی میشود و سودای ایجاد دنیایی نو ولی پوشالی را دارد، در حالی که هرگز موفق به ساخت هیچ نوع ساختار منظمی نمیباشد. از یکی میکاهد تا صرفاً بر دیگری افزوده باشد. به این ترتیب و به مرور نظام هستی را از تعادل خارج میکند و عدالت را فرو کاسته و زیر سئوال میبرد و خود را قادر میسازد تا از عدالت و گفتمانهای پذیرفته شده صرفاً به عنوان نظم ظالمانه یاد کند.
پوپولیسم صرفاً ابزاری برای از بین بردن تمرکز مردم در شناخت و انتخاب است. هیچ استبعادی نیست که این ابزار صرفاً در دست جناح راست یا چپ باشد.
در روزهای اخیر در کنار پوپولیسم حاکم کسانی هم با پرهیز از اندیشه و صرفاً بر اساس نفرت و کینه حاضر به اندیشه در خصوص انتخابات نیستند. این افراد جریان حضور مردم در پای صندق آراء را صرفاً وسیلهای برای ادامه حیات نظام حاکم می دانند و حاضر به اندیشه حول رفتارهای قبلی خود در انتخابات و هزینههای آن نیستند.
به راستی چه شد که احمدی نژاد در انتخابات گذشته پیروز شد؟ سونامی احمدی نژاد صرف نظر از حقانیت و اعتبار آن فقط در غیاب ما به پیروزی رسید. از قضا پوپولیسم می خواهد با پاشاندن خاک در روشناییها و کور کردن نخبگان به پیروزی برسد.
بر این اساس هرگونه رفتار بی منطق در راستای دور کردن مردم از انتخابات نه تنها امری پوپولیستی و فاقد تحلیل تئوریک بوده بلکه کمک به شکست جریانات نخبه گرای جامعه است.
ایمان داشته باشیم که پیروزی محمد خاتمی صرفاً بخاطر گستردگی حضور مردم در انتخابات و ترس از هرگونه دستکاری در نتایج آن آزمون بود.
برای ادامه راه اصلاحطلبی آگاهانه در انتخابات شرکت کنیم.
ما داریم مینویسیم. فرزندانی به دنیا میآوریم. کتابهایمان را میگویم. بعضی بعد از نوشتن چندین کتاب هنوز نگرانند. نمیدانند که در کدام مرحله کتابشان از منتشر شدن باز میماند. بعضی هنوز فرزندی به دنیا نیاوردهاند، میترسند که خیلی زود سقط جنین کنند و کسانی هستند که فرزندانشان را به گروگان بردهاند. هر روز منتظر تماس ناشر هستند که بگوید کتاب شما آزاد شده یا بگوید هنوز زود است، باید باز هم صبر کنی. این موقع یادت می رود که چند وقت است که منتظری؟ اصلاً تمام غرورت شکسته میشود. نمیدانی چه نوشتهای. احساس بیهودگی میکنی. فکر میکنی همه تلاشت، شبهایی که نخوابیدی و همه جستجوگریهات بیهوده بوده است.
ما نویسندهها باید در انتخابات شرکت کنیم. تا مانع از جشن کتاب سوزی جدیدی باشیم. تا مانع از بردارکردن یا زندان رفتن نویسندهای باشیم. تا بی دغدغه بنویسیم. تا دق مرگی نگیریم.
