تبليغاتX
آرش رضايی - شرکت کنیم!

 

۱- مدت هاست که از سیاست و سیاست بازی بدم می آید. چرا؟ سیاست اصولاً مقوله ای نیست که خوب یا بد داشته باشد. سیاست یک علم است و سیاست مداران گروهی از افراد هستند که با توجه به دانش سیاسی و اهرم های خودکنترلی و... در این عرصه فعال هستند. در سال های اخیر بازیگران این صحنه چنان لوس و بی نمک و بی استعداد شده اند که این بازی و تمام قواعدش را به گند کشیده اند. امروزه دانش سیاسی و هنر روابط  داخلی و بین المللی به حدی مسخره، بی قائده و بر پایه قد و قواره آدم های کوچک و کوتوله بنا شده  که آدم خجالت می کشد به صحنه و کارزار سیاست حتی نگاه بیندازد. حیف که اهل حدیث نیستم و گرنه حدیثی می ساختم که مومنان به دیدن افراد سیاسی باید عشر دریافتی خود را به نیازمندان بپردازند. در مملکتی که همه چیز به عیار سیاست و یا دور و نزدیکی به میدان سیاست و قدرت سنجیده می شود، چقدر مردان بزرگ و هنر و علم گمنام می ماند. همین است که در همه زمینه ها سخت عقبگرد داریم. اگر تا دیروز درجا می زدیم، حالا با شتاب بسیار پشت به وطن در حال پس روی هستیم. معیارهای اخلاقی جامعه هر روز سخیف تر می شوند و سهم ما درتولید علم، صلح و... هر روز کمتر و کمتر می شود. ادعای بسیار می رود که در دانش و ساخت تسلیحات نظامی چنان و چنینیم و فراموش می کنیم، خیلی هم که پیشرفت کنیم، می شویم کشوری مثل شوروی. شاید نسل امروز یعنی همان کسانی که امروزه بحث بر سر حق رای دادن ۱۵ ساله و ۱۸ ساله هایشان مطرح است، ندانند که ملت بزرگ شوراها چقدر رنج می کشید از بابت کمبود آزادی و له شدن انسان. حالا درست است که نخوردیم نان گندم ولی دیدیم دست مردم. ظاهراً و باطناً مثل حالا بود. هرچند عده ای می گویند صد رحمت به حالا. لبته کم هم نیستند که بگویند خدا رحمت کند پدر استالین را. همین جا یاد قصه مَرد کفن دزد افتادم. مَرد که در بستر مرگ افتاده بود، فرزند خویش بخواند و بگفت: جان پدر، مرگ بر در است و مرا نام زشت بر سرای همگان. چنان کن که خلقی از لعنت زبان در کام گیرند. فرزند که بلند بالا بود و رشید، دست بر پیشنانی و چشم گذاشتی که چنان کنم. الحق که چنان کرد و رحمت خلق به قبر پدر روانه کرد. جوان در پیشه پدر چنان بود که کفن دزدیدی و چوبی گران و زبر و سیاه در ماتحت مردگان کردی و خلق یک صدا خروش برآوردی که صد رحمت به قبر کفن دزد اولی. حالا انصافاً قصه این نیست. نمی خواستم این ها را بگویم.

۲- روشنفکری ما مثل همیشه ضعیف و زردنبو است. به بیمار رو به موت می ماند. خوب که نگاهش کنی مثل کودک یتیم فلک زده بی نوایی است که راه نوانخانه را گم کرده و از سر بدبختی و گرسنگی آن قدر خاک خورده که رنگش زرد و شکمش برآمده و شب را کنار دیوار خوابیده است. شاید هم مرده است. همین روشفکری که دارد رمق آخر را می کشد به نفسی و فسی بند است. اگر اعانت شود که این نفس از دهان خارج شود، ممد حیات است وگرنه کمی فشار بیشتر پاشنه ی پوتین روی گلویش همان نفس کذایی را از سوراخ ماتحتش خارج می کند. یعنی ریقش در می رود.

۳- چندی پیش جایی بودم. تعدادی نویسنده و هنرمند و روشنفکر بودند و بحث انتخابات پیش آمد. همه متفق القول بودند که منتظر نتیجه انتخابات هستند. عده ای می گفند، اگر وضع به همین منوال پیش برود از کشور می رویم. بگذریم که بقیه چی می گفتند و بحث سایر مشاغل و از جمله کبابی و سیرابی و بوتیک هم به دنبال کافی شاپ مطرح شد. توی دلم به دانش و اطلاعات این دوستان در خصوص بازار می خندیدم. خوب معلوم بود که چرا این همه هنرمند مال باخته و دزد زده و گردن شکسته در طول تاریخ این ملک وجود دارد. 

۴-  در انتخابات شرکت کنیم. این را از اول باید می گفتم. این همه طولش دادم و از تاریخ و راست و درست گفتم تا دهان شیرین کنم و از تلخی همین حرف خودم بکاهم. جداً باید در این انتخابات شرکت کرد. وقتی می بینیم که جریان طالبانی  برای بلعیدن کل خاورمیانه خیز برمی دارد و دره سوات در پاکستان طی قراردادی رسمی و جلوی چشم همه و در روز روشن به طالبان واگذار می شود. وقتی رنگ و روی همه آدم هایی که در تلوزیون می آیند، همه طالبانی است. وقتی قرار است، طی یک قرارداد رسمی همین امسال ۴هزار دبستان کشور به طالبان واگذار شود، دلم می سوزم. نمی دانم چرا این همه روشنفکر و دانشمند سکوت می کنند و چیزی نمی گویند، چرا صدای پوتین طالبان از کتاب های درسی شنیده نمی شود. شکل خانه و مدرسه را عوض می کنند، کم نیست، می خواهند با ۴هزار مدرسه ای که از اول مهر تحویل می گیرند، رویای عربیزه و طالبانیزه کردن کشور را پیاده کنند. وقتی می گویند ۴هزار مدرسه ابتدایی، تنم می لرزد. احساس  می کنم که چه خیالات بزرگی در دماغ آقایان است که برای نمونه آزمایشی اش به حداقل ۴هزار مدرسه نیاز دارند. عجب آزمایش بزرگی. درست مثل این بحث های هسته است. وقتی می گویند ۴هزار سانتریفیوژ جدید راه اندازی شد، ۴میلیون بار سرم به دوار می افتد.

۵- ما همه افسرده ایم. شکست جنبش اصلاح طلبی ایران، پایانی بر بیش از صد سال مبارزه آزادی خواهی ایرانیان است. ایمان دارم در صورت پیروزی مجدد جریان دفورمه سازی ایرانیان بعد از ۱۴ قرن تکمیل خواهد شد و این انتخابات آخرین انتخابات ایران خواهد بود. اقتدارطلبان و دفومرمه سازان و دشمنان هویت ایرانی ما پیروزی آتی خود را فتح الفتوح حساب و از مراجعه مجدد به آرای مردم خودداری خواهند کرد.

برای این که اجازه ندهیم آخرین حلقه تباه کننده تکمیل شود در انتخابات شرکت کنیم و رای به اصلاح روند و ساختار فعلی بدهیم.

از سياست بیزارم ولی شاید باز هم نوشتم.

+  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:19   آرش رضايی  |