سال هاست که تصویری در ذهنم جا به جا می شود. با من سفر می رود و هر از گاهی که نمی دانم درست چه لحظاتی است، وقتی که ناراحتم یا شادم یا اصلاً بی تفاوتم و فکرم هیچ جا نیست یا همه جاست، سراغم می آید. من هرگز نمی توانم پسرکی سیاه و لاغر را فراموش کنم که همسایه ها از لاغری پوست بازوهایش را می کشیدند و به هم نشان می دادند. انگشت های بلندش را می کشیدند و به گونه های چروکیده و پیرش نگاه می کردند. آنقدر لاغر بود که درست نمی توانست بایستد یا سرش را روی گردنش نگه دارد. من آن روز شاید 9 سالم بود و با کفش های کتانی سفید چینی که خریده بودم و فکر می کنم همان کتانی ها برای اولین بار نام و هویت چین را به من یادآور شدند، داشتم فوتبال بازی می کردم. سر کوچه چند زن و مرد آن پسر لاغر و مردنی که مطمئنم تازه از یکی از روستاهای اطراف به شهر آمده بود را دوره کرده بودند و به هم نشان می دادند. من هرگز در تمام سال های بعد موجودی به لاغری آن پسر ندیدم جز در این عکس
نمی دانم آن پسر چند سال داشت و حتی یادم نمی آید که چند سال گذشت. من بزرگ شده بودم. شلوار جین می پوشیدم و مثل همه بچه های آن دوره که دیگر فوتبال کوچه و خیابان ارضاء مان نمی کرد یا تازه متوجه خودمان و اطراف شده بودیم، سر کوچه ایستاده بودم که جوانی با موتور جلوم ایستاد و تذکر داد که زودتر راه بیفتم و دیگر هم سر کوچه نایستم. این جوان خیلی برایم آشنا بود. لباس سبز پاسداری پوشیده بود و ریش تنکی داشت ولی هم چنان لاغری عجیبی داشت. جایی دیده بودمش. کابوسی در چهره اش بود که همه آن سال ها و تا حالا مدام همراه من است. همان پسر لاغر و سیاهی که سرش را به سختی روی گردن نحیفش می کشید، حالا جوان کشیده و بلند قدی شده بود که بعدها هم روزی چند بار سوار موتور هوندایی دیدمش. حالا با گذشت 30 سال از آن سال ها باز کابوسش دست از سرم بر نمی دارد. هنوز گاهی سراغم می آید. تعداد دفعاتی که به آن پسر لاغر و سیاه و آن جوان سبز پوش با آرم سپاه فکر کرده ام بی نهایت است. مدام فکرمی کنم برای آن بچه و آن جوان چه اتفاقی افتاد؟ شهید شد یا این که حالا در مناصب بالای حکومتی است! چه ماشینی سوار می شود؟در کدام شهر است و هزار سئوال دیگر. اما این سئوال که آیا کابوس خودش را مثل من شفاف و دقیق به یاد دارد یا نه مهم ترین سئوال ذهن من است. اگر زنده است چه نیرویی او را زنده نگهداشت و اگر مرده است در راه کدام عقیده یا نیاز جانش را از دست داد.
برای همین تا شنیدم آقای کوین کارتر سه ماه بعد از شاهکار عکاسی اش خودکشی کرد، هیچ تعجب نکردم و بلافاصله یاد آن پسر و سر بزرگی که روی گردن لاغرش کج گرفته بود افتادم و کابوس هایم زنده تر از همیشه در ذهنم به حیات خودشان ادامه دادند.