تبليغاتX
آرش رضايی - مادر

نشسته‌ام درست پایین قبر مادرم. دو ساعت راه آمدم تا رسیدم اینجا. پیاده آمدم. از کوچه باغ‌های پایین قبرستان گذشتم. نمی‌خواستم از خیابان اصلی بیایم. حوصله پنج‌شنبه بازار را نداشتم و ماشین‌هایی که از لابه‌لای آدم‌ها رد می‌شدند. کمی وسوسه‌ می‌شوم. حس می‌کنم، می‌شود کسانی را دید. کسانی که سال‌هاست ندیده‌ام. مدام می‌کشم به خیابان اصلی. مثل ماشینی که فرمان می‌زند و جلوبندی‌اش عیب و ایرادی دارد. دلم می‌خواهد بروم لابه‌لای ماشین‌ها و آدم‌هایی که معلوم نیست برای پنج‌شنبه آخر سال آمده‌اند یا خرید و دید و بازدید. مثل همیشه می‌روم سراغ پدرم. همیشه از همین جا شروع می‌کنم. نمی‌دانم برای این که قدیمی‌تر از بقیه مرده هایم است یا خیابانش سر راست‌تر است. پدر دمِ دست است. اولِ قبرستان یک قبر دو نبش دارد. می‌نشینم بالای سرش. همیشه این طور بوده‌. تنها به دیدنش رفته‌ام. حرف‌هایی زده‌ام که خیلی خصوصی بوده است. چند شاخه گل روی قبر پدر پلاسیده است و خنکی آبی که قبر را تازه کرده است. حتماً صلات ظهر یکی اینجا بوده است. شاید یکی از خواهرها بوده. سیگارم را روشن می‌کنم. یاد سیگار کشیدن‌های پدر می‌افتم. سیگار یکی از معدود یادگارهایی است که از پدر به من رسیده است. حالا توی خونم است. شاید همین است که نمی‌توانم ترکش کنم. سیگار را آهسته آهسته می‌کشم. قیافه‌اش جلوی چشمم می‌آید. سال‌های ندیدنش را می‌شمرم. هفده سال گذشته است. دو سه ماه آخری هم که زنده بود و من ندیدمش. رابطه من با پدر همیشه این‌طوری بوده. حالا هم که مرده است دوست‌تریم. با هم راحت‌تریم. حرفم را می‌زنم. گوش می‌دهد. از گذشته‌ها می‌گویم و می‌خندم. از سایه‌ای که گاه و بی‌گاه تو خیابان خاکی کنار پارک همقدمش می‌شد، می‌گویم. از سیگار کشیدن‌های دور از چشم مادر. دو بسته می‌خریدی شکل هم. یکی را قایم می‌کردی و یکی را کنار دستت می‌گذاشتی. تا شب فقط 3 تا کشیده بودی و آن یکی تمام شده بود. هیچ وقت مخفی کار خوبی نبودی. یادت هست که مادر چه قشقرقی راه می‌انداخت وقتی روزی یک پاکت خالی را از داخل آت و آشغال‌ها بیرون می‌کشید. یا وقتی که سایه‌ای را با تو دیده بود در خیابان خاکی کنار پارک. با پدر می‌توانم به همه جا بروم. تا کنار کودکی‌هایم. حمام‌های جمعه. کیسه‌های زبری که روی تنم می‌کشیدی. نوشابه‌های کانادادرای که توی حمام باز می‌کردی. اول داخلم خنک می‌شد و بعد رنگم می‌پرید و بی‌حس می شدم. می‌گفتی: نگفتم ناشتا حمام نیا. و یادت می‌رفت اول صبح زده بودیم به چاک. همیشه می‌گفتی: زودتر راه بیفت تا حسن و حسین و تقی و بلبل و کور و کچل حمام را پر از اخ و اوخ و تف و مف نکرده‌اند. چند سیگار کنارت می‌کشم. مدام چهره‌ات جلوی چشمم است. هیچ وقت از خاطرات گذشته ناراحت نمی‌شوی. برای همین است که تو همین سالی یک بارها که کنارت می نشینم از همه چیز می‌گویم. کنارت زمان را از یاد می‌برم. همیشه اینجا پر حرفی می‌کنم. می دانم خوشت می‌آید. همه می‌گویند، عین آن خدا بیامرزم. هم شکل و ریختم و هم پر حرفی‌ام. همه چیز را می‌گویم. از زنم حرف می‌زنم و بچه‌هایی که هرگز ندیدی. بچه هایم یا بچه هایت! همیشه می‌گفتی ببینی تخم و ترکه تو چه شکلی باشند! ندیدی ولی چیزی شبیه من هستند و شبیه خودت. یادت هست، هر جا می‌رفتی یکی را برام نشان می‌کردی. خبر نداشتی که