ما باید در انخابات شرکت کنیم تا باز انتخابات دیگری داشته باشیم. بدجوری حس می کنم این آخرین انتخابات خواهد بود. شما چه فکر می کنید؟
نشستهام درست پایین قبر مادرم. دو ساعت راه آمدم تا رسیدم اینجا. پیاده آمدم. از کوچه باغهای پایین قبرستان گذشتم. نمیخواستم از خیابان اصلی بیایم. حوصله پنجشنبه بازار را نداشتم و ماشینهایی که از لابهلای آدمها رد میشدند. کمی وسوسه میشوم. حس میکنم، میشود کسانی را دید. کسانی که سالهاست ندیدهام. مدام میکشم به خیابان اصلی. مثل ماشینی که فرمان میزند و جلوبندیاش عیب و ایرادی دارد. دلم میخواهد بروم لابهلای ماشینها و آدمهایی که معلوم نیست برای پنجشنبه آخر سال آمدهاند یا خرید و دید و بازدید. مثل همیشه میروم سراغ پدرم. همیشه از همین جا شروع میکنم. نمیدانم برای این که قدیمیتر از بقیه مرده هایم است یا خیابانش سر راستتر است. پدر دمِ دست است. اولِ قبرستان یک قبر دو نبش دارد. مینشینم بالای سرش. همیشه این طور بوده. تنها به دیدنش رفتهام. حرفهایی زدهام که خیلی خصوصی بوده است. چند شاخه گل روی قبر پدر پلاسیده است و خنکی آبی که قبر را تازه کرده است. حتماً صلات ظهر یکی اینجا بوده است. شاید یکی از خواهرها بوده. سیگارم را روشن میکنم. یاد سیگار کشیدنهای پدر میافتم. سیگار یکی از معدود یادگارهایی است که از پدر به من رسیده است. حالا توی خونم است. شاید همین است که نمیتوانم ترکش کنم. سیگار را آهسته آهسته میکشم. قیافهاش جلوی چشمم میآید. سالهای ندیدنش را میشمرم. هفده سال گذشته است. دو سه ماه آخری هم که زنده بود و من ندیدمش. رابطه من با پدر همیشه اینطوری بوده. حالا هم که مرده است دوستتریم. با هم راحتتریم. حرفم را میزنم. گوش میدهد. از گذشتهها میگویم و میخندم. از سایهای که گاه و بیگاه تو خیابان خاکی کنار پارک همقدمش میشد، میگویم. از سیگار کشیدنهای دور از چشم مادر. دو بسته میخریدی شکل هم. یکی را قایم میکردی و یکی را کنار دستت میگذاشتی. تا شب فقط 3 تا کشیده بودی و آن یکی تمام شده بود. هیچ وقت مخفی کار خوبی نبودی. یادت هست که مادر چه قشقرقی راه میانداخت وقتی روزی یک پاکت خالی را از داخل آت و آشغالها بیرون میکشید. یا وقتی که سایهای را با تو دیده بود در خیابان خاکی کنار پارک. با پدر میتوانم به همه جا بروم. تا کنار کودکیهایم. حمامهای جمعه. کیسههای زبری که روی تنم میکشیدی. نوشابههای کانادادرای که توی حمام باز میکردی. اول داخلم خنک میشد و بعد رنگم میپرید و بیحس می شدم. میگفتی: نگفتم ناشتا حمام نیا. و یادت میرفت اول صبح زده بودیم به چاک. همیشه میگفتی: زودتر راه بیفت تا حسن و حسین و تقی و بلبل و کور و کچل حمام را پر از اخ و اوخ و تف و مف نکردهاند. چند سیگار کنارت میکشم. مدام چهرهات جلوی چشمم است. هیچ وقت از خاطرات گذشته ناراحت نمیشوی. برای همین است که تو همین سالی یک بارها که کنارت می نشینم از همه چیز میگویم. کنارت زمان را از یاد میبرم. همیشه اینجا پر حرفی میکنم. می دانم خوشت میآید. همه میگویند، عین آن خدا بیامرزم. هم شکل و ریختم و هم پر حرفیام. همه چیز را میگویم. از زنم حرف میزنم و بچههایی که هرگز ندیدی. بچه هایم یا بچه هایت! همیشه میگفتی ببینی تخم و ترکه تو چه شکلی باشند! ندیدی ولی چیزی شبیه من هستند و شبیه خودت. یادت هست، هر جا میرفتی یکی را برام نشان میکردی. خبر نداشتی که دور از چشمت همه را دید میزنم. میگفتم نه! ولی گاهی یکیشان دلم را میبرد. هیچ وقت سلیقهمان یکی نبود، فقط گاهی دلم میرفت. حالا