تبليغاتX
آرش رضايی -

...

شب قبل دیرتر از هر وقت برگشته بود. به فرشته گفته بود، می رود پیاده روی. از در خانه که دور ‌شد، تاکسی دربست گرفت و رفت تماشای چنارهای تهرانی. تمام شب های این 3 ماه را رفته بود، تماشای چنارهای تهرانی. آن‌قدر به این درخت‌ها خیره می‌شد که بوی چنار می گرفت. می ترسید فرشته بپرسد:

«چنار بغل کرده ای که این همه بوی چنار می دهی ؟»

پرسید:

«چقدر دیر آمدی فرهاد ؟»

 گفت:

«دلتنگم شدی؟»

«صد بار از نگرانی مردم و زنده شدم.»

سر زبانش بود که بگوید، کاش می‌مردی و من راحت می‌شدم. چرا نگفت دلتنگت بودم، نگفت داشتم از دوری‌ات می‌مردم. فقط نگرانش شده بود. مثل خودش که نگران سد می‌شد. نگران کارکنانش می‌شد که لای قطعات بزرگ بتونی گیر نکنند. بونکر بتون روی شان نیفتد. اتفاقی نیفتد که پروژه بخوابد. مطمئن بود که فرشته نگرانش شده است. همان‌قدر که نگران همه چیز بود. ولی مگر او هم جزیی از این چیزها بود؟ مثل اجاق گاز که وقتی می‌رفتند شمال فرشته دل شوره داشت که شیر گاز را بستی فرهاد! یا نیمه شب از خواب می‌پرید، می‌پرسید:

«فرهاد مطمئنی در خانه را قفل کرده‌ای؟»

واقعاً مهم نبود که فرشته نگرانش باشد؟ یا می‌خواست دلایلش را علیه او و له عشق جمع کند؟ دنبال بهانه می‌گشت تا تیر خلاصش را بر پیکر 5 سال زندگی مشترک فرود بیاورد. فرشته خیلی دیر نگران شده بود. کار به جاهای خیلی باریک کشیده بود. مثل ریسمانی که دارد می‌برد. مثل خانه‌ای که در یک فیلم مسخره دیده بود. هرچه فکر می کرد نه اسم فیلم یادش بود و نه اسم دختر فیلم و نه جادوگر قصه.

معلوم نبود که او جادوگر قصه است یا فرشته. ظاهراً او جادوگر بود و فرشته دختر معصوم و بی گناه فیلم که اسیر نقشه‌های پلید جادوگر شده است. فرهاد فکر می‌کرد، این ظاهر قصه است. کسی که اسیر جادو شده است، من هستم. دوست داشت از این جادو نجات پیدا کند. باد او را از جا بکند و به سرزمینی دیگر ببرد. چقدر خوب می شد باد جادوگر جایی می‌بردش که  پر باشد از چنارهای تهرانی و می‌توانست یکی از این چنارها را بغل کند و بخوابد و صبح بیدار شود و ببیند تبدیل شده است به یکی از همین چنارهای تهرانی.

فرهاد فکر کرد حالا که او جادوگر شده است، فوتی کند به این خانه تار عنکبوتی. شاید با همین فوت فرشته را پرت کند جایی که بین شان هفت دریا و هفت کوه و هفت بیابان فاصله باشد.

.

.

.

 

+  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:4   آرش رضايی  |