ما داریم مینویسیم. فرزندانی به دنیا میآوریم. کتابهایمان را میگویم. بعضی بعد از نوشتن چندین کتاب هنوز نگرانند. نمیدانند که در کدام مرحله کتابشان از منتشر شدن باز میماند. بعضی هنوز فرزندی به دنیا نیاوردهاند، میترسند که خیلی زود سقط جنین کنند و کسانی هستند که فرزندانشان را به گروگان بردهاند. هر روز منتظر تماس ناشر هستند که بگوید کتاب شما آزاد شده یا بگوید هنوز زود است، باید باز هم صبر کنی. این موقع یادت می رود که چند وقت است که منتظری؟ اصلاً تمام غرورت شکسته میشود. نمیدانی چه نوشتهای. احساس بیهودگی میکنی. فکر میکنی همه تلاشت، شبهایی که نخوابیدی و همه جستجوگریهات بیهوده بوده است.
ما نویسندهها باید در انتخابات شرکت کنیم. تا مانع از جشن کتاب سوزی جدیدی باشیم. تا مانع از بردارکردن یا زندان رفتن نویسندهای باشیم. تا بی دغدغه بنویسیم. تا دق مرگی نگیریم.
ما باید در انخابات شرکت کنیم تا باز انتخابات دیگری داشته باشیم. بدجوری حس می کنم این آخرین انتخابات خواهد بود. شما چه فکر می کنید؟