همیشه که نه، ولی گاهی یادتم. وقتی که دورم از اینجا، دور از این سنگ سفید، یادت گاهی سراغم میآید. مثل وقتی که دنیا برایم تنگ و کوچک میشود. گاهی که تنها میشوم. میدانی آدم هر قدر هم بزرگ شود گاهی دلش میخواهد برای یکی کوچک شود. گاهی دلم برای سایهای تنگ می شود. حرفهایم را میزنم و سراغ مادر میروم. از وقتی که مرده است، فقط دو بار به دیدنش رفتهام. حالا نزدیک سال دومش هستم. در همین دو سال اینجا خیلی شلوغ و پلوغ شده است. قبرستان سر به دامن کوه کشیده است. همین طور میرود بالا. حتماً تا آخر سال مردهها کوه را فتح میکنند. ببینی قبرت آن بالا درست روی قله باشد! ببینی از آن بالا همه مرده ها و زنده ها چه شکلی هستند! قبر مادر را گم کرده بودم. دو بار اول و آخر تمام قطعه های جدید را دید زدم. چند تا از دوستها و آشناها را دیدم. همین امسال مرده بودند و من خبر نداشتم. از این که قبر مادر را گم کرده بودم، خجالت کشیدم. دستم رفت سمت تلفن همراهم، میخواستم از داداش بپرسم، ترسیدم. میدانستم الان است که بگوید: معلوم است که جنابعالی وقتی سال به سال خبری از زندهها نمیگیری، قبر مادر را هم فراموش می کنی! دوباره دوره میکنم همه مردهها و زندهها را. از لابهلای قبرها رد میشوم. هیچ وقت دلم نمیآید پا روی قبری بگذارم. هیچ وقت باور ندارم که آن زیر فقط مشتی استخوان پوسیده باشد، حتی اگر 17 سال یا بیشتر گذشته باشد. نفسم گرفته بود. نشستم، روبروم پیر زنی نشسته بود. لباسهای کهنهای تنش بود. قبر مردهاش را شسته بود. از داخل کیسهای چند رنگی حلوا و بستهای شیرینی درآورد. خشکی شیرینیها از دور پیدا بود. اول حلوا را به طرف چند نفر دراز کرد. اولی و دومی که برداشتند، حلوا را پس کشید و با عجله داخل کیسهاش گذاشت. شیرینیها را فقط نگاه کرد و یکی را به دهان گذاشت. و بقیه را ریخت داخل کیسه. ببینی که مردهاش کیست! پیر است یا جوان، دختر یا پسر؟ بلند که شد، رفتم بالای سر قبر. حساب که کردم محمد تقی اگر زنده بود و 20 سال پیش دستش از دنیا کوتاه نمیشد، حالا 90 سال داشت. نگاهم به قبر محمد تقی بود که دسته گل روی قبر کناری را بلند کردند. جوان بود، حدود 20 ساله. ایستاده بود روی سینه مرده. دستش را به کفشش برد و همزمان دسته گل به یغما رفت. ببینی که این دسته گل به یغما رفته روی قبر چه کسی می نشیند! خدا نکند مادرش باشد. ببینی چه حالی دارد مادری که دسته گل دزدی روی قبرش میگذارند! یاد مادرم میافتم. دوباره قبرها را دوره میکنم. پیدا نمیشود. باز دستم نمیرود که با داداش حرف بزنم. چشمها را بستم. وسط خیابان ایستاده بودم. وقتی برگشتم سنگ سیاه مادرم سمت چپ بود. دو رج بالاتر از مردههایی که در محاصره زندهها افتاده بودند. تصویر مادرم قبل از سنگ سیاه جلو چشمم ایستاده بود. میخندید. صورتش مثل آن وقتها گوشتالو بود. و مثل هر مادری زیبا بود. حالا نشستهام درست پایین قبر مادرم. این روزها فقط برای مادرم گریه میکنم. چقدر سبک میشوم. هیچ حرفی نیست. مادر همه چیز را میداند. همه چیز را میبیند. فقط اشک...
حمیدرضا در كامنتی برايم نوشته است:
آغازعشق هميشه همينطور است، حتی از طريق همين پديده است که عشق نوپا را تشخيص میدهيم: همين بیعدالتی که همراه عشق ظاهر میشود، همين فراموشی ناگهانی تمام دنيا. ظلمی آرام، شقاوتی بیدغدغه که از همان آغاز به خوبی با عشق همگام و همنوا میشود.
"کريستين بوبن"
پ.ن: اين روزها فقط مدرک جمع می كنم، له عشق و يا عليه عشق (عليهسلام)
گفت:
زخم عشق من كشنده است، زخمی نمیكنم...