دور از چشمت همه را دید می‌زنم. می‌گفتم نه! ولی گاهی یکی‌شان دلم را می‌برد. هیچ وقت سلیقه‌مان یکی نبود، فقط گاهی دلم می‌رفت. حالا همیشه که نه، ولی گاهی یادتم. وقتی که دورم از اینجا، دور از این سنگ سفید، یادت گاهی سراغم می‌آید. مثل وقتی که دنیا برایم تنگ و کوچک می‌شود. گاهی که تنها می‌شوم. می‌دانی آدم هر قدر هم بزرگ شود گاهی دلش می‌خواهد برای یکی کوچک شود. گاهی دلم برای سایه‌ای تنگ می شود. حرف‌هایم را می‌زنم و سراغ مادر می‌روم. از وقتی که مرده است، فقط دو بار به دیدنش رفته‌ام. حالا نزدیک سال دومش هستم. در همین دو سال اینجا خیلی شلوغ و پلوغ شده است. قبرستان سر به دامن کوه کشیده است. همین طور می‌رود بالا. حتماً تا آخر سال مرده‌ها کوه را فتح می‌کنند. ببینی قبرت آن بالا درست روی قله باشد! ببینی از آن بالا همه مرده ها و زنده ها چه شکلی هستند! قبر مادر را گم کرده بودم. دو بار اول و آخر تمام قطعه های جدید را دید زدم. چند تا از دوست‌ها و آشناها را دیدم. همین امسال مرده بودند و من خبر نداشتم. از این که قبر مادر را گم کرده بودم، خجالت کشیدم. دستم رفت سمت تلفن همراهم، می‌خواستم از داداش بپرسم، ترسیدم. می‌دانستم الان است که بگوید: معلوم است که جنابعالی وقتی سال به سال خبری از زنده‌ها نمی‌گیری، قبر مادر را هم فراموش می کنی! دوباره دوره می‌کنم همه مرده‌ها و زنده‌ها را. از لابه‌لای قبرها رد می‌شوم. هیچ وقت دلم نمی‌آید پا روی قبری بگذارم. هیچ وقت باور ندارم که آن زیر فقط مشتی استخوان پوسیده باشد، حتی اگر 17 سال یا بیشتر گذشته باشد. نفسم گرفته بود. نشستم، روبروم پیر زنی نشسته بود. لباس‌های کهنه‌ای تنش بود. قبر مرده‌اش را شسته بود. از داخل کیسه‌ای چند رنگی حلوا و بسته‌ای شیرینی درآورد. خشکی شیرینی‌ها از دور پیدا بود. اول حلوا را به طرف چند نفر دراز کرد. اولی و دومی که برداشتند، حلوا را پس کشید و با عجله داخل کیسه‌اش گذاشت. شیرینی‌ها را فقط نگاه کرد و یکی را به دهان گذاشت. و بقیه را ریخت داخل کیسه. ببینی که مرده‌اش کیست! پیر است یا جوان، دختر یا پسر؟ بلند که شد، رفتم بالای سر قبر. حساب که کردم محمد تقی اگر زنده بود و 20 سال پیش دستش از دنیا کوتاه نمی‌شد، حالا 90 سال داشت. نگاهم به قبر محمد تقی بود که دسته گل روی قبر کناری را بلند کردند. جوان بود، حدود 20 ساله. ایستاده بود روی سینه مرده. دستش را به کفشش برد و همزمان دسته گل به یغما رفت. ببینی که این دسته گل به یغما رفته روی قبر چه کسی می نشیند! خدا نکند مادرش باشد. ببینی چه حالی دارد مادری که دسته گل دزدی روی قبرش می‌گذارند! یاد مادرم می‌افتم. دوباره قبرها را دوره می‌کنم. پیدا نمی‌شود. باز دستم نمی‌رود که با داداش حرف بزنم. چشم‌ها را بستم. وسط خیابان ایستاده بودم. وقتی برگشتم سنگ سیاه مادرم سمت چپ بود. دو رج بالاتر از مرده‌هایی که در محاصره زنده‌ها افتاده بودند. تصویر مادرم قبل از سنگ سیاه جلو چشمم ایستاده بود. می‌خندید. صورتش مثل آن وقت‌ها گوشتالو بود. و مثل هر مادری زیبا بود. حالا نشسته‌ام درست پایین قبر مادرم. این روزها فقط برای مادرم گریه می‌کنم. چقدر سبک می‌شوم. هیچ حرفی نیست. مادر همه چیز را می‌داند. همه چیز را می‌بیند. فقط اشک...      

+  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:59   آرش رضايی  |