۳
« جنگ شروع شد. این یک جنگ است. میفهمید، ایرانیها همه کشته شد.»
جنگ، جنگ، جنگ امروز شروع شد. جنگ از شط گذشت. جنگ هنگ مرزی را بمبباران کرد و کنترل شهر را به دست گرفت.
اینها را فرمانده عراقی گفت.
لبهی تخت نشسته بود. چشمهاش را میمالید. پاهاش شبیه دوک نخریسی بود. خالكوبى پشت دستش از دور تو ذوق میزد. مثل کوهی کره بود که وسط گرمای خوزستان رها شده باشد. شرشر عرق میریخت.
شبیه او را دیده بود. سمت بازار مینشست. خانهاش چسبیده بود به مسجد بازار. هر وقت با پدر میرفت بازار میدیدش. دستار کوتاهی به سرش بسته بود، میخندید و زنها را دید میزد. وقت اذان که میشد، نی میزد و اشعاری را به عربی میخواند. بازوهای لختش را با خالکوبی پوشیده بود.
به خالها زل میزد. نقشهایی بود از زنان لخت با سینههای درشت که در هم میلولیدند. پدر بر میگشت و محکم دستش را میکشید. میگفت: « به پا در نخجیر شیطان نیفتی!»
یادش میآمد این روزها چقدر آدمهای عجیب و غریب میبیند. مثل سایه همهجا هستند. در بازار یا کنار اسکله و حتا در قبرستان. قد بلند و دراز هستند. بعضی چفیهی قرمز پوشیدهاند و خالهایی روی دست دارند. خالها شبیه هم هستند، همه نقش زنهای لخت. و همه بوی گند سیگار سومر میدهند.
فرمانده مردی بود سیاه چرده و صفرایی مزاج. سبیل و موهاش را رنگ كرده بود. شکم چاق و برآمدهای داشت که روی پاهای دوکمانندش سنگینی میکرد. هوا را در سینه حبس کرده بود تا چاقی شکمش را پنهان کند. مدام سینهاش را بالا میداد، سینهاش پر بود از نشان و مدال.
فرمانده طول و عرض اتاق طبقه دوم قلعه بنیمروان را طی کرد.
شهر آرام نگرفته بود. صدای تکتیرها به قلعه بنیمروان میرسید. قلعه آرام بود. از حیاط قلعه صدای خنده میآمد. عراقیها جشن گرفته بودند و با سر و صدای زیاد حرف میزدند.
فرمانده طول و عرض اتاق را برای چندمین بار طی كرد. گاهی میرفت کنار پنجره و نگاه میكرد. فرمانده انتظار میکشید. پکهای پیدرپی به سیگار میزد و تندتند حرف میزد. کلمات را همراه دود سیاه و غلیظ بیرون میداد. کلمات را با تشدید یا از ته حلق ادا میکرد.
یاد پنجشنبهای افتاد که با پدر رفته بود قبرستان. پدر دستور داد چالهای کندند و اجساد خانوادهای را داخل چاله گذاشتند. قبرستان خالی بود. مردی ایستاده بود لب چاله. یک جفت پوتین نو به پا داشت. مرد، آنها را که دید، سیگارش را زیر پوتین له کرد. شروع کرد به کتاب خواندن. مرد یک خط میخواند و یک سیگار روشن میکرد. کلمات را با دود سیگار از میان دندانهای زردش بیرون میداد. هر وقت سیگارش را آتش میزد، بوی گندی در قبرستان میپیچید. وقتی میآمدند، خندهای کرد و دستش را به طرف پدر دراز کرد. پدر اعتنایی نکرد. چند بار به عقب برگشتند. دندانهای زردش از دور پیدا بود.
مرد با همین لهجه حرف میزد.
« لابد نفهمید. این فرق ما و شما است. این قرآن بود. خدا به عربی داد. آمد برای ملت عرب. ما مسلمون و شما مجوس آتشپرست. بخواهید به اسلام ضربه زد. خیانت به عرب كرد.»
فرمانده راه میرفت، بالای سرش میایستاد و نگاه میکرد و کلماتی را که سرِ نیزه کرده بود، در قلب او فرو میکرد.
« ایرانی بزدل بود. عربستان زود میكنیم آزاد»
مثل گربه مرنو میکشید. سرش را بالا میداد. بدنش را میکشید. غافل که میشد، شکمش سر میخورد تا پشت فانوسقه. هیکلش آب میرفت و کوچک میشد. انگار با مشت به سرش کوبیده بودند. قوز میکرد و دوباره میرفت در قامت همان گربهی خانگی.
بیرمق و کمخواب نشان میداد. تک سرفههای خشکی میکرد و از حلقومش صدای خرخر میآمد.
از بیرون اتاق سر و صدا آمد. در زدند، یک افسر وارد شد. نگاهی کرد. دهانش را چسباند بیخ گوش فرمانده و مدتی پچپچ کرد. وقتی پچپچ میکرد، مدام اشارهاش به او بود.
فرمانده لبخندی زد و دستی به شانهی افسر کشید و برای چندمین بار برگشت پشت پنجره. مدتی همانجا ایستاد. حیاط قلعه را تماشا میکرد و خاکستر سیگارش را پوش میکرد پشت پنجره.
افسر عراقی وقتی میرفت نگاهش میکرد.
باد نمیآمد، نخلها آرام و بیحرکت بودند. آخرین روز شهریور بود.
تابستان آن سال طولانیتر از همه سالهایی بود که پدر با حکم فرمانده هنگ مرزی به جنوب آمده بود. آن تابستان و آن شهریور خیال رفتن نداشتند برای همین همهی سال خرماپزان بود.
از زمین بخار داغ بیرون میآمد. تکهی بزرگی از خورشید کنده شده بود. و افتاده بود پایین. افتاده بود روی سینهی زمین جنوب و جنب نمیخورد. شب و روز به یک اندازه گرم بودند. نسیم صبحگاهی یاغی شده بود. خبری از آمدن پاییز نبود. گرما و پشه بیداد میکرد. بهخاطر پشهها و بوی تعفن کسی به نخلها نزدیک نمیشد.
قلعه آرام بود. اگر صدای گاهبهگاه تکتیرها و کولرهای جیبسون و خندهی سربازها نبود، قلعه بنیمروان جایی بود مثل همهی جاهای جنوب.
جنوب یعنی خوزستان هر چند همه جای ایران پر شود از نخل یا شط یا عراقی.
سایهی بلند نخلهای قلعه از پنجره سر میخورد تا کف اتاق. سر و صدای کولرهای جیبسون از اتاق شلوغ بغلی میآمد. سربازهای عراقی مدام در حیاط رفت و آمد میکردند.
غروب داشت نزدیک میشد. سایه نخل تمام اتاق را گرفت. یک لکه ابر پیدا نبود. فقط تابستان بود که سنگین و کند بود. و نمیخواست پایان خودش را بپذیرید. نمیخواست جاش را به پاییز بدهد.
دم و شرجی هوا از حیاط بالا میآمد. سر و صدا و شلوغی زیادتر از قبل شد. برای مدتی فکر کرد با پدرآمدهاست بازار کویتیها. آمده است سمت تهلنجیها و در هیاهوی بلمها و لنجها پدر را گم کرده است.
فرمانده برگشت و دوباره نشست. پاهاش را روی میز گذاشت. کونه پوتین پای چپ را روی پای راست انداخت. دستها را زیر بغل گره زد. پلکهای سنگینش روی هم رفت. سرش را روی گردن آویزان کرد. وسط سر فرمانده را میدید. موهای وسط سرش ریخته بود. ریشهی سفید موها برق برق میکرد.
مدتی در همین حالت ماند. فکر کرد خواب است. دستهاش را تکان داد. درد تا مغز استخوانش دوید.
« حلوا حلوا. بنت النار»
صدای فرمانده بود. پاهاش را جمع کرد و در یک لحظه زانو به زانوش نشست. پاها را بغل زد. ناخن پاش به قرمزی تیره میزد. قطرههای خون روی ساق پاش خشکیده بود. فرمانده با انگشت رد خونها را گرفت و با ناخن لختههای خون را پاک کرد. از انگشت کوچک کشید به ناخن شست پا و از ساق پا آمد بالا. رحمش تیر میکشید. دستش را به ساق پاهاش کشید. به چشمهاش خیره شد. عرق از کنار گوشش قطره قطره میریخت. قطرهها مینشستند داخل چالی گردنش. سینهاش میسوخت.
فرمانده بروبر نگاه کرد و گفت:« زن ایرانی هزار رنگ باشد مثل قالی ایرانی»
گفت: « فکر کرد تو چقدر شبیه آن تابلو باشد که در تهران دید.»
فرمانده از تابلویی حرف میزد که در سالهای خدمتش در ایران دیده بود. دختری آهویی را بغل کرده و هزاران پرنده رنگارنگ دور سرش در پرواز هستند. دختر و آهو در میان گلها و سبزهها ایستادهاند. آهو دختر را بو میکند و پیرمردی شراب گل نیلوفر مینوشد.
فرمانده از دختر و آهو که میگفت، چشمهاش را بسته بود. حالت انزجار و نفرت به سرعت برق در صورت فرمانده پیدا شد. با تلخی گوشت ساق پاش را چنگ زد. چشمهاش را باز کرد و دستش را پس کشید.
« البته خوب باشد زن ایرانی، خوب، مرد فقط مرد عراقی. سربازان ما تماشا كرد؟ آنها مُرد برای دختر ایرانی»
میلرزید. اشگ گونههاش را خیس كرده بود. دلپیچهاش بیشتر شد. دل پیچهاش از صبح شروع شده بود از وقتی که با کابوس از خواب پرید و رفت داخل هنگ و از آن جا تمام شهر را پیاده دوید. دید که قطرههای خون ساق پاش را قرمز کرد. قطرههای خون افتاده بود روی ناخن پاش.
فرمانده دستهاش را کشید روی گونهاش. رد انگشتهاش را سر میداد روی صورتش. انگار خطوط تابلویی را دنبال میکرد. دستهای فرمانده سرد بود. دلپیچهاش شدیدتر شد. سرما افتاد به تمام تنش. مهرههای پشتش تیر کشید. یخ زد. سرما رفت تا عمق چشمهاش. مژههای یخزدهاش سنگینی میکرد. همه جا تاریک شد. جایی را نمیدید. فکر کرد دارد میمیرد. دوست داشت بمیرد. دوست داشت چرخ گوشتی، تمام دل و رودهاش را چرخ کند. تمام تنش را چرخ کند و بگذارد جلو فرمانده و بگوید، بفرمایید میل کنید.
فصل سوم از رمان دلقک و رویا
به این بحث هم توجه کنید. شهسواری و کلاس های داستان نویسی.
طرفه بودن روایت و شگفتانگیزاننده بودن آن برای خواننده، خاصیت اصلی طنز بودن یک اثر ادبی است. آیا ما در شبانه روز کم به اقوال محیرالعقول سیاست مداران میخندیم؟ اینها همه طنز هستند. کار هیتلر و استالین و همه دیکتاتورها دقیقاً به خاطر این ویژگیهاست که خندهدار است. خندهدار است چون آنها میخواهند طبیعت انسان را محو یا نادیده بگیرند. ممکن است در نگاه به کار یک سیاستمدار یا مصلح قلابی و دیکتاتور، ما به راحتی تشخیص دهیم که آنها دیوانهاند ولی رفتار پیرمرد دریا زده همینگوی یا دون کیخوته یا همان دنکیشوت سروانتس چنان هنرمندانه طراحی و خلق شدهاند که خواننده عادی به راحتی نمیتواند تشخیص دهد که براستی او دیوانه است یا خیر؟! و از همینجا، اهمیت و اصالت اثر ادبی و قلابی و غیر هنرمندانه بودن آثار و اعمال سیاست مداران غیرقابل مقایسه میشود. به همین دلیل شخصیتهای عجیب و غریب و منتقدان برجسته هنری نیز تاکنون به ضرس قاطع نتوانستهاند حکم در تراژدی یا کمدی بودن اثری مانند دنکیشوتبدهند.
اگر بپذیریم که کمدی یا تراژدی بودن یک اثر در ذات و ماهیت عمل قهرمانان و شخصیتهای داستان قرار دارد، پیرمرد و دریای همینگوی یک کمدی ناب است، همچنان که دنکیشوتسروانتس.
دنکیشوتنجیبزادهی روستایی بیدست وپایی است که از مال و منال دنیا دستش تهی است. عمرش از 60 و 70 هم گذشته است و مرگ را پیش رو و در دنباله خود مشاهده میکند، بی آن که در زمانه خود زیست کرده باشد و اصولاً زمانه بر خلاف او در جریان است. عصر حماسی فئودالیسم به قهقهرا رفته و خرده بورژوازی در حال تشکل می باشد. در این میان دنکیشوتاحساس ترس میکند. ترس از مردن خود و به پایان رسیدن عصر قهرمانان و شوالیههایی که نماد و نشانه عصر او هستند. دنکیشوتدهقانی است مثل فردوسی که در جستجوی قصههای پهلوانی است و تمام وقتش را برای خواندن این قصهها میگذارد. او سعی میکند خود به جای این پهلوانان گم شده سوار اسب شود و کلاه و ذره بپوشد و به جنگ موهومی برود که پایانش مشخص است. یکتنه به جنگ موجودات خیالی و اشباح میرود، لشگرها را تار و مار میکند و چون شوالیههای قسم خورد در راه نجات نیازمندان بر میآید. دیوانگی و طنز و لودگی موجود در قصه سروانتس ریشه در همین جابجایی دارد. جابجایی آدمهای یک عصر با آدمهای عصری دیگر.
پیرمرد و دریا نیز همین حکایت است. در عصری که ماهیگیری به یک صنعت تمامعیار تبدیل شده است و شکار دیگر محدود به مصرف نیست و ناوها و کشتیهای بزرگ تمام دریاها را آلوده کردهاند و شرح مسابقات بیسبال و فوتبال آمریکایی از قلب آمریکا به تمام جهان مخابره میشود، جنمی که پیرمرد یک لاقبا برای شکار حماسی خود به خرج میدهد، مضحک و خندهآور تلقی میشود. پیرمردی نحیف که روزگاری خود قصه سواحل بوده است در حسرت یک صید بزرگ، یک عمل قهرمانانه میسوزد، به دریا میزند تا بزرگترین صید زندگیاش را به دست آورد. ماهیيی را صید کند که تا کنون کسی ندیده است. اصلاً نسل این ماهیها برافتاده است. برای صید این ماهی باید خیلی از ساحل دور شد. خیلی.
اگر دنکیشوترعیتی مانند سانچوپانزا دارد که نمادی از عصر وارونه اوست، نماد کاملی از انسان سودجو و لذتطلب، پیرمرد همینگوی نیز با کودکی دمخور است که از خودش نزارتر است. و به جنگی میرود که پایانش مشخص است. این پایان را هم ماهیگیران میدانند، هم پسرک و هم مرد صاحب بار دهکده ساحلی.
دنکیشوت میرود تا کژیها را راست کند. پیرمرد هم میرود بزرگترین صید زندگیاش را از دریا دشت کند. نتیجه هر دو یکی است؛ انجام یک عمل قهرمنانه و دنکیشوتوار. کاری فراتر از مردمان عصر و این دیوانگی است. برای همین است که پیرمرد مدام با خودش حرف میزند. میخواهد بفهمد هنوز دیوانه نشده است. و برای همین است که دنکیشوت مدام با سانچو حرف میزند، میخواهد مطمئن شود که دیوانه نشده است. و وقتی هم میفهمد که دیوانه است، باور نمیکند و گناه این کار را به دشمنان عصر شوالیه ها میاندازد، یعنی ساحران. حقیقت این است که دنکیشوت همان اندازه مضحک است که هر قهرمانی در عصر خود. مگر مسیح در عصر خود، مضحکه دست کودکان، سربازان و خاخامهای زمان خود نبود؟!
اگر دنکیشوت انتقامی تلخ و خندهدار از عصر سروانتس است، پیرمرد و دریا انتقام تاریخی انسان از دنیا و پدیدههای طبیعی است که حالا دیگر چندان هم طبیعی نیستند.
آرمانهای این دو شخصیت بسیار به هم نزدیک هستند، صلح و صفا و عدالت، عشق و محبت. طنز کار آنجاست که این همه فقط با جنگ به دست میآید. جنگ با طبیعت یا فرا طبیعت. و از همینجا میتوان نگاه طنز و طرفه همینگوی و سروانتس و شباهت این دو را دریافت. اگر دنکیشوت احساس فراخواندگی و رسالت برای تحقق آرمانهای مانند نجات جهان از آشفتگی و مصیبت دارد، پیرمرد ماهیگیر رسالت خود را شکار بزرگترین صید زندگی مردمان ساحل میداند که از گرسنگی درمانده شدهاند و هیچکدام وضعیتی بهتر از او ندارند. همه لخت، گرسنه و مصیبت زدهاند. و در پایان چیزی که فراچنگ این مردان خواهد آمد، شهرت و افتخار پهلوانی است.
پیرمرد ماهیگیر یک روز در سپیده صبح سوار قایق خود میشود و به سوی دریای پهناور و به دورترین جای اقیانوس میرود. دنکیشوت نیز در سفیده صبح، مخفیانه و مسلح به نیزه و سپر بر اسبش سوار میشود و از در پنهانی حیاط خانهاش به دنبال ماجراها، سر به بیابان میگذارد. لیکن نه دونکیشوت هنوز رسماً به مقام شوالیه درآمده است و نه پیرمرد دریازده هنوز بزرگترین صید زندگیاش را از دریا گرفته است.
سروانتس با خلق آسیاهای بادی و تصویر نخستینی که دونکیشوت از آن آسیاها در ذهن ساخته است یا لگن یک سلمانی که صاحبش آن را به جای چتر بر سر گذاشته است تا او را از باران در امان بدارد و دونکیشوت آن را همان کلاهخود سحرآمیز افسانهایاش میپندارد و احساساتش از آن مایه میگیرد، و بیان این جمله "من فکر میکنم که آنچه میبینم همان است که میگویم" و پندارگرایی او دقیقاً مشابه گفتگوهای درونی پیرمرد ماهیگیر است. هر دو با صدای بلند با خود فکر میکنند. و خواننده را به درون دنیای خود میکشند.
صلح طلبی پیرمرد بعد از صید بزرگ و تلاش برای بیان این فکر بخشهای زیادی از رمان همینگوی را تشکیل میدهد. درست به مانند دنکیشوت که بعد از خوردن کتکی سخت و در مهمانی چوپانان دم از آرمان صلحطلبی خود و خوشبختی میزند. و غریب این که هر دو سخت کوشانه میخواهند از این آرمان (دنکیشوت خصال پهلوانی و ماهیگیر صید بزرگ) دفاع کنند.
شباهت همينگوی و سروانتس که هر دو از جنگ برخاستهاند نیز کم نیست. اگر همینگوی یک پایش فلج گشته، سروانتس دست چپش دچار مصدومیت شده است.
از 1571 زندگی فعالانه و قهرمانی سروانتس در ارتش آغاز شد و در جنگ لپانتو Lepanto با عثمانیها شرکت کرد و رشادتها از خود نشان داد، در همین جنگ دست چپ خود را از دست داد و پس از التیام باز به جنگ ادامه داد و با ماجراهای تازه روبرو شد. سروانتس تا آخر عمر معلول میماند، در راه برگشت به وطن نیز دزدان دریایی در مدیترانه کشتیشان را به الجزیره میبرند و او مدتی در زندان الجزیره حبس میشود و پس از ده سال اسارت به کشورش باز میگردد و پس از تمام ناکامیها با زبانی طنز دنکیشوت را مینویسد. او هرگز تحصیلات مرتبی انجام نداد.
همینگوی (1899-1961)، پدری طبیب داشت. از کودکی همراه پدر برای مداوای بومیها سفر میکرد. در هیجدهسالگی دواطلبانه در جنگ جهانی اول شرکت کرد، به سختی مجروح گشت، در حدود یکسال در بیمارستان به سر برد. سپس با تجربه دردناک و خشونتآمیزی که از جنگ به دست آورده بود، به شیکاگو بازگشت و به عالم مطبوعات وارد شد. به عنوان خبرنگار به اروپا فرستاده شد و در جنگ اسپانیا به نفع جمهوریخواهان شرکت کرد. و باقی عمر را به نوشتن گذراند.
گوشه ای از دنیای افسانه ای جنوب من! ببینید، حتماً لذت می برید.
فتوبلاگ رضا محسنی http://zirsigari